X
تبلیغات
راه خامه
فرهنگی،ادبی،سیاسی و اجتماعی
آوای قلم
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط سید عبدالحکیم مو سوی  | 

فرهنگ در مفهوم عام آن، ادبیات را زیر پوشش قرار مى‏دهد. اما ادبیات که از عناصر فرهنگى تغذیه مى‏کند، خود باعث بالندگى و تقویت و تحکیم عناصر و مبانى فرهنگى جوامع مى‏شود. بدین ترتیب، فرهنگ و ادبیات در روابط دوسویه عمل مى‏کنند و تعامل دوجانبه دارند.

دکتر اسحاق طغیانى؛ استادیار دانشگاه اصفهان- عضو گروه زبان و ادبیات فارسى- این ارتباط و تعامل را در نوشتار ذیل پى مى‏جوید.

این مقاله در کنفرانس بین‏المللى دانشگاه پوترامالزى (اکتبر 2003 میلادى) ارائه شده بود.

اگر نگاهى به آثار مهم ادبى جهان بیافکنیم خواهیم دید، که ادبیات و فرهنگ با همه گستردگى خود، یکدیگر را تحت‏تأثیر قرارداده و تقویت مى‏کنند و به سادگى متوجه مى‏شویم که در هرکجا، آثار ادبى ارزنده و غنى بیشتر باشد فرهنگهاى غنى‏تر و ریشه‏دار تر هم وجود داشته است و متقابلا فرهنگهاى گسترده و عمیق، همواره خاستگاه و بستر پیدایش آثار ادبى فراوان و ارزنده بوده است.

به طور کلى آثار ادبى جهان نشان مى‏دهد، که ادبیات همواره از مقوله‏هایى چون: طبیعت، حماسه‏ها، زبان، آداب و رسوم، عقاید و متون دینى، هنرها، موضوعات تاریخى، اندیشه‏هاى علمى و فلسفى و عرفانى، احساسات بشرى و... بهره برده و متأثر شده است.

این مقوله‏ها در حقیقت، همان عناصر اساسى فرهنگى است که در میان ملت‏ها و اقوام گوناگون بشرى به شکل‏هاى مختلف فرهنگهاى خاص، مردم جهان را شکل مى‏دهدو ما مى‏توانیم انعکاس آنها را در ادبیات- که آیینه تمام نماى احوال بشرى است- به وضوح ببینیم. و فراتر از این مشاهده مى‏کنیم، که برخى از این عناصر، خود باعث پیدایش آثار ادبى متنوع و گوناگون شده‏اند؛ چنان که حماسه‏ها، اعم از حماسه‏هاى واقعى یا حقیقى، در شکل‏گیرى بسیارى از آثار ادبى برتر جهان، نقش اساسى داشته‏اند. (طغیانى، 1377، ص 35)

حماسه‏هاى حقیقى، در واقع همان آرزوها و آرمان‏هاى تأمین نشده بشرى است، که با استفاده از اساطیر و قصه‏هاى کهن به صورت آثار ادبى گرانبها نمایان شده‏اند که نمونه بارز آن شاهنامه فردوسى، و ایلیاد و ادیسه هومر است، که هر دو اوج شکوهمندى شعر رزمى و تابلو حقیقى انسان بزرگ و شکوهمند را جلوه‏گر ساخته‏اند.

حماسه‏هاى واقعى هم، آن دلاورى‏ها و شجاعت‏هاى انسان‏هاست که در میدان زندگى و در مقام دفاع از مرزها، عقاید و به طور کلى ارزش‏هاى انسانى پدیدار شده است و اکثر آثار ادبى که در ارتباط با جنگها و نبردهاى تاریخى خلق شده، یا از آنها تأثیر پذیرفته‏اند، از این مقوله است. (طغیانى: 1372 ش، ص 47)

طبیعت و محیطهاى طبیعى هم، تأثیر بسزا در ادبیات ملل دارد و شاعران و نویسندگان اقوام گوناگون، نهایت بهره را از طبیعت به عنوان یک عنصر مهم برده‏اند تا آنجا که در برخى از مکتب‏هاى ادبى، تقلید از طبیعت، اصل اساسى قلمداد شده است. امرسون، شاعر و متفکر عارف مسلک آمریکایى مى‏گفت: طبیعت مثل شعرى است رمزى،که باید مفهوم آن را کشف کرد. از نظر او، طبیعت مانند الفاظ، نشانه‏هایى است براى نقل اندیشه و نمودى است از واقعیت‏هاى روحانى. (زرین‏کوب: 1361، ص519)

دیگر عناصر و مقوله‏هاى فرهنگى نظیر: زبان، آداب و رسوم، هنرها، اندیشه‏ها، عقاید دینى و... نیز به همین صورت در تکوین و تکمیل آثار ادبى، نقش تعیین‏کننده دارند که از میان آنها، عقاید دینى و متون مربوط به آنها، نقش برجسته و عمده دارند که پرداختن به آن، از موضوعات اصلى این مقاله است.

آثار ادبى مهم در شرق و غرب جهان و مطالعه شخصیت شاعران و نویسندگان و هنرمندان بزرگ، معلوم مى‏کند که هر کدام از آنها، به نحوى از مذاهب دینى و کتب الهى، متأثر بوده‏اند. از فردوسى و حافظ و خیام و رومى در ایران گرفته تا میلتون و هوگو، شکسپیر، تولستوى و تى.اس. الیوت و امرسون در مغرب زمین، همه تحت‏تأثیر مرام‏هاى مذهبى و افکار دینى، آثار ارزشمند خود را خلق

94

کرده‏اند و جوهره آثار آنان، در حقیقت همان است که در متون دینى بر آن تأکید و سفارش شده است.

این تأثیر در ادبیات فارسى به حدى قوى است که اگر ما قرآن، احادیث و فرهنگ غنى اسلامى را از آن حذف کنیم در واقع حرفى براى گفتن نداریم و آنچه باقى مى‏ماند آثارى است معمولى، که ارزش چندانى ندارند و پیام جدیدى در آنها مشاهده نمى‏شود. در این مورد، آثار کسانى چون: سنایى، عطار، رومى، حافظ، سعدى و نظامى، صدها شاعر و نویسنده قدیم و جدید بر مبناى اندیشه و فرهنگ اسلامى خلق شده است و آنها ضمن برخوردارى از این فرهنگ غنى براى خلق آثار خود، توانسته‏اند دامنه این فرهنگ را به نحو چشمگیر توسعه دهند و فرهنگ خاصى به نام فرهنگ ایرانى اسلامى را بنیان نهند که ویژگى هاى خود را دارد. این تأثیر و تأثر در عرضه فرهنگ و ادبیات ایرانى آنقدر عمیق و گسترده است، که حتى مى‏توان گفت شناخت کامل فرهنگ اسلامى بدون توجه به آثار ادبى فارسى، امکان‏پذیر نیست.

در غرب هم، انجیل و تورات به سبب غناى ادبى، عمق فلسفى و گستردگى معانى و ارزش‏هاى الهى و انسانى، همواره یکى از منابع مهم ادبیات بوده است و به همین جهت، بسیارى از شاعران و نویسندگان و نمایشنامه‏نویسان از مضامین، اندیشه‏ها و اشارات نهفته در کتاب مقدس بهره برده و الهام پذیرفته‏اند. (ناظر زاده کرمانى: 1366 ه ش، ص. 74) و نگاهى کوتاه به آثار ادبى مهم و معروف غرب، این را آشکار مى‏کند. آنچنان که مى‏بینیم یکى از عظیم‏ترین آثار ادبى آن دیار یعنى «بهشت گمشده» اثر جان میلتون از تورات، الهام گرفته شده است ) Langdon: 4291،( میلتون که افکارى سیاسى و مذهبى داشت و عاشق آزادى بوده، عقیده داشت که شاعر واقعى، دشمنان استبداد و ظلم است. از اینرو، باید قریحه شاعرى خود را در نشر تقوا و فضیلت در بین مردم به کار گیرد و احوال قهرمانان، شهدا و نیک مردان را تصویر کند که با دشمنان دین، دشمنان خدا و دشمنان عدالت پیکار کرده‏اند. او به جاى توجه به شاعران یونان قدیم و روم باستان، به کتاب مقدس روى مى‏آورد.

آنچنان که مى‏دانیم، در قرون وسطى، بخصوص در دوره بعد از تماس با دنیاى اسلام، آثار ادبى ارزنده‏اى به وجود آمد، که مهمترین آنها «کمدى الهى» دانته است. در این اثر، که شاید بزرگترین اثر ادبى همه اروپا در تمام قرون شناخته مى‏شود و اوج عظمت شعر مسیحى را، در آن دوران نشان مى‏دهد. دانته، علاوه بر فرهنگ دینى مسیحى، ازسنت‏هاى اسلامى نیز متأثر است ) Monrone: 0791.281-5( و بخصوص تأثیر کتاب «سیرالعباد الى المعاد» سنایى شاعر و عارف بزرگ ایرانى را در او مى‏توان دید.

اشعار مذهبى و داستان‏هاى انجیل و تورات و احوال قدسیان و زاهدان قدیم، در پرورش ذوق شاعران و نویسندگان روس هم، تأثیر قوى داشت و این را در آثار کسانى چون: گوگول (1852-1805)، داستایوسکى (1881-1821)، پوشکین (1837-1799) و بخصوص تولستوى (1910-1828) که از رمان «جنگ و صلح» او، به عنوان عظیم‏ترین رمان قرن بیستم نام برده شده است، مى‏توان دید. تولستوى عقیده داشت: منشاء انحراف هنر و تلقى‏هاى نادرست از آن در نزد طبقه اشراف، که گریز از الزامات اخلاقى معنى مى‏شد، جدایى از دنیاى ایمان و بى‏توجهى نسبت به تعالیم مسیحى است. (زرین کوب:1361، ص 536 و 562)

پوشکین؛ شاعر بزرگ روسیه علاوه بر تورات و انجیل، از قرآن نیز متأثر بود. او پس از آشنایى با ترجمه قرآن به زبان روسى به مطالعه آن پرداخت و آنچنان تحت تأثیر قرآن قرار گرفت، که در سال 1724م «اقتباس از قرآن» را سرود. محور اصلى اشعار پوشکین را، لطف و رحمت الهى، حقایق، عدالت و ترس از رستاخیز تشکیل مى‏دهد. او در مورد پیامبر اسلام مى‏گوید:

اى پیامبر برخیز و بشنو

زمین و دریاها را طى کن

و با کلمات آسمانى

قلب‏ها را منور بگردان (سلطانى، 1372)

جان راسکین (1900-1819) منتقد آثار هنرى، که گرایش به سوسیالیزم داشت، توانگران را که از محبت و عدالت غافل مانده‏اند، مى‏نکوهید و معتقد بود تنها سرمایه‏انسانى، حیات واقعى است. او در باب هنر معتقد بود، که آن درواقع، تجلى روح‏الهى در عالم طبیعت است و هنرمند باید انسان را، از جهت رابطه‏اى که با طبیعت و آفریدگار دارد، مورد توجه قرار دهد. (زرین‏کوب: 1361، ص 504)

در دوره‏هاى جدید نیز، تأثیر عمیق متون دینى و تعلیمات مذهبى را، در آثار مهم مى‏بینیم و در این مورد، آثار T. S. Eliot(1965 1888) شاعر، منتقد و نمایشنامه‏نویس بزرگ قرن بیستم، حائز کمال اهمیت است.

Eliotکه یک چهره به تمام معنا فرهنگى است، آثارى خلق کرد که آن آثار از ادب، فلسفه، مذهب و فرهنگ و هنر جهان سرشارند. وى که بزرگترین شاعر قرن بیستم لقب گرفته است و در سال 1927 تابعیت خود را، از آمریکایى به انگلیسى تغییر داد، شخصیتى است مذهبى و متعهد به سرنوشت بشر و انسان‏هایى که در «سرزمین بى‏حاصل» تمدن جدید غرب، هویت خویش را گم کرده‏اند.

الیوت همانند دیگر بزرگان عرصه ادبیات اروپا، به نظام مادى و تجارى و دور شده از مذهب غرب، اعتراض مى‏کند و تمدن جدید آن را، چون سرزمین سوخته‏اى مى‏داند که هیچ دانه‏اى در آن بارور نخواهد شد. از نظر او، شاعر معاصر به انبیاء عهد عتیق مى‏ماند، که هر دو به شیوه خاص خود مى‏کوشند تا درماندگى انسان را ارزیابى کنند و هر دو سعى مى‏کنند که راه راست را بنمایند و هر کدام به گونه خود، در وحشت‏آباد جهان، فریاد مى‏زنند تا آدمى راه خود را بیابد ( Gannon، P. and L. : 5691، P. 67) و این همان فریادى است که نظامى؛ شاعر متعهد ایرانى، قرن‏ها پیش از سینه سوخته خود برآورد و رسالت شاعران و انبیاء را در امتداد هم معرفى مى‏کرد.

«پیش و پسى بست صف کبریا

پس شعرا آمد و پیش انبیا» (نظامى: 1341، ص 41)

بد نیست بدانیم که جبران خلیل جبران (1931- 1883) هم که، آثار او از بزرگترین شاهکارهاى ادبیات عرب به شمار مى‏رود و اندیشه‏هاى جهانى و انسانى داشت، تحت تأثیر دین و معنویت آن بود. او سال‏ها در غرب زیست اما هرگز تحت تأثیر تمدن جدید مغرب زمین قرار نگرفت و به دین به عنوان «اصل» احترام مى‏گذاشت. وى با این که مسیحى بود، به دین اسلام و حضرت محمد(ص) و على(ع) به عنوان بزرگترین شخصیت‏هاى تاریخ، احترام مى‏گذاشت و این در آثار او نمایان است. (رسولنیا، 1372، ص 108)

بدین صورت، اکثر آثار ادبى ناب جهان با اندیشه‏ها و سنت‏هاى دینى ارتباط دارد و کمتر اثر

95

مهمى است، که از دین به عنوان یک عنصر مهم فرهنگى متأثر نشده باشد. در این مورد، ادبیات فارسى، که بهره فراوانى را از متون دینى بخصوص قرآن و احادیث نبوى و سخنان بزرگان دین برده است، وضعیتى کاملا استثنایى دارد.

بررسى آثار ادب ایرانى از قدیم تاکنون نشان مى‏دهد که متون و سنت‏هاى دینى، اساسى‏ترین نقش را در پیدایش اکثر آثار ادبى داشته است. آثار ادبى قبل از اسلام ایران، آنچه باقى مانده است، نشان مى‏دهد که همه در ارتباط با مقوله‏هاى دینى چون: زرتشت و اوستا و مقدسات مذهبى است (زونر 1995) و بعد از ظهور اسلام و پذیرش آن توسط ایرانیان نیز، متون دینى اسلامى به عنوان اساسى‏ترین و مهمترین منبع، همواره الهام‏بخش شاعران، نویسندگان و هنرمندان ایرانى بوده است و با آن که ایرانیان از یک فرهنگ گسترده و کهن برخوردار بودند (زرین‏کوب: 1375، ص.37- 42) بعد از پذیرش آیین جدید با عشق و علاقه بى‏نظیر فرهنگ و سنت‏هاى اسلامى را دستمایه خلاقیت‏هاى خود در همه زمینه‏ها قرار داده‏اند.

این اقبال و توجه بى‏نظیر، گذشته از آنکه به ایمان و اعتقاد جدید ایرانیان مربوط مى‏شود و البته امرى است طبیعى، انگیزه‏هاى اصلى آن را باید در جاذبه‏هاى شگفت‏انگیز فرهنگ اسلامى جست‏وجو کرد. فرهنگى که همواره متفکران آزاداندیش و هنرمندان صاحب ذوق را مجذوب و مسحور کرده و باعث شده است، که ایرانیان بعد از اعتقاد بدان آیین‏هاى کهن، گذشته را تقریبا فراموش کنند.

در این ارتباط، تأثیر متون اسلامى بخصوص قرآن و احادیث نبوى در ادبیات فارسى، بسیار گسترده و عمیق است و این تأثیر را، به شکل‏هاى مختلف در متون ادبى فارسى مى‏توان مشاهده کرد.

براین اساس، آیات و احادیث اسلامى از همان دوره‏هاى اول پیدایش زبان درى، در نظم و نثر پارسى تأثر داشته و این تأثیر از قرن پنجم به بعد، رو به فزونى بوده است تا جایى که در قرن‏هاى ششم، هفتم و هشتم- که اوج شکوفایى ادبیات فارسى محسوب مى‏شود- به تعبیرى مى‏شود گفت، آیات و احادیث از بنیان‏هاى اصلى متون ادبى بوده است.

در این میان، تأثیر احادیث و روایات اسلامى در آثار شاعرانى چون: سنایى، نظامى، خاقانى، صابر ترمذى، قوامى رازى، ظهیر فاریابى، عطار نیشابورى، ناصرخسرو قبادیانى و ده‏ها شاعرکوچک و بزرگ دیگر، آشکارا و پنهان، قابل تعقیب و بررسى است. از میان این شاعران، آنان که برجسته‏تر و معروفترند از جهت کمى و کیفى، بیشترین بهره را از سخنان بزرگان دین برده و با توجه دقیق به سیره و زندگى آنان، بر غناى آثار خود افزوده‏اند.

به عنوان مثال، نگاهى کوتاه به سنایى و اثر معروفش «حدیقه» نشان مى‏دهد که این قبیل تأثیرات به چه میزان مهم و اساسى است. وى در این کتاب، در مقام طرح موضوعات مختلف کلامى، فلسفى، عرفانى، اخلاقى، علمى، اجتماعى و... همه جا علاوه بر قرآن، احادیث و متون دینى را نیز درنظر داشته است (سنایى، 1365). چنان که فى‏المثل در این بیت:

خوانده بر گنده پیرى و میرى

سه طلاق و چهار تکبیرى

در باب «سه طلاقه کردن دنیا» این سخن على(ع) را در نظر داشته است. آنجا که مى‏فرماید؛ «طلقت الدنیا ثلاثه لارجعة فیها». یا وقتى در این بیت:

مرگ هدیه است نزد داننده

هدیه دان میهمان ناخوانده

سنایى مرگ را، هدیه تلقى مى‏کند زیرا به مضمون حدیثى از پیامبر اسلام(ص) توجه داشته است و از این قبیل موارد، بسیار فراوانند، که نمونه‏هاى ذیل، از آن جمله‏اند:

در طریقت دواج امت بود

در شریعت سراج امت بود

«ابوحنیفة سراج امتى»

خوانده در دین و ملک مختارش

هم در علم وهم علمدارش

«انا مدینة‏العلم و على بابها»

مصطفى ایستاده بر ره او

از سر لطف رب سلم گو

«رب سلم امتى»

فرخ آن کو همه طعام و شراب

از مسبب ستد نه از اسباب

«انى اظل عند ربى یطعمنى و یسقینى»

به طور کلى، ادبیات چون یک مقوله هنرى است، باید از عناصرى چون: زیبایى، تخیل، احساس، نوآورى، تفکر و داشتن پیام بهره‏مند گردد. از میان این ویژگى‏ها، پیام آثار ادبى و هنرى، عنصر مهمى است که از اهمیت خاصى برخوردار است.

این اهمیت تا بدان حد است که در حقیقت باید گفت سایر ویژگى‏هاى هنرى، یعنى: زیبایى، تخیل و... در خدمت پیام اثر قرار دارد و متقابلا کیفیت هنرى و ادبى آثار هم، وقتى عالیترین نمود وکمال را مى‏یابد، که آن آثار در خدمت تفکر، تعهد و مسوولیت انسان درآید و به عنوان یک ابزار قوى در ترویج فرهنگ، اندیشه آزادى، عواطف انسانى، آرمان‏ها و انگیزه‏هاى بلند بشرى، به کار گرفته شوند.

این موضوع آنقدر اهمیت دارد، که حتى برخى از مکتب‏هاى فکرى و فلسفى جدید به عنوان یک اصل بر آن تأکید کرده‏اند، چنان که سارتر؛ فیلسوف اگزیستانسیالیست معاصر، جوهر هنر و ادبیات را تعهد مى‏داند و مى‏گوید: «انسان نمى‏تواند ازمسوءولیت بگریزد و ادبیات هم، طبعاً جز آن که متعهد باشد (به اومانیسم) راه دیگرى در پیش ندارد» (رحیمى، 1345)

از این‏نظر گاه، ادبیات فارسى که از ابتدا در بستر فرهنگ اسلامى رشد نمود و در دامان متون دینى پرورده شد (صفا: 1363، ص166) و با بهره‏گیرى وسیع از قرآن و احادیث و سنت‏هاى اسلامى به اوج تعالى و کمال دست یافت، توانست به بهترین وجه ممکن در خدمت آرمان‏هاى انسانى درآید و از این جهت، وسیله خوبى شد براى ابلاغ پیام فرهنگ اسلامى در تمام ابعاد مختلف آن و از اینرو انعکاس قرآن و سایر متون دینى را در جاى‏جاى عرصه بیکران ادب پارسى به صورت‏هاى گوناگون مشاهده مى‏کنیم.

قرآن و احادیث اسلامى به عنوان مهمترین ارکان فرهنگ اسلامى، به صورت‏هاى: کاربرد مستقیم، ترجمه، بیان حقایق، داستانها، پیام، مضمون‏هاى دینى، اشاره به آداب و رسوم اسلامى و امثال آنها در نظم و نثر فارسى، بازتاب گسترده دارد که از میان آنها، توجه به پیام قرآن و احادیث اسلامى در نزد شاعران و هنرمندان ایرانى، اهمیت فوق‏العاده داشته و دارد.

این پیام در قرآن (و سایر متون ادیان الهى از جمله: تورات و انجیل) توحید، معاد و عمل صالح است. یعنى این که ما آدمیان اعتقاد داشته باشیم به خدایى که از اوییم و به سوى او باز مى‏گردیم و در این جهان، وظیفه‏اى جز انجام عمل صالح و رفتار درست برعهده ما نیست (قرآن، 3/103، 156/2) و رسالت همه انبیا و اولیاء و پیروان آنها هم در طول تاریخ، جز ابلاغ اینها، نبوده است.

96

بررسى متون نظم و نثر فارسى نشان مى‏دهد، که روند کلى ادبیات فارسى (و حتى جهان) براساس این سه محور شکل گرفته است و تمام شاعران و نویسندگان برتر ایران (و جهان) که متأثر از متون دینى بوده‏اند در آثار با ارزش ادبى خود، همه جا دعوت به توحید و معاد و عمل صالح کرده‏اند.

براین اساس، در هر اثر ممتازى که مربوط به ادبیات فارسى است، جلوه‏هاى عالى توحید را شاهدیم و کسانى چون: فردوسى، نظامى، خیام، سعدى، مولوى، و حافظ، ضمن اختصاص دادن بخش‏هاى مهمى از آثار خود به این موضوع، به زیباترین وجه ممکن از آن سخن رانده‏اند و بخصوص در متون شگفت‏انگیز عرفانى، بدینوسیله اوج زیبایى و هنر را به نمایش گذاشته‏اند.

معاد هم که، در واقع خبر یافتن از عالم غیب و یقین بر آن است و در ادیان الهى، رکن دیگر ایمان محسوب مى‏شود، همانند توحید در ادبیات ناب فارسى، جلوه‏اى دلپذیر دارد و همه بزرگان این عرصه با الهام از قرآن بشارت مى‏دهند که مرگ پایان زندگى نیست و در حقیقت، مرحله‏اى است که در فراسوى آن، زندگى به شکلى دیگر ادامه پیدا مى‏کند. در این مورد، شکسپیر هم در «طوفان» که یکى از آخرین نمایشنامه‏هاى اوست، ضمن تأکید بر مشیت الهى پیام مى‏دهد: چیزى را از دست مى‏دهیم تا چیزى بزرگتر را فرا چنگ آوریم. مى‏میریم بدین منظور تا براى زندگى بهتر، باز زنده شویم (شکسپیر: 1375 هش ص5). برخلاف برخى از متون ادبى مدرن، که در کمال ناامیدى و تباهى، دم از مرگ و نیستى و تاریکى و سیاهى مى‏زنند.

بعد از توحید و معاد، عمل صالح» عمده‏ترین موضوعى است که در آثار ادب پارسى انعکاس دارد و قالب مسایل: اخلاقى، اجتماعى، سیاسى، عرفانى، رعایت عدل و دورى جستن از ظلم و ستم، توجه به حقوق بشر، بى‏توجهى به مادیات و امثال آن بیان شده است و تقریباً همه نویسندگان و گویندگان فارسى زبان، سخن راندن از این مقولات را، وظیفه دینى و انسانى خود مى‏دانستند.

مثلاً: شکسپیر در آثار خود، که بر کلى‏ترین وجه مذهب متمرکز شده است، به سلوک درست روح در برابر پروردگار اعتقاد دارد و در جهان‏بینى او، بین مراتب زیستى و اجتماعى و تکالیف اخلاقى پیوندى هست. آثار او، اتحاد بین نظم طبیعى و اخلاقى را نشان مى‏دهد و جوهر نمایشنامه‏هاى کاملتر او، چون: «شاه‏لیر» و «هملت» عرفانى است که تکیه بر تکامل انسان دارد.

در این آثار، احساس مى‏شود که شخصیت‏ها تا درجه فضیلت و تقوا پیش مى‏روند و همه نمایشنامه‏ها، راه کمال را نشان مى‏دهند. ( M. Lings 1365هش، صص 27و 33و 35)

بدین ترتیب، مشاهده مى‏شود عظمت، جلوه و شکوه ادبیات زمانى بیشتر بوده است، که شاعران و نویسندگان و هنرمندان تحت تأثیر و تعلیم فرهنگهاى پربار خود، بخصوص فرهنگهایى که در پرتو مذاهب و ایده‏هاى الهى به شکوه جاودانه رسیده است، دست به تألیف و خلاقیت زده‏اند و متقابلاً هر کجا که بحث انحطاط یا ضعف ادبى مطرح بوده، جایى است که فرهنگهاى غنى و دینى نبوده، یا اگر بوده به ضعف گراییده است. چنان‏که در دوره‏هاى معاصر، که باید آن را دوره فقر ادبى و انحطاط اندیشه و ترویج فرهنگ مادى نامید و در آثار ادبى، غالباً «سخن از تن‏هاى برهنه و هوس‏هاى برهنه‏تر مى‏رود... و چشم‏اندازهاى جنسى، درون مایه شعر و ادب شده است» (دستغیب: 1357، ص5) کمتر اثر ارزنده‏اى یافت مى‏شود که بتواند با پیام و محتواى خود، آثار شکوهمند گذشته برابرى کند و آن چنانکه رسالت هنر و ادبیات حقیقى ایجاب مى‏کند، در خدمت تفکر، تکامل و آگاهى انسان قرار گیرد.

در پایان و به عنوان نتیجه نهایى، باید گفت ضعف و قوت ادبیات در ایران و جهان، در دوره‏هاى مختلف، بستگى تام و تمام به فرهنگهاى خاص آن دوره‏ها دارد. هر زمان که فرهنگهاى قوى ظهور کرده است، آثار ادبى گرانبها نیز پدیدار شده است و هر وقت که فرهنگى بى‏محتوا و ضعیف شده است از آثار ادبى ارزنده، خبرى نبوده است و این آثار قوى یا ضعیف ادبى هم، در تقویت یا تضعیف فرهنگها کاملاً موءثر بوده و هستند. در این مورد، اساسى‏ترین عنصرى که فرهنگها را تقویت و پشتیبانى مى‏کند، ایده‏هاى انبیاء و اولیاء الهى و کتاب‏هاى آنان است و آنچه آنها را به ضعف و سستى مى‏کشاند، ترویج بى‏دینى و ماده‏گرایى در اشکال مختلف آنست. به عبارت دیگر، آثار ادبى ممتاز، زمانى پدیدار شده‏اند که فرهنگهاى مبتنى بر مذاهب بر جوامع بشرى حاکم بوده‏اند. آثارى که خود، متقابلاً در تقویت مبانى فرهنگى از نقش ویژه برخوردار بوده‏اند. بنابراین، شناخت درست کسانى چون: رومى، خیام، حافظ، شکسپیر، تولستوى، هوگو،... و آثار آنها، زمانى میسر است که شناخت دقیقى از ادیان الهى و کتاب‏هایى آسمانى چون: قرآن، تورات و انجیل در دست باشد.

منابع:

دستغیب، عبدالعلى، نقد آثار احمد شاملو، تهران، 1357، چاپار.

رحیمى، مصطفى، اگزیستانسیالیزم و اصالت بشر، تهران، 1345، پگاه.

رسول‏نیا، الف، شعر جبران خلیل‏جبران، کیهان فرهنگى5/10، 1372، صص118-108.

زرین‏کوب، عبدالحسین، نقد ادبى، چاپ سوم، تهران، 1361، امیرکبیر.

زرین‏کوب، عبدالحسین، از گذشته ادبى ایران، تهران، 1375، انتشارات الهدى.

سلطانى، محمد، پوشکین و متن‏هاى مذهبى، پیام آشنا، 8/1، 1364، صص17-12.

سنایى، مجدودبن آدم، 1365، حدیقة‏الحقیقه، مدرس رضوى، دانشگاه تهران، 1365.

شکسپیر، ویلیام، طوفان، ترجمه ابراهیم یونسى، تهران، 1357، نشر اندیشه.

صفا، ذبیح‏الله، تاریخ ادبیات در ایران، جلد اول، تهران، 1363، فردوسى.

طغیانى، اسحاق، 1372، درباره ادبیات انقلاب اسلامى، ادبستان، شماره50، 1372، صص45-37.

طغیانى، اسحاق، مقایسه اجمالى حماسه‏هاى ایرانى و غیر ایرانى، مجله علمى پژوهشى دانشکده ادبیات، دانشگاه اصفهان، 1377، شماره12، صص118-98.

مارتین لینگز، شکسپیر در پرتو نور هنر، ترجمه سودابه تفضلى، تهران، 1361، انتشارات قطره.

ناظرزاده کرمانى، فرهاد، تى.اس.الیوت و اشعار مذهبى، تهران، 1365، جهاد دانشگاهى

نظامى، الیاس، مخزن‏الاسرار، طبع وحید دستگردى، تهران، 1341، انتشارات علمى

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط سید عبدالحکیم مو سوی  | 

 

لیلا صراحت روشنی

بهترين شاعر زن معاصر در افغانستان

 

لیلا صراحت روشنی فرزند سرشار شمالی‌، در ٢۳ جوزای سال ۱۳۳٧ خورشیدی در شهر چاریکار ولایت (استان) پروان در خانواده‌ای فرهيخته و روشنفکر زاده شد. پدرش از نويسندگان بنام افغانستان و آموزگاری خردمند در شكل‌گيری و شكوفايی شخصيت هنری فرزندش بود.

ليلا در سال ۱۳٤٤ خورشيدی وارد مکتب (دبستان) شد و دبيرستان را در سال ۱۳۵۵ در مدرسهٔ (ليسهٔ) ملالی به پايان برد. در سال ۱۳۵۶ خورشیدی وارد دانشکده‌ی زبان و ادبیات گردید و در ۱۳۵٩ ش در رشتهٔ زبان و ادبيات فارسی از دانشگاه كابل دانشنامهٔ ليسانس گرفت. سپس از ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۵ خورشيدی در ليسهٔ (دبيرستان) مريم آموزگاری پيشه كرد.

لیلا صراحت، از سال ۱۳۶۵ خورشیدی تا سقوط رژيم دکتر نجيب، ابتدا به عنوان سر دبير و سپس به سمت معاون در مجلهٔ "میرمن" اشتغال ورزيد. افزون بر اين، او با تاسیس کانون نویسندگان جوان در چهارچوب انجمن نویسندگان افغانستان، به عنوان معاون کانون نویسندگان جوان برگزیده و پس از چندی به عضویت شورای مرکزی انجمن نویسندگان افغانستان نيز پذیرفته شد.

در زمان حکومت مجاهدین (در سال ۱۳٧٢ خورشیدی) به سمت معاون ریاست امور زنان به کار پرداخت و نشریهٔ "ارشاد نسوان" را دوباره احیا کرد. او به عنوان اولین مدیر مسوول دوره دوم نشراتی اين نشريه نيز برگزيده شد که دوره اول نشراتی آن به سالهای حاکمیت شاه امان‌الله برمی‌گردد.

در ضمن، کانون فرهنگی "رابعه بلخی" را پایه‌گزاری کرد که بعدا این کانون در دیار مهاجرت نيز به فعالیت‌های خود ادامه داد.

لیلا صراحت، چند ماه پس از تسلط گروه طالبان بر افغانستان (در اواخر سال ۱۳٧۵ خورشیدی)، بار سفر بر بست و از کابل راهى پيشاور پاکستان شد و اندکی بعد از آنجا به کشور هُلند پناهنده گشت.

او در هُلند مسئولیت نشریهٔ "حوا در تبعید" اورگان نشراتی انجمن زنان افغان "رابعه بلخی" را بر عهده گرفت تا جای پای محکم و استوارش الهام‌بخش فعالیت‌های زنان افغان برای دست‌یابی به جهانی که نام زن مساوی نام انسان است، باشد.

لیلا از سال ۱۳۵۰ خورشیدی به سرودن شعر آغاز کرد و شعرهایش از سال ۱۳۵۳ خورشیدی در نشريه‌های داخل و خارج از کشور به چاپ رسیده‌اند. او همواره از فرهيختگانی مانند رازق رويين‌، رفعت حسينی و به‌ويژه واصف باختری كه پس از مرگ پدر در پرورش وی اهتمام بسيار ورزيدند، به نيكی ياد كرده و آنان را سپاس گفته‌است‌. دانشنامه ادب فارسی‌ درباره اشعار صراحت روشنی ‌می‌نويسد:

"شعرهای صراحت روشنی از زبانی صميمانه و انديشه‌ای ژرف برخوردار است و تعبيرهای نو و شورانگيز در شعر او ديده می‌شود. درك روشن وی از لحظه‌های سياه تاريخ سرزمينش و مردمی كه سالها به انتظار بهار، عشقها و آرزوهايشان به دار تعصب و كينه‌ورزی آويخته شده و صدايشان برنكشيده می‌ميرد، چنان است كه گاه شعرهايش را از هرگونه تفسير بی‌نياز می‌سازد".

لیلا صراحت، دو سال پيش از مرگش، به بیماری سرطان مغز مبتلا شد و پس از جدال پرتنش مرگ و زندگی در جانش سرانجام در مقابل بیماری جانکاه مرگ را بوسه زد. هنگامی که او در شام چهارشنبه ۳۱ سرطان ۱۳٨۳ خورشيدی چشم از دنیا فروبست، ٤۶ سال داشت.

باری رزاق مامون نوشت:

"سحرگاه هشتم اسد سال ۱۳٨۳ خورشیدی لیلا صراحت روشنی پس از هفت سال دوری و جدایی از کابل و یاران کابل نشین، با پیکری سرد و چشمان بسته و با انباری از ناگفته‌های نهفته در سینه، در حالی‌ که معصومیت ابدی خود را در چهارچوب تابوت سیاه رنگ همچنان امانت نگهداشته بود، از هواپیمای آریانا فرود آورده شد. او در برگشت به هیچکسی نگاه نمی‌کرد و گویا دیگر از رنجهای گفتن و نگریستن به این دنیا و آدمها برای همیشه آزاد شده بود.

نـوشـــته: نعمت حسينی
(پژوهشگر افغانستانی)

 

 

 

دلم گرفته شهر من مه ديو زاده فاجعه


شرر فگنده اينچنين به شهپر همايی ات

چه شد شکوه باورت، بهار عشق پرورت

که سر شکسته ميرسد خزان بينوايی ات

دلم گرفته شهر من سرود آن می شوم

سرود گريه می رسد به ديدهء فدايی ات

چه زخم هاست بر تنت چه قصه هاست بی منت

چه داغهاست بر دلم زدرد بی دوايی ات

( بسيط بی صدايی ـ ص ١ و۲)


ازآنجایکه شاعر دردجامعه را با تاروپود وجود لمس می کرده و با توجه به بیاز زمان اشعار عالی سروده است که این یکی ازاشعار برگزیده ی اوست که به بررسی می گیر .

1-ازنگاه کاربرد لفظ یا تناسب الفاظ یا به کارگیری کلمات متناسب برای بیان هدف این شعر جایگاه ویژه را دارد ؛کلمات گرفته شدن دل ،فگندن شرر،شهپرهمایی،شکوه باورها،بهار عشق پرور،خزان بینوایی . این کلمات را اگر به دقت مورد تآمل قرار بدهیم به زودی به این واقعیت پی می بریم که این کلمات به چه اندزه از استحکام ،نیروی درونی ،تناسب موقعیت ،کاربرد بجاو خوش آهنگی برخوردار است که اینگونه ارزشها را دراندک شعرشاعران ما میابیم .

2- ازلحاظ معنی یا نحوه ی انتقال هدف نیز این شعر ازپختگی کامل و توانای به خصوص برخورداراست ؛دراین شعر شاعردرلباس کلمات دلنواز و آهنگین معناهای ارزنده و مطابق به ارزش کلمات را بیان نموده که می توان عروج فکری شاعر را از این مشخصه درک نمود .

3-ازنگاه تصویرسازی و صحنه گستری این شعرهمچنان جایگاه بلند را دارد ،شاعر ترکیبات از کلمات را که ساخته درعین حال دریچه ی از فضای پراز مفاهیم رابه روی خواننده بازمی کند و درترکیبات خودمعناهای پیچیده وارزشمند را به انسان انتقال می دهد به طور مثال زمانیکه شاعر می گوید "سرود گریه "ترکیب ازکلمات ساده ؛اما با محتوای بسیار بلند است که تصویرهای ازحوادث را درنظر مجسم می کند .

اگراین اشعاررا ازنگاه اخلاقی بررسی نماییم بسااز مسایل اخلاقی را نهفته درآن می یابیم ؛گویا این شعر انسان را به انسان بودن و فرار از دیو و دد بودن فرا می خواند .واز نظر اجتماعی که شایسته است بررسی گردد نیز حایز اهمیت است زیرااز هرواژه ی این شعر دردمی بارد و هر کلمات وعبارات باوجودیکه مستقیم نمیگوید ولی درست نشان می دهد که بود درد ،یاس ،ناامید ی و غم می باردزبان شعر خود شاهد این حقیقت است که شاعر درچه زمانی و درچگونه شرایط می زیسیته و چه اندازه شاهد تبسم مردمان سرزمین خود بوده است واشعار لیلا صراحت بیان گرواقعیت های تاریخی زمانش است که دراشعار صراحت انعکاس یافته است .ونکاتی که انسان را به جاده ی تفکر لیلا می کشاند دراین شعر همان ترکیبات استادانه و دلانگیز و بیان دلنشین وشیوای لیلا است که دل هر صاحب دل را به سوی خود می کشاند و هرصاحب علاقه به شعر را به تعمق وامی دارد و بهره مند می سازد.

 

 

 

 

 

 

 


و يا اين شعر:
شعله هايی که
کلبه هارا بلعيدند
سرخ بودند
و خاکستر برجا ماندند
خون هايی که پرشيدند و پاشيدن
روی تقويم تمام سال
سرخ استند هنوز
رنگ برگ پاييز
رنگ دلتنگ غروب
سرخ
سرخ
رنگ کابوس هايم حتا
همه
سرخ ِ سرخ اند
( خاکستری ـ ص ۳۰ ) گريز

 

 

 

 

 



(گم شده گی ـ ص ١۸ و ١۹ ) در شعر مذکور، شاعر، کوچه و عدد « پنجم» را به حيث نماد استفاده کرده است « پنجم» يعنی آنچه در مرتبهء پنج واقع شده است. به پندار من اگر دوره ها و مرحله های سياسی کشور را بعد از فاجعهء ٧ ثور به کوچه ها تقسيمبندی نماييم، چنين نتيجه ميگيريم:

١ ـ دورهء تره کی و امين ( کوچه ء اول)

۲ ـ دورهء کارمل و اشغال کشور توسط ارتش سرخ ( کوچه ء دوم)

۳ ـ دورهء نجيب الله و بر آمدن ارتش سرخ ( کوچه ء سوم)ذ

۴ ـ دورهء مجاهدين ( کوچه ء چهارم)

۵ ـ دورهء طالبان ( کوچهء پنجم)



اگر اين پندار درست باشد، مينگريم که شاعر از کوچهء پنجم ( دورهء طالبان) در گريز است. و « باران وحشت» و «سيلاب شب » خود نمادهايی هستند از وضع آن دوره.

از سوی ديگر اين « آواره گی» و « گمشده گی» بيانگر وضع عمومی ما است. ما آوره ترين ملت اين دنيا، گمشده گی عينی و ذهنی داريم.

يک موضوع ديگری در شعر ليلا صراحت نيز قابل درنگ ميباشد اين است که اگر ما از بالای بسياری از اشعار او نام شاعر را برداريم، کسی نميداند، که شاعر يک زن است. يعنی عناصری که خصلت زنانه گی داشته باشد، در اشعار ليلا کمتر راه دارند. در حالی که در شعر ديگر شاعران زن، مثلاً در شعر فروغ اين عناصر، عناصری که ذات زنانهء او پذيرای آنها است مثل: ماشين خياطی، ظرفهای مسی، مطبخ، جارو و ... راه دارند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط سید عبدالحکیم مو سوی  | 

انواع سبک برحسب درک مطلب

 سبک روش مشخص بیان مطلب است یعنی گوینده به چه نحو خاص و مشخص مطالب خود را ایراد کرده است و جهت درک این نحوه ی خاص بیان باید در انتخاب لغات ‘شکل جملات واصطلاحات ‘صنایع ادبی ‘عروض و قافیه ... گوینده دقت شود .

     سبک های شعری را می توان از جهات مختلف تقسیم بندی نمود:

بر حسب درک مطلب : سبک دشوار و مغلق ‘ سبک ساده و روان ‘ سبک بینابین

 بر حسب نوع زبـــان : سبک شاعرانه ‘ سبک علمی ‘ سبک روزنا مه نگارانه

  بر حسب موضــــوع  : سبک صوفیانه ‘ سبک مذهبی ‘ سبک تاریخی

 بـرحســــــــب دوره  : سبک خراسانی ‘هندی ‘ عراقی ‘حد واسط یا دوره ی سلجوقی ‘حد واسط یا  مکتب وقوع و اسوخت ‘دوره ی بازگشت ‘سبک حد واسط یا دوران مشروطیت ‘سبک نو

انواع سبک شعر بر حسب درک مطلب

1-سبک ساده 2-سبک بینابینی 3-سبک دشوار

سبک ساده :یکی از جریان های کلی درشعر فارسی وجود دوشیوه ی ساده وروان ودشوار گویی است . شعر سده هر چند درهمه ادوار شعر فارسی مشاهده می شود اما بسامد آن درسبک خراسانی بیشتر ازسبک عراقی ومخصوصآ هندی است زیرا دربرخی ازشاعران شعر مسلمآ حایز صفت فصیح و بلیغ است حال آکه ساده وروان هم نیست به هر حال چنانکه شواهد آنگذشت برخی از شاعران دوره خراسانی به سادگی وروانی وروشنی خور فخر کرده اند .

1=امثال دولتشاه درتذکره الشعرا وشبانکاره یی درمجم لانساب سادگی شعر کهن رانکوهیده اند . دولتشاه ازسادگی شعر رودکی درعجب است وشبانکاره یی از شهرت شعرهای عنصری درهمان دوره سبک خراسانی که مهم ترین ممیزه ی شعر سادگی وروانی است کسانی چون منوچهری تمایل به شعر دشوار دارند . درقرن ششم دشوارگویی ومبهم پردازی از مشخصات مهم شعر خاقانی ونظامی است . درغزل سبک عراقی سعدی ازادامه دهنگان اسلوب ساده وروشن پردازی است اما حافظ متمایل به مبهم ودشوار است . ابهام اگر ناشی ازعلو فکر اعمال صنایع بدیعی وبیانی (که لازمه زبان ادبی است )یعنی شگردهای شعری باشد صفت پسندیده یی است . اما

اهی دشواری عمدیست ناشی ازخود امر مسایل ادبی نیست که درنقد ادبی به آن تعقید میگویند وآنر صفتی منفی می دانند . تعقید های سطحی ؛مثلا :فکرساده ی را بازبان دشوار بیان کردن –ازمختصات کثیری ازابیات سبک هندی است وزمانی مورد توجه نوپردازان هم بوده است . تعقید گاهی نتیجه ی سهل انگاری وخام دستی شافرا درزبان است . ملک الشعرای بهار پدر سبک شناسی درایران درققصیده ی که درستایش فردوسی بزرگ ساخته است بادیدی سبک شناسانه میگوید .

شاعری را شعر هنل وشاعری را شعر صعب            شاعری را شعرسخته شاعری را سرسری

آن یکی پند ونصایح آن یکی عشق ومدیح                 آن یکی زهد وشریعت آن یکی صوفی گری

زین طبایع مختلف سرزد صفات مختلف                   آن صفت ها شعر شد وآن شعر هاشددفتری

2-سبک خراسانی :شعر این دوره ازپند واندرز خالی نیست ولی این پندها جنبه ی عملی و ساده دارند ویاد آور پند های هستند که ازبزرگان ایران باستان چون انوشیروان وبزرجمهور مانده است حال آنکه پند های امثال سنایی وخاقانی جنبه ی شرعی عرفانی دارد ونسبت به پهلو های این دوره تجریدی وپیچیده است . بی پیرایگی یعنی خالی بودن ازصنایع بدیعی همراه باسادگی لغات وروانی ترکیب هامهم ترین مشخصه ی شعر این دوره است ،تبه طوریکه می توان به سبک خراسانی سبک ساده گفت چنانکه به نثر آن ایام نثر مرسل یعنی آسان و بی پیرایه میگویند .

برخی ازمنتقدن با توجه به سادگی اشعار این دوره شهرت شاعران کهن تعجب کرده اند صاحب تذکرة الشعرا که دردوزه ی تیموریان ودرعصر معما پردازی وتصنع می زیست ازاین که شاه بعد ازشنیدن شعر بوی جوی مولیان چنان تغیر حالت داد که موزه درپای نکرد ه به سوی بخارا تاخته است وتعچب می کند ومی نویسد : عقلا این حالت به خاطر عجیب می نماید که این نظمی است ساده وازصنایع وبدایع ومتانت عادی !چه اگر دراین روزگار سخنوری مصل این نوع سخن درمجلس سلاطین وامرا عرض کند مستوجب انکار همگنان شود "سپس درادامه ی بحث تاثیر شعر را برعهده ی موسیقی میگذارد ومیگوید "اما می شاید که چون استاد دراوتار و موسیقی وقوفی تمام بوده ،قولی وتصنیف ساخته باشد وبه آهنگ اغانی وساز ، این شعر را فرض کرده ودرمحل قبول افتاده باشد "

حا آنکه نظامی عرصی ادیب وشاعر قرن ششم ازاین سادگی اذت می برد وانرا امتیاز شعر میداند . اوپس ازذکر داستانی رودک می نویسد " هنوز این قصیده را کس جواب نداده است ف که مجال آن ندیده اندکه این مضایق آزادتوانند بیرو آمد . واز عذب گویان ولطیف طبعان عجم یکی امیرالشعرا معزی بود که شعر او درطلاوت وطراوت بغایت است ودرروایی وعدوبت به نهایت . هند بن محمدبن هندو الاصفهانی از وی درخواست کرد وکه قصیده را جوابگوی. گفت نتوانم ! الحاح کرد.  چند یت بگفت که یک بیت از آن بیت ها این است :

رستم ازمازندران آید همی                         زین ملک ازاصفهان آید همی

واندرین بیت ازمحاسن هفت صنعت است :اول مطلبقت ق دوم متضاد ،سوم مردیف ،چهارم بیان مساوات ،پنجم عذوبت ،ششم فصاحت وهفتم جزالت . وهر استادی که اورا درعلم شعر تبحری است چون اندکی تفکر کند  ، داند که من دراین معنی مصبم ". نظامی عروضی درعهد سلجوقی می زید واز این رو بدیع برای او مطرح است ، می کوشید که چند صفت برای شعر رودکی بیان کند ،اما آنچه بیان می کند ازقبیل عذو بت وفصاحت جزالت همه به معنی همان سادگی وروانی است ومردف ومساوات هم چیزی طبیعی است وصنعت محسوب نمی شود .

به هر حال معیارفصاحت دراین عصر سادگی وروشنی است . اصلآ تفریف فصاحت به روشنی وسارگی مآخوذ از سه شعر این دوره است فحال انکه درادروار بعد تعریف فصاحت خوض میشود وحتی دردوره های بفصاحت وبالغت را به شعر مبهم اسناد می دهند . البته درههمه دوره کسانی هم بوده اند که سادگی وروانی شعرا را حفظ کرده اند مثل استاد سخن سعدی  که بعد ها شکل می گیرد وبه انسبک عراقی میگویند شاعران این دوره مانند انوری ،ظهیرالدین ،دوجنبه یی هستند هم قصیده میگویند وم غزل ،غزل انان متمایل بهسبک خراسانی است بدون آنکه دقیقا این وان باشد . باید توجه داشت که قصیده پردازان دوره ی غزنوی ازقبیل عنصری وفرخی ومنوچهری ... غزلپرداز نبودند واگر احیانآ دردیوان آنان اشعاری شبه به غزل دیده می شود معلوم نیست غزل است یاتغزل های که قسمت مدح آن سروده نشده یا از بین رفته است . به هر حال غزل های ابدای هستند که بعد همان اسلوب تغزل را دارند . حال انکه غزل درعهد سلجوقی قالبی است که روز به روز به سوی توسعه وتکامل می رود بشاعرانی هم که بیشتر به امر قصیده اشتغال دارند مانند معودی وارزقی ،درقصیده تحول اجادمی کنند و به لحاظ عوطف واحساسا ت و صور بیان ومخصوصا تشبه قصاید آنان ازقصیده های سبک خراسانی قابل تشخیص است . به هر حال بعد ازقرن ششم سبک خراسانی ازمیان می رود وقرن هفتم قرن سبک عراقی است .

عصر قصیده به پایان می رسد ودیگر عصر غزل است . سبک آزربایجانی هم فقط درهمین قرن است و به سرعت ازمیان می رود   

سبک هندی :از اوایل قرن یازدهم تا اواسط قرن دوازدهم به مدت 150 سال در ادبیات فارسی رایج شد . اغلب مكتب وقوع را مقدمه سبك هندي دانسته اند. واقعه گويي يا مكتب وقوع عبارت بود از وارد كردن تجارب واقعي مربوط به عوالم عشق و عاشقي در شعر به طوري كه از اغراق و تخيلات دور و دراز بركنار باشد.
در اين سبك، واقعه گويي در نزد برخي از شاعران اين دوره به واسوخت معروف شد كه مخصوصا وحشي بافقي در آن شيوه شهرت بسيار يافت. واسوخت عبارت بود از عكس العمل قهر و عتابي كه عاشق در برابر بي وفايي يا ناسپاسي معشوق نشان مي دهد. ويژگي هاي سبك هندي را مي توان در موارد زير خلاصه كرد:

·           خيال پردازي به افراط؛

·         غرائب و دور از ذهن بودن در تشبيهات و استعارات و تعبيرات؛

·         فراواني تمثيل و ارسال المثل كه شاعران سبك هندي براي توجيه ادعاهاي عجيب و          غريب خود از تمثيل استفاده مي كنند؛

·         بكار بردن لغات محاوره و الفاظ بازاري در شعر؛

·         وجود نوعي درد و شور عجيب؛

·         بيان احوال شخصي و عواطف و احساسات مربوط به زن و فرزند و خويشاوندان؛

·         بي دقتي در رعايت ترتيب درست اركان جمله.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط سید عبدالحکیم مو سوی  | 

بامیان درآستانه ی دفن فرصت ها

سیدعبدالحکیم "موسوی"

       بامیان ولایتی که درچند سال حکومت آقای کرزی دراثرهمکاری مرد مان صلح جو وعدالت خواه  بامیان بادولت ،زمینه های مساعد ی برای ارتقای ظرفیت ،پرکردن خلاها ،کارکرد کارهای بنیادی درهمه زمینه ها وزمان کافی برای تلافی فرصت ها ی ازدست رفته را داشت ؛اما نه تنها ازاین زمینه ها استقاده ی درست صورت نگرفت بلکه  دراثر بی توجهی دولت مرکزی ازاین فرصت ها استفاده ی بد صورت گرفت، ومردمی که تشنگان واقعی دیموکراسی وخسته گان وادی استبداد حاکمان جباروقربانیان شمشیر جلادان روزگارند ، برای حمایت ازنوامیس ملی وخروج ازچنگال خون آشام رژیم سرخ ورهایی ازچنگال رژیم سیاه هزاران شهید وزخمی و زندانیان بی سرنوشت و خلاصه بهای بس عظیم دادند ؛که قبرستانهای دسته جمعی درمرکز وولسوالی ها بامیا گواه این واقعیت تاریخی است واکنون وهیچ فامیلی دربامیان وجود نداردکه  قربانی درراه حراست ازارزشهای ملی ودینی نداده باشد . اما دولت کنونی برای ملتی هدفمند بامیان که با اینهمه جانفشانی نهال حریت وآزادی رابا خون سرخ  شان آبیاری کرده ،امروز بدست به ظاهر منادیان آزادی داده او این منادیان آزادی برای این ملت قهرمان ومجروح چه مدال جز،بی توجهی و بی اعتنایی وپشت پا زدن به تعهد چه داده است ، مردم آنچه ر که ازدولت توقع داشتند جزرفاه و آسایش ملت و وفا به تعهددولت نبود ؛اما امروز مردم ازآرزو های که تصورمی کردند به آن نزدیک به رسیدن است ، دست تاآرنج شسته است و آرمان شهر خویش را پیش چشمان شان درحال ویران شدن می بیند، حالا این ارزش ستیزی درجامعه بااینگونه تاریخ غم انگیز  به حدی است ، که آنچه دراین میدان پوچ و  بی معنی  به نظر می رسد ،قانون گرایی  ،و آنچه بااهمیت وبااعتبار جلوه میکند  زدوبند ها است به عنوان های مختلف ... .

راستی درجامعه ی که شایسته سالاری ازآن رخت بربسته باشد، اندیشمندان و فرزانه گان جامعه به حاشیه قرارمی گیرد،و قانون با معیاراشخاص سنجیده می شود، و نه اشخاص با معیار قانو ن ،کاربد ست کارگردانان وحشی به کار،می افتد؛ بدهی است که   قافله سالار کار نا آزموده ، بی تجربه به خدمت و بی خبر ازخم و پیچ مسیرراه ؛چون ملاح آب ندیده سرنشیان کشتی را به ساحل نمی رساند؛ بل با"شب تاریک و بیم موج وگرداب "مواجه می کند، که این همه فاجعه آفرینی دریک جامعه  نتیجه ی بازی های سیاسی غلط و نابجای سیاست گذارانی است که یک گره نمی گشاید صد تا می بافد.

    آنروز که دولتمردان به ظاهررسالتمند و هد فمندافغانستان هرکدام از چهره های جدید و وتکراری که ازبامیان دیدن می نمودند برای مردم دلیر وشجاع درعین حال صادق ووفادار به ارزشها،با اطمنان کامل نویدبازسازی و نوسازی می داد ، ولی این سخنان تکرار ی درحد کلام برآمد، نه درمیدان عمل، ازاینرو بعدهااین وعده و وعید ها  برای مردم قصه ی چوپان و گرگ بیش نبود .آنانیکه با اشک های مصنوعی وتمثیل ماهرانه ی شان ، خون شهدا ورشاد ت دلیران بامیا نی را نردبان  رسیدن به هدف های شخصی  شان ساخته خود را به  پای تاج وتخت رسانیدند امروزقلمروبه نام بامیان درجغرافیای حافظه ی شان نخواهد داشته باشد ،و محدوده ی جغرافیایی درسرزمین افغانستان به نام بامیان نمی شناسند زیرا " دنیا طلبیدند و به مقصد برسیدند        دیگر به چه معنااست ملت به نظرشان" .

باتبدیل شد ن والی اسبق دربامیان دردوره ی آقای کرزی مردم بامیان خیال کردند که دولت قصد خدمت به بامیان را دارد، ازاین پس با تد بیر حاکم کارآزموده ومد بر،شاید تغیر مثبت دروضعیت زندگی اجتماعی و اقتصادی مردم بامیان رونماگردد چون شخصیت کارکشته و کارازموده ،هرگاه دررآس قرارگیردهیچگاه زیربارحالت سکون وایستایی  نمیرود و تحمل رکود وحتی یکنواختی را ندارد ،عاشق تحول سود مند وسازنده درجامعه است ؛ولی باگذشت زمان به گفته ی حافظ" تجربه آمد به میان" وهرروز مشکل برمشکلات مردم بامیان افزوده شد درنهایت واضح شد که  و دراین عملکرد تنها  مهره تبدیل شده بازی همان بازی است  که جریان داشت وبازیکن هم همان بازیگر انچه که ناپیدا وکم نمااست تغیر مثبت است؛برمثل عامیانه ،دراین کنش مردم اززیر چکآب به زیرناودان قرارگرفت .مردم تمام آرزو های را  که درسرداشت وخواب وخیال روزی شگوفایی بامیان را که درسرمی پروراند، با خاک سیاه برابر دیدند ؛ آنچه که امروزمردم بامیان شاهد آن است و فردا به یا د خواهم داشت  همان سرک کاهگلی و مرکب تحـفه دار است که به عنوان کم کاری دولت درعرصه های بازساری درتاریخ بامیان خواهد بود.

امروزسیاست های ناکارآمد دولتمردان درتمام عرصه ها چه درحوزه ه سیاسی و چه درحوزه ی اقتصادی و فرهنگی دربامیان موانع سدیدی را دربرابرفعالیت های سالم مردم  دراین ولایت ایجاد نموده است.

وجای عجب اینست که چندی قبل صدای سخنگوی مقام ولایت بامیان ازرادیو بی بی سی شنیده می شد که می گفت "دربامیان هم بازسازی شده و هم نوسازی به حدی که درهیچ یکی ازولایات افغانستان به تناسب آن کارنشده مردم بامیان مشکلات ندارند  ".نمی دانم که این آقا با کدام معیار بازسازی ونوسازی رامی سنجد و شاید همه مشکلات مردم  را همان چند کیلومترسرک میداند که ازولایت تا پیش معارف پخته شده .

درنهایت دربامیان چند تا معضل بسیار مهم و اسای قابل ذکر است که بایدتوجه شود:

1-تداخل وظیفه :معضلیکه درولایت بامیان به صورت بسیار جدی جریان دارد.مساله ی تداخل وظیفه است  بیانگر ضعف دراداره ی بامیان است  مثلا سردار اره دار سارنوال نظامی اسبق و معاون سارنوال نظامی فعلی برای همسایه اش به خاطر بی احترامی به سکش  به جرم اختلال درنظم عامه  دوسیه می سازد و دستگیرکرده به زندان می اندازد همه کاره هم  خودش است "هم کوزه گر است ،هم کوزه خر است و هم کوزه فروش "خودش جنایی است ،خودش سارنوال است وتحقیق میکند و خودش طرف دعوا است حتی ازمشرانو جرگه هم مکتوب بالای مقام ولایت رسده که پیگیری شود ولی زور کس به قومندان نمی رسد.

2- شکافهای طبقاتی: تضادهای طبقاتی مشکل دیگری است که درولایت بامیان درحال رشد است ازآنجا که جامعه ما جامعه ی مسلمانی است و ولایت بامیان امن ترین ولایت درافغانستان است باید جلو فاصله ها بین مردم جامعه به صورد ممکنه گرفته شود که یکی از فکتورهای پدید آمدن اینگونه معضل ها برخورد نامتعادل دولت باملت است .

3- عدم شایسته سالاری :مشکل ارزش ندادن و استفاده نکردن  ازاستعدادهای  فرزانگان و انسان ها ی خبیر کشور درسراسر افغانستان است اما درولایت بامیان این مشکل تاحدودی قابل حل است ولی متاسفانه  دولت دراین زمینه توجه نداشته است به طورنمونه سالانه دها نفر ازولایت بامیان ازدارالمعلمین فارغ میشود ولی بازهم درمکاتب همان باند ها ی سا بق هستندبه  عنوان معلم  که ازدوره ی  ابتدایی فارغ نشده دانشجویان دوره ی ثانوی فارغ می دهند .

 .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط سید عبدالحکیم مو سوی  | 

تفکر ونگارش

انسان دارای طبع عالی وعقل وصاحب مخیله وقریحه ی سرشار وقوی درزمینه های گوناگون میباشد ،البته این نیرو وصفات برای کسب مهارت درنگارش نیکو تری مددگار یک نویسنده است ،آنکه درین زمینه استعداد خوبی ندارد ،گرچه سالها زحمت فرگیری دستورنگارش ومشقت تمرین را به خود قبول کند
،بازهم طور دلخواه به جایی نخواهد رسید ،یعنی نیک نخواهد درخشید . همچنان انانیکه صاحب استعدادفطری وفکری اند ،بازهم اگردرزمیه به مشق ومممارست نمی پردازند ازکارخود درمورد،نتیجه یخوبی نخواهندگرفت ،زیرا نگازش فنی است عملی وبدون مداومت درکار وممارست به دست نمی آید.

نگارش با تفکر رابطه ی بسیار نزدیک دارد واین رابطه به حدی است که نگارش خوب درگرو تفکر عالی است که باعث برجستگی اثر می شود ؛ودانشمندان تفکر را یکی از مراحل نگارش میدانند واین مرحله را به مرحله ی ایجاد فکر ،مرحله ی تنظیم فکر ، و مرحله ی بیان فکر دسته بندی می کند .

مرحله ی ایجاد فکر :این مرحله  یکی از مرحله ها ی اساسی وبنیادین است که برای یک نویسنده ی بزرگ لازم است که مدتها به تفکر وتعمق پردازد تا موضوع ارزشمند وعالیی را کشف وانتخاب کند و دران زمینه به نگارش آغاز نماید و این خوود مرحله ی ایجاد فکراست.

ایجاد فکر به این معنی که نویسنده پیش از همه موضوعی را برمیگزیند که بکر بوده و بنا بر برمیت مفیدیتش برحیات اجتماعی مؤثر باشد ،آنگاه آند را درلباس نوشته ی هنری به دیگران پیشکش نماید ؛ موضوع پیش پا افتاده را هر مبتدی میتواند دریاد ودرباره ی آن چیزی بنویسد ،حالا نکه انگونه نوشته ها هیجگاهی یک پدیده ی ادبی شمرده نشده راهی به دنیای ادب نمی کشاید .

البته این اوضاع زمان واقتضای زنده گی اجتماعی است که مقدم برهمه ،فکری تازه به نویسنده ی خوب میدهد ،اینجا است که نویسنده پس ازارزیابی همه جانبه ی موضوع به نگارش درزمینه تصمیم می گیرد.

مرحله ی تنظیم فکر :چون پس ازمرحله ی ایجادفکر درنگارش ،مرجله ی تنظیم فکر آغاز میگردد درهمین مرحله است که نویسنده باید ارکان نگارش را درنظر گرفته اثرش را به فصولی چند جدا کند وآن عبارت است ازمقدمه ،آغاز مطلب ،شرح و بسط درپیرامون آن وسر انجام رسیده به یک نتیجه ی جامع وسودمند ؛باید گفت که هر کدام ازفصول موضوع عناصر اصلی وفرعی را درخود دارد که نیسنده ی توانا هریک را جدا جدا درنظر داشته می باشد ،پس ازبررسی دقیق به نگارش درزمینه می پردازد.

نویسنده باید قبل ازنگارش ،هنه فصول وعناصر اصلی وفرعی موضوع را باید یادداشت نماید تادرکارش سهولت پیش شده نکات عمده وکوچک باهم خلط نگردد؛چه باهم درآمیختن اصل وفرع موضوع ،پسندیده ومجاز نیست واین خود برای نگارنده وخواننده مشکلاتی را بار می آورد ،درحالیکه تنظیم فکر به صورت درست هم برای نیسنده وهم برای خواننده دربیان ودرک موضوع سهولت بار آورده ومفید می باشد .

درعرصه ی تنظیم فکر نیسنده گان بزرگ مشکلی احساس نمی کنند ،ان را به بررسی گرفته درزمینه ازخود پرسشهایی طرج نمایند وبه پاسخ درست وامنطقی آن بپردازند ؛ آنگاه بنویسند.

فرض کنیم موضوع ایجاد شده "تقلید "است ،باید باحواس آرام ومعلومات کافی درباره ی تقلید واثرات آن درافراد واجتماع که عناصر برجسته موضوع راتشکیل کرده وبه مثابه ی ستون درنگارش قرار دارد ازخود پرسشهایی بکند ؛ مثلاٌ:تقلید چیست ؟درکدام زمینه باید تقلید کرد؟ازکه پرسشهایی بکند ؛ درکدام زمینه باید تقلید کرد؟ازکه باید تقلید نمود ؟چگونه باید تقلید گردد ؟کدام نوع تقلید چه نوع نتایجی را بار میآورد ؟تقلید های منفی برای کدام مردم چه مشکلاتی را ایجاد کرده است ؟ وکدام مردم ازتقلید های مثبت نفع برده اند ؟ تاکدام حد باید تقلید نمود؟

اینگونه پرسشها وامثال آن نکات وعناصر بسیار مهمی را به دسترس نیسنده میگذارد . وهمه را باید ترتیب وتنظیم کرده درجایش به کاربرد.

اینکه نگارنده چگونه باید فکر کند؟ازکدام نقطه آغازنماید؟وفکر کردن کاری است درونی وذهنی ؛ هرکس به روشی خاص درمورد موضوع های مختلف فکر میکند ، ازهمین جا است که روشها وسبکهای متنوع درنگارش پدید آمده ومی آید .

اینجا باید گفت که نیسندهنباید پایه ی تفکر خود را کاملاٌ وبه صورت یک نواخت برروی چیزهای غیر محسوس قراردهد،بلکه پایه ی تفکر اوتا اندازه یی باید برروی مدرکات وحسیات هم استوار باشد ؛چنانکه رویدادی را که درباره ی موضوع مورد بحث به چشم خود دیده یا ازدیگران شنیده است ،به خاطر آورده درزمینه بهتفکر بپردازد ،سپست به اندازه ی کافی ازاین همه چیزها مواد وعناصر اولی مقاله اش رافراهم ساخته آنگاه آنها را به نیروی فکرواستدلال به هم ارتباط دهد وبهنگارش دست یازد.

درحقیقت فکرکردن ازنوشتن جدانیست ،بلکه عامل اساسی فن نگارش داشتن فکر درست وذوق سلیم است ونگارش زیبا ورسا آن است که موضوع آن قبلآبادرستی ومهارت درذهن پرورش وتنظیم شده صورتی دلپسند،منطقی ویک دست به خود گرفته باشد  .

مرحله ی بیان فکر:پس ازتنظیم فکر نوبت به بیان فکرمیرسد ،نویسنده هرگاه پیروزمندانه به ایجاد فکر وتنظیم فکر نایل آمده باشد ،دراین مرحله میتواند به آسانی آن را درقالب یک اثر خوب بیان کند ؛ مشروط براینکه دراین زمینه استعداد وبصیرتی داشته باشد وقبلآ به مشق وممارست درنگارش پرداخته باشد .

درم رحله ی بیان فکر دو را ه وجود دارد :یکی تقریر ودیگری نوشتار؛نویسنده گان غالبآ را ه دومی را برمیگزینند درحالیکه برخی ازادبا به ویژه مبلغا ازراه نخستین استفاده کرده فکر ایحاد گردیده وتنظیم شده را توسط گفتار عرضه میدارند ودراین راه البته انها قدرتی اندوخته اند،چنانکه شاید نتوانند ازعهده ی بیان فکر به وسیله ی نوشتار به درآیند .

اما هستند نویسند ه گان بزرگی که فکر خود را میتوانند به هردو طریق به درستی ورسا بیان نمایند ؛البته هریک ازخود زمینه وموقع ویژه یی را ایجاد میکند ،وهر کدام درنفس خود مزایا ونارسایی هایی دارد ؛وآن موضوعی است جداگانه .

با درست و عمیق اندیشیدن به این حقیقت پی می بریم که میان تفکر ونگارش حلقه ی است که این دو را باهم محکم می بندد به مثابه ی زنجیری که ازهم نمی گسیستد آن حلقه که این دو پدیده ی به هم مرتبط را با هم وصل می کند گفتار است و این دو پدیده یعنی تفکر ونگارش ازهم متقابلا تاثیر پذیر است طوریکه یکی بالای دیگری تاثیر می گذارد و متقابلا از یکدیگر تاثیر می پذیرد طوریکه نگارش عالی باعث  تحرک،جهش ،بیداری ،بالا اندیشی ،جویندگی ودرنهایت وسیله ی برای رسیدن به اوج پله های ره پایه های  تفکر می گردد ؛بدین معنی که نگارش ارزنده ذهن انسان را بیدار می کند و به انسان انگیزه می بخشد ،انسان را امیدوار می سازد و نیرومی دهد تا انسان از هر نکته ی نگارش درس هدفمندانه بگیرد وبا تکیه با توانایی ان نگارش خود را ازخواب خمولی برهاند و حرکت نماید آنچه را از ان نگارش فراگرفته با ان توانایی تفکر خود را ثابت نماید تا باشد که از ان درواژه های نگارش یافته ذهن توانمند بسازد و متفکر جاوید گردد .

اما ازسوی دیگرد تاثیر یکه تفکر بالای نگارش دارد ازهمه پوشیده نیست که نگارش عالی نتیجه ی تراوش عصاره ی داشته های اندیشه ی عالی و برعکس نوشته های سست، بی مزه،غیر قابل توجه و ناقابل خواندن از تفکر افتاده و پایین سرچشمه می گیرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط سید عبدالحکیم مو سوی  | 

بامیان درآستانه ی دفن فرصت ها

سیدعبدالحکیم "موسوی"

       بامیان ولایتی که درچند سال حکومت آقای کرزی دراثرهمکاری مرد مان صلح جو وعدالت خواه  بامیان بادولت ،زمینه های مساعد ی برای ارتقای ظرفیت ،پرکردن خلاها ،کارکرد کارهای بنیادی درهمه زمینه ها وزمان کافی برای تلافی فرصت ها ی ازدست رفته را داشت ؛اما نه تنها ازاین زمینه ها استقاده ی درست صورت نگرفت بلکه  دراثر بی توجهی دولت مرکزی ازاین فرصت ها استفاده ی بد صورت گرفت، ومردمی که تشنگان واقعی دیموکراسی وخسته گان وادی استبداد حاکمان جباروقربانیان شمشیر جلادان روزگارند ، برای حمایت ازنوامیس ملی وخروج ازچنگال خون آشام رژیم سرخ ورهایی ازچنگال رژیم سیاه هزاران شهید وزخمی و زندانیان بی سرنوشت و خلاصه بهای بس عظیم دادند ؛که قبرستانهای دسته جمعی درمرکز وولسوالی ها بامیا گواه این واقعیت تاریخی است واکنون وهیچ فامیلی دربامیان وجود نداردکه  قربانی درراه حراست ازارزشهای ملی ودینی نداده باشد . اما دولت کنونی برای ملتی هدفمند بامیان که با اینهمه جانفشانی نهال حریت وآزادی رابا خون سرخ  شان آبیاری کرده ،امروز بدست به ظاهر منادیان آزادی داده او این منادیان آزادی برای این ملت قهرمان ومجروح چه مدال جز،بی توجهی و بی اعتنایی وپشت پا زدن به تعهد چه داده است ، مردم آنچه ر که ازدولت توقع داشتند جزرفاه و آسایش ملت و وفا به تعهددولت نبود ؛اما امروز مردم ازآرزو های که تصورمی کردند به آن نزدیک به رسیدن است ، دست تاآرنج شسته است و آرمان شهر خویش را پیش چشمان شان درحال ویران شدن می بیند، حالا این ارزش ستیزی درجامعه بااینگونه تاریخ غم انگیز  به حدی است ، که آنچه دراین میدان پوچ و  بی معنی  به نظر می رسد ،قانون گرایی  ،و آنچه بااهمیت وبااعتبار جلوه میکند  زدوبند ها است به عنوان های مختلف ... .

راستی درجامعه ی که شایسته سالاری ازآن رخت بربسته باشد، اندیشمندان و فرزانه گان جامعه به حاشیه قرارمی گیرد،و قانون با معیاراشخاص سنجیده می شود، و نه اشخاص با معیار قانو ن ،کاربد ست کارگردانان وحشی به کار،می افتد؛ بدهی است که   قافله سالار کار نا آزموده ، بی تجربه به خدمت و بی خبر ازخم و پیچ مسیرراه ؛چون ملاح آب ندیده سرنشیان کشتی را به ساحل نمی رساند؛ بل با"شب تاریک و بیم موج وگرداب "مواجه می کند، که این همه فاجعه آفرینی دریک جامعه  نتیجه ی بازی های سیاسی غلط و نابجای سیاست گذارانی است که یک گره نمی گشاید صد تا می بافد.

    آنروز که دولتمردان به ظاهررسالتمند و هد فمندافغانستان هرکدام از چهره های جدید و وتکراری که ازبامیان دیدن می نمودند برای مردم دلیر وشجاع درعین حال صادق ووفادار به ارزشها،با اطمنان کامل نویدبازسازی و نوسازی می داد ، ولی این سخنان تکرار ی درحد کلام برآمد، نه درمیدان عمل، ازاینرو بعدهااین وعده و وعید ها  برای مردم قصه ی چوپان و گرگ بیش نبود .آنانیکه با اشک های مصنوعی وتمثیل ماهرانه ی شان ، خون شهدا ورشاد ت دلیران بامیا نی را نردبان  رسیدن به هدف های شخصی  شان ساخته خود را به  پای تاج وتخت رسانیدند امروزقلمروبه نام بامیان درجغرافیای حافظه ی شان نخواهد داشته باشد ،و محدوده ی جغرافیایی درسرزمین افغانستان به نام بامیان نمی شناسند زیرا " دنیا طلبیدند و به مقصد برسیدند        دیگر به چه معنااست ملت به نظرشان" .

باتبدیل شد ن والی اسبق دربامیان دردوره ی آقای کرزی مردم بامیان خیال کردند که دولت قصد خدمت به بامیان را دارد، ازاین پس با تد بیر حاکم کارآزموده ومد بر،شاید تغیر مثبت دروضعیت زندگی اجتماعی و اقتصادی مردم بامیان رونماگردد چون شخصیت کارکشته و کارازموده ،هرگاه دررآس قرارگیردهیچگاه زیربارحالت سکون وایستایی  نمیرود و تحمل رکود وحتی یکنواختی را ندارد ،عاشق تحول سود مند وسازنده درجامعه است ؛ولی باگذشت زمان به گفته ی حافظ" تجربه آمد به میان" وهرروز مشکل برمشکلات مردم بامیان افزوده شد درنهایت واضح شد که  و دراین عملکرد تنها  مهره تبدیل شده بازی همان بازی است  که جریان داشت وبازیکن هم همان بازیگر انچه که ناپیدا وکم نمااست تغیر مثبت است؛برمثل عامیانه ،دراین کنش مردم اززیر چکآب به زیرناودان قرارگرفت .مردم تمام آرزو های را  که درسرداشت وخواب وخیال روزی شگوفایی بامیان را که درسرمی پروراند، با خاک سیاه برابر دیدند ؛ آنچه که امروزمردم بامیان شاهد آن است و فردا به یا د خواهم داشت  همان سرک کاهگلی و مرکب تحـفه دار است که به عنوان کم کاری دولت درعرصه های بازساری درتاریخ بامیان خواهد بود.

امروزسیاست های ناکارآمد دولتمردان درتمام عرصه ها چه درحوزه ه سیاسی و چه درحوزه ی اقتصادی و فرهنگی دربامیان موانع سدیدی را دربرابرفعالیت های سالم مردم  دراین ولایت ایجاد نموده است.

وجای عجب اینست که چندی قبل صدای سخنگوی مقام ولایت بامیان ازرادیو بی بی سی شنیده می شد که می گفت "دربامیان هم بازسازی شده و هم نوسازی به حدی که درهیچ یکی ازولایات افغانستان به تناسب آن کارنشده مردم بامیان مشکلات ندارند  ".نمی دانم که این آقا با کدام معیار بازسازی ونوسازی رامی سنجد و شاید همه مشکلات مردم  را همان چند کیلومترسرک میداند که ازولایت تا پیش معارف پخته شده .

درنهایت دربامیان چند تا معضل بسیار مهم و اسای قابل ذکر است که بایدتوجه شود:

1-تداخل وظیفه :معضلیکه درولایت بامیان به صورت بسیار جدی جریان دارد.مساله ی تداخل وظیفه است  بیانگر ضعف دراداره ی بامیان است  مثلا سردار اره دار سارنوال نظامی اسبق و معاون سارنوال نظامی فعلی برای همسایه اش به خاطر بی احترامی به سکش  به جرم اختلال درنظم عامه  دوسیه می سازد و دستگیرکرده به زندان می اندازد همه کاره هم  خودش است "هم کوزه گر است ،هم کوزه خر است و هم کوزه فروش "خودش جنایی است ،خودش سارنوال است وتحقیق میکند و خودش طرف دعوا است حتی ازمشرانو جرگه هم مکتوب بالای مقام ولایت رسده که پیگیری شود ولی زور کس به قومندان نمی رسد.

2- شکافهای طبقاتی: تضادهای طبقاتی مشکل دیگری است که درولایت بامیان درحال رشد است ازآنجا که جامعه ما جامعه ی مسلمانی است و ولایت بامیان امن ترین ولایت درافغانستان است باید جلو فاصله ها بین مردم جامعه به صورد ممکنه گرفته شود که یکی از فکتورهای پدید آمدن اینگونه معضل ها برخورد نامتعادل دولت باملت است .

3- عدم شایسته سالاری :مشکل ارزش ندادن و استفاده نکردن  ازاستعدادهای  فرزانگان و انسان ها ی خبیر کشور درسراسر افغانستان است اما درولایت بامیان این مشکل تاحدودی قابل حل است ولی متاسفانه  دولت دراین زمینه توجه نداشته است به طورنمونه سالانه دها نفر ازولایت بامیان ازدارالمعلمین فارغ میشود ولی بازهم درمکاتب همان باند ها ی سا بق هستندبه  عنوان معلم  که ازدوره ی  ابتدایی فارغ نشده دانشجویان دوره ی ثانوی فارغ می دهند .

 .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط سید عبدالحکیم مو سوی  | 

طریقه ی نقشبندیه

 

تصوف چیست؟

برای تصوف؛ تعریفهای مختلفی از علما و فلاسفه نقل شده است که همه ی آنها به معنی واحد و حقیقت واحدی بر می گردد.تصوف عبارت است از سلوک نفس انسانی برای طلب حقیقت و رسیدن به آن.

کانت در تعریف می گوید:تصوف عبارت است از دیدن قلبی حق در همه ی موجودات.

 دلیل نامگذاری:در مورد دلیل نامگذاری تصوف سخن ها زیادی گفته شده است.بعضی گفته اند که تصوف مشتق از صوف است، زیرا گروهی از صوفیان در قرنهای اولیه لباس پشمی می پوشیدند، به خاطر زبری آن و برای اینکه بدن را به رنج بیندازند و همین طور بی علاقگی به مادیات است.اکثر فلاسفه ی غرب و مستشرقین غربی که از جمله ی آنهاست؛ ادوارد براون انگلیسی؛ این سخن را پذیرفته اند.جمعی تصوف را مشتق از صفا می دانند.از جمله بابا طاهر عریان در کلمات قصارش همین قول را گفته است.بعضی دیگر معتقدند که صوفی مشتق از صُفه است؛ زیرا این روش اولین بار از اصحاب صفه ظاهر شد و اصحاب صفه گروهی از صحابه ی حضرت رسول هستند که زاهد بودند و در سکوی مسجد ساکن و علاقه ای به دنیا نداشتند.گروهی دیگر صوفی را صوفانه می دانند و صوفانه گیاه نازک و کوتاهی است.از آنجا که بعضی از صوفیه از دنیا به گیاه خشکی قناعت می کننداین کلمه بر آنها اطلاق شده است.و گروهی دیگر از صوفیه صوفی را مشتق از صوفه القفا می دانند.و آن عبارت است از مویی که پشت سر می روید و از آنجا که اخلاق صوفی مانند این مو نرم است به این نام نامیده شده است.گروهی دیگر صوفی را معرب سوفیست که کلمه ای یونانی به معنی دانشمند است، می دانند.و این داخل در زبان عربی شده است همانطور که فیلسوف، معرب فیلوزوف یعنی دوستدار علم وارد عربی شده است.و لفظ تصوف نیز شبیه کلمه تئوزوفی یعنی علم به خدا می باشد و من گمان می کنم که این قول نزدیکتر به قبول و صحت است

مراحل تربیت تصوف:

مراحل تربیت معنوی تصوف را می توان اینطور طبقه بندی کرد:

اول شریعت: صوفی باید اول در ضمن تطبیق سلوک خود با شریعت قوای عقیله ی خود را تربیت کند.هرگاه بدین طریق ذهن او کاملا برای اطاعت و خدمت آماده شد به مرحله ی دوم که طریقت است می رسد.در این راه علاوه بر رعایت قوانین مذهبی باید در جستجوی یک راهنمای معنوی باشد و از وی درباره ی طرز فتار و سلوک دستور بگیرد تا به صفای درونی نائل گردد.صوفی باید راهنمای خود را از هر کس بیشتر دوست بدارد. هنگامی که راهنمایش او را به عنوان یک صوفی قبول می کند او بایستی قوانین این مسلک را رعایت کند.یعنی باید به خدمت، فروتنی، شب زنده داری در ایام تعطیل، هر چند روز یک بار روزه گرفتن، جمع آوری صدقه جهت محافظت خانقاه و اجتماعات صوفیه، ذکر و غیره بپردازد.

هنگامی که نوآموز کلیه ی اصول طریقت را بر طبق اراده ی پیر رعایت کرد، به او خرقه داده می شود.معرفت مرحله ی بعدی است و حقیقت مرحله ی بالاتر است.در این مرحله نوآموز حقیقت را می بیند.هدف صوفی تهذیب نفس و اتصال به محبوب است و تنها با مساعی شخصی نمی توان به این هدف رسید.حقیقت یک موهبت الهی است که خدا به کسی که مورد عنایتش واقع ضود عطا می کند.بنابر این در اینجا رحمت او دخالت تام دارد و وظیفه ی انسان این است که به خدا خدمت کند تا خدا بر او رحمت آورد.

صوفی عقیده دارد که انسان تنها از راه پاک کردن قلب به حقیقت می رسد نه رعایت مراسم مذهبی و نه نماز و روزه.

بر اساس عقاید متصوفه تتبغات عقلی، ذهنی و تنویر فلسفی برای درک حقیقت کافی نیست.آدمی با تربیت نفس و پرستش و پرهیزکاری قادر به شناخت کردگار می گردد.این مرحله فناء فی الله خوانده شده و وقتی آدمی به این مرحله رسید از یک زندگی نوین ابدی برخوردار می گردد.

تصوف‌ و طريقه‌هاي‌ آن:

متصوفه شامل طریقه ها و مکاتب مختلفی است که به علت طولانی بودن فقط به ذکر نام آنها اکتفا می شود.مکاتب محاسنی، ملامتیان، طیفوری، شطاریه، سهلی، حکیمی، خرازی، سیاری، جنید، نوری و خفیفی و طریقه های قادریه‌، رفاعیه‌، سهروردیه‌، کبرویه‌، چشتیه‌، مولویه‌، شاذلیه‌، بکتاشیه‌، نقشبندیه‌، حیدریه‌، نعمت اللهیه‌، جلالیه‌و ..

طريقه‌ نقشبنديه:

موسس‌ اين‌ طريقه‌ خواجه‌ بزرگ‌ «مولانان‌ بهاءالدين‌ محمد نقشبند بخارايي‌» است‌ كه‌ در محرم‌ 717 هـ . ق‌ در ديه‌ «قصر عارفان‌ يا قصر مندوان‌» در يك‌ فرسنگي‌ بخارا به‌ دنيا آمد. برخي‌ از منابع‌ او را از سادات‌ حسيني‌ شمرده‌اند.

در وجه‌ تسميه‌ نقشبند و معني‌ نقشبند ـ لقب‌ خواجه‌ بهاءالدين‌ ـ نظرات‌ مختلفي‌ وجود دارد؛ گروهي‌ نقشبند را در معناي‌ مجازي‌ گرفته‌اند و برخي‌ در معني‌ حقيقي‌. آنان‌ كه‌ معني‌ مجازي‌ را در نظر داند چنين‌ نوشته‌اند كه‌ بهاءالدين‌ از كثرت‌ ذكر به‌ درجه‌اي‌ رسيد كه‌ لفظ‌ جلاله‌ (الله‌) در درونش‌ نقش‌ بسته‌ است‌.

اي‌ برادر در طريق‌ نقشبند            ذكر حق‌ را در دل‌ خود نقش‌ بند

اما معني‌ حقيقي‌ كلمه‌ نقشبند صفت‌ مركب‌ فاعلي‌ است‌ از مصدر نقش‌ بستن‌ به‌ معني‌ تصوير كردن‌، نقاشي‌ كردن‌، صورت‌گري‌ و نقشبند به‌ معني‌ نقاشي‌ و مصور صورت‌گر است‌. نقاشان‌ برجسته‌اي‌ در اين‌ زمينه‌ در قرون‌ هشتم‌ تا دهم‌ وجود داشتند‌ و احتمال‌ نزديك‌ به‌ يقين‌ بهاءالدين‌ قبل‌ از ورود به‌ طريق‌ خواجگان‌، نقشبند بود. شايد اين‌ حرفه‌ پدرانش‌ هم‌ بوده‌ است‌.

مروج‌ اين‌ طريقت‌ در كردستان‌ «مولانا خالد نقشبندي‌» است‌ كه‌ منسوب‌ به‌ تيره‌ ميكاييلي‌ از طايفه‌ «جاف‌» شهر زور است‌. مولانا خالد در اواخر قرن‌ دوازدهم‌ هـ . ق‌ در قراداغ‌ در ناحيه‌ شهر زور متولد‌ شد، پس‌ از تعليمات‌ نزد پدر و استاداني‌ چون‌ «سيدعبدالكريم‌ برزنجي‌» و… به‌ سنندج‌ رفت‌ و نزد رييس‌العلماي‌ آنجا «شيخ‌ محمد قسيم‌» مشغول‌ تحصيل‌ شد. بعد به‌ سليمانيه‌ بازگشت‌ و در آنجا به‌ تدريس‌ اشتغال‌ ورزيد.

پيروان‌ اين‌ طريقت‌ عرفان‌ و وصول‌ به‌ حق‌ را در تفكر و سكوت‌ مي‌دانند و برخلاف‌ پيروان‌ قادريه‌ از «قيل‌ و قال‌ و سماع‌» پرهيز مي‌كنند، در جمع‌ برگرد مراد خويش‌ حلقه‌ مي‌زنند و در حالي‌ كه‌ چشم‌ها را بسته‌اند مدتي‌ در خود فرو مي‌روند تا بتوانند با مراد رابطه‌ برقرار كنند. اين‌ حالت‌ را «رابطه‌» گويند. سپس‌ مراد، مريد نيازمند را ارشاد و انتخاب‌ كرده‌، دو زانو در مقابلش‌ مي‌نشيند و با نگاه‌ مستقيم‌ به‌ چشمان‌ مريد تعليمات‌ روحي‌ لازم‌ را به‌ او مي‌دهد. اين‌ مرحله‌ را «توجه‌» گويند. در اين‌ مرحله‌ هرقدر مريد مستعدتر باشد توجه‌ مراد موثرتر است‌ تا به‌ حدي‌ كه‌ منجر به‌ نعره‌ كشيدن‌ او مي‌شود. اين‌ وضع‌ را «جذبه‌» خوانند، حالت‌ جذبه‌ آنقدر ادامه‌ داده‌ مي‌شود تا مريد از توجه‌ به‌ نياز گذشته‌ و به‌ صفاي‌ باطن‌ برسد.

ارکان طریقه نقشبندیه :

رکن رکین طریقه نقشبندی التزام شریعت است و اتباع سنت» و این التزام به رعایت شریعت در این سلسله به حدی بوده است که حتا شدید ترین مخالفان را بران داشته است که به دلیل همین اعتدال و پیروی از سنت و اجتناب از برخی بدعت های سلسله های دیگر بدین طریق در آمده اند ویا آنرا ستوده اند. مثلآ جامی شاعر معروف بدین فرقه دل داده بود و از بهاوالدین نقشبند ستایش بسیار کرده اند تا بدان جا که کسی مانند ابن حجر هیتمی (وفات 974 ه ق) گفته است « الطریقة العلیة السالمة من کدورات جهلة الصوفیه هی الطریقة نقشبندیه» طریقه والای بدوراز کدورت های جاهلان صوفیه همانا طریقه نقشبندیه است بنای طریقه نقشبندیه بر یازده کلمه است که به همین هیئت در متون عربی و ترکی نیز به کار رفته – فارسی است و عبارت است: 1) هوش در دم 2) نظر برقدم 3) سفر در وطن 4) خلوت در انجمن 5) یاد کرد 6) باز گشت 7) نگاه داشت 8) یاد داشت 9) وقوف عددی 10) وقوف زمانی 11) وقوف قلبی.

هشت کلمه یا تعبیر نخستین برنهاده خواجه عبدالله غجدوانی، و سه کلمه یا تعبیر اخیر( وقوف عددی، زمانی و قلبی) را خواجه بهاوالدین نقشبند بر آنها افزوده است اینک معانی این اصول را با استفاده از آثار نقشبندیه باز می نویسیم.

1-هوش در دم : عبارت از حفظ نفس از غفلت در زمان داخل شدن و خارج شدن و زمان میان آن دو، تا قلب سالک یا عارف در همۀ نفس ها با خدا حاضر باشد به عبارت دیگر«هر نفسی که از درون بر آید، باید که از سر حضور و آگاهی باشد، و غفلت بدان را ه نیابد.»

2- نظر بر قدم: یعنی دررفتن و آمدن نظراو برپشت پای او می باید، تا نظر او پراکنده نشود و بجای که نمی باید نیفتد.

زیرا که مبتدی چون نظرش به نقوش و الوان اطراف خود افتد، حالش از خود می گردد و تباه می شود، و از رسیدن به مقصود باز می ماند.

عبدالرحمن جامی در منقبت بهاوالدین نقشبند، به دو اصطلاح «نظر برقدم» و «هوش در دم» اشاره کرده است.

کم زده بی همدمی هوش دم       در نگذشته نظرش از قدم

بسکه زخود کرده بسرعت سفر     باز نمانده قدمش از نظر

3- سفر در وطن: این است که سالک در طبیعت بشری سفر کند؛ یعنی از صفات بشری به صفات ملکی، و از صفات دمیمه به صفات حمیده انتقال یابد این سفر اهمیت بسیار دارد زیرا که نقشبندیه به سیر آفاق که راه دور و دراز است چندان نمی پردازند بلکه سیر سلوک صوفیانه را در سیر انفسی قطع می نمایند.

4- خلوت در انجمن: یعنی آنکه باطن سالک در مشاهده اسرار حق باشد اگر چه خود ظاهرا با خلق باشد تو ضیح مطلب این است که خلوت دو نوع است یکی خلوت ظاهری که سالک دور از مردم در زاویه خلوت تنها می نشیند تا او را اطلاع بر عالم ملکوت حاصل شود چه در این حال حواس ظاهره از کار باز می مانند و حواس باطنه به مطالعۀ آیات ملکوت می پردازد؛ نوعی دوم خلوت باطنی است یعنی آنکه باطن سالک در مشاهده اسرار حق باشد و حالانکه خود به ظاهر با خلق باشد و خلوت در انجمن یا خلوت در جلوت همین نوع دوم است ویکی از نویسندگان نقشبندی در معنای آن می نویسد که: «قلب سالک در همۀ احوال با حق تعالی حاضر باشد و از خلق غایب، با اینکه در میان مردم باشد.»

5- یادکرد به معنای ذکر است، و ذکر در طریقه های مختلف تصوف از مهمترین اعمال است. و غرض از آن حصول ملکه جمعیت است ذکر بردو نوع است لسانی و قلبی. ذکر لسانی به لفظ است و مرکب و اصوات و حروف و ذاکر فقط در برخی اوقات می تواند بدان بپردازد؛ ولی ذکر قلبی به ملاحظه مسمای لفظ است مجرد از حروف و صوت و در همه اوقات تحقق می تواند یافت. در برخی از طریقه های صوفیه، ذکر لسانی (جحر) متداول است و در میان برخی دیگر ذکرقلبی (اخفاف) . اما در طریقه نقشبندیه چنانکه در شرح حال بهاوالدین اشاره کردیم ذکر قلبی متداول است و این طایفه در افضلیت از آن کتاب و سنت دلایل چندی یاد کرده اند.

ذکر قلبی نقشبندیان نیز بر دوگونه است: ذکر به اسم ذات یعنی لفظ جلاله «الله»؛ و ذکر به نفی و اثبات، یعنی «لا اله الا الله».

6- باز گشت به این معنی است که سالک پس از هرذکر، عبارتی «اللهی انت مقصود و رضاک مطلوب» را بر زبان آرد یا از دل بگزراند یعنی پروردگارا مقصود من تویی و خوشنودی تو مطلوب من است.

و این ذکر برای نفی کردن هر خاطر نیک و بدی از درون سالک است تا آنکه ذکرش از شاعبه غیر خالص ماند ودلش از ما سوا فارغ شود، و جز او به کسی یا   چیزی نیندیشد.

7-نگاه داشت تعریف این کلمه در آثار نقشبندیه به صور گوناگون آمده ما دو مورد را یاد داشت می کنیم «نگاه داشت، حفظ قلب از دخول خواطر است»، و دیگری آنکه «سالک باید یک ساعت و دوساعت و گاه زیاده از دوساعت- آن مقدار که میسر شود خاطرخود را نگاه دارد که غیری به خاطر او نگذرد».

8-یاد داشت : عبارت از دوام آگاهی به حق  بر سبیل ذوق است. و برخی گفته اند: مقصود از آن توجه صرف و مجرد از الفاظ به مشاهده انوار ذات احدیت است.

9- وقوف زمانی: یعنی آنکه سالک همه وقت بر احوال خود وقوف و آگاهی داشته باشد، در حقیقت، وقوف زمانی، در طریقه نقشبندیه معادل به محاسبه در نزد صوفیان دیگر است. جامی در این باره می گوید: «وقوف زمانی، عبارت از محاسبه اوقات است که به تفرقه می گذرد یا به جمعیت».

10- وقوف عددی: عبارت از رعایت عدد در ذکر است، به قول جامی«وقوف عددی، ملاحظه عدد ذکر است که نتیجه می دهد یانه».

11- وقوف قلبی: این کلمه را به دو معنی به کار برده اند یکی آنکه دل ذاکر در عین ذکر واقف و آگاه باشد و به حق؛ معنی دیگر آنست که از دل واقف باشد یعنی اینکه ذاکر متوجه به قلب صنوبری باشد که حقیقت جامعه و مقر لطیفه قلب است که ربانی است، و نگذارد که قلب از  ذکر غافل گردد و آنرا به ذکر گویا گرداند.

نقشبندیه گذشته از ایران در ترکیه و هندوستا نفوذ بسیار کرده اند و به هر دو زبان ادبیات وسیع پدید آورده اند که طالبان- چنانکه یاد کردیم- اجمالی از شرح آنها را در مقاله ی نقشبند و نقشبندیه دایرة المعارف اسلامی، به زبان انگلیسی توانند دید.

عارفانه ها:

اولیاء الله مختلف اند: بعضی بی صفت اند وبی نشان، وبرخی به صفت اند.... مثلاً گویند: ایشان اهل معرفت اند، یا اهل معاملت، یا اهل محبت اند یا اهل توحید؛ و کمال حال و نهایت درجات اولیارا در بی صفتی و بی نشانی گفته اند. بی صفتی اشارت به کشف ذاتی است مقام بس بلند است و درجه بس شریف است، و عبارت و اشارت از کنه این مرتبه قاصر است.

واصلان و کاملان دو قسم اند: جماعتی از مقربان حضرت جلال اند، که بعد از وصول به درجه کمال حواله تکمیل دیگران به ایشان برفت.

غرقه بهر جمع گشته اند، ودر شکم ماهی فنا مستهلک شده اند.

سکان قباب غیرت و قطان دیار حیرت اند، ایشان را از خودی خود آگاهی نبود بدیگری کجا پردازند؛ و قسم دوم از واصلان و کاملان آنانند که چون ایشان را از ایشان بربایند، باز تصرف جمال ازل ایشان را به ایشان دهد، و خلعت نیابد پوشاند، و حکم ایشان را در مملکت نافذ گرداند این طایفه کاملان مکمل، به واسطه متابعت رسول (ص) مرتبه وصول یافته اند و ... بر دعوت خلق به طریقت متابعت مأذون و مأمور شده اند صدق الله العلی العظیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط سید عبدالحکیم مو سوی  | 

 

       پوهاند دکتور جلال الدین صدیقی

بازتاب اندیشه های غیر قبیلوی درشاهنامه فردوسی و مقایسه ان با اندیشه های نظام قبیلوی:

 کشور غزیز ما ب موقعیت خاص جغرافیایی ،سیاسی و اقتصادی و اجتماعی که داشته ،درطول تاریخ ،هسته مرکزی تحولات اجتماعی منطقه وسیع را تشکیل میداده است .دراین منطقه زمینه ی کسترش ارزش های اجتماعی گونه گون و رشد تکامل جوامع انسانی و یابرعکس رکود ارزش های اجتماعی و تکامل پهلو به پهلو ی هم وجود داشته است.

درروزگار ان کهن کشورما درحدود خیلی وسیعی قرار گرفته بود کهتبنام فلت اریانا یا فلت ایران یادمیشد وجود اوضاع جوی و محیطی متفاوت درفلت مذکور زمینه رشد ونموی همه گونه تولیدات کشاورزی رامساعد می ساخت که اقوام و باشندگان آ« بدون قید و قیودمی توانستند درسراسر این فلت بزرگ به اسکان وبود و باش بپردازند .نخستین توده ی بزرگی ازمردم باستانی آریایی ازجنوب های روسیه و آسیایی مرکزی به قصد انتخاب ماوا ومسکن که به مهاجرت هابه درستی معلوم نست ،زیرا با شرایط محیطی و چگونگی موقعیت جغرافیایی و نبودن راه های ارتباطی منظم و همواره دران روزگار یقینا اغاز این مهاجرت ها تاگسترش مردم آریایی و سرتاسر فلات اریانا باید مدت مدیدی را دربرگرفته باشد اما آنچه قابل تخمین است اینست که اقوام آریایی بعد ازقرنها توانستند دولت آریایی راتشکیل دهند.

معهذا ازآنجایکه درکشورهای آسیایی درپهلوی تشکیلات پیشرفته مدنی سیاسی و اداری و ارزش های والای اجتماعی همواره تنظیمات ابتدایی و بدوی بنابر وجود کوهستان ها وبیابانهای وسیع و کویر های بیکران پیرامون مناطق ابادانی وشهری وجود داشته است ،دونوع نظام اجتماعی و مردمی ادامه یافته که دراینجا این دونظام اجتماعی با همه ارزش های مسلط آن زیر عنوان ارزش ها واندیشه ی غیرقبیلوی اسکان یافته درشاهنامه و مقایسه ی آن با اندیشه های نظام قبیلوی به استناد دیگر مدارک و اسناد اصیل مورد بررسی و پژوهش همه جانبه و کلی قرارگرفته است.

درودوره یی که شاهنامه فردوسی بوجود آمد ه ،ازنظر بافت اجتماعی دوره یی بوده است که دوگروه مردم می زیسته اند . دسته یی بودند که میخواستند به ارزش های گذشته درنظام اجتماعی غیر قبیلوی و نظام متمرکز فیودالی ازج گذاشته ،و برای مردم خود هویت مستقل تکاملی و فرهنگی و مدنی جداگانه ب وجود بیاورند. دربرابر اینان گروهی بودند که سخت به عرب و عربیت علوقمند بوده و باتوصل به دین اسلان مو ارزش های عربی مخالف هرگونه یاد کرد ارزش هایی کهن بودند . اینان هرچیز مربوط به ماقبل اسلام خراسان را بدمی دانستند و اقامه جشن نوروزومهرگان وسده رامخالف دین میشمردند . این را میگفتند «رسم گرکان رازنده کردن»است.دراین زمان بودم که فردوسی ازبظن خراسان زمین برخاستو داستانهای تکاملی و ارزش های نظامی خیلی نیرومند فیودال متمرکز غیر قبیلوی را بهنظم آورد و بدین ترتیب ما رابهعمق مطالبی کشاندکه موجب برتری جویی فدهنگی ،مدنی ،اجتماعی وساسی مردم غیرقبیلوی برمردم قبیلوی شد.چنانکه میدانیم هجوم اعراب ،همراه بود بامهاجرت قبایل عربی به نواحی مختلف وطن ما ،که این قبایل برای خود ازنظر سیاسی و اداری نیز امیری داشته اند ،وکلان شونده یی ،وچون ازنظر نظام زمین داری و دهقانی دریک مرحله ی عقب افتاده تری قرارداشتند بناچار دربیابانها می زیستند و ازمردم زمین دار و دهقان پیشه ور بالاخرده ارزش های اجتماعی نظام غیر قبیلوی فاصله می گرفتند و معمولابه مالداری و خیمه نشینی و زندگانی بیابانی که همان نحوه ی زندگانی عربستانی شان بوده است تمایل داشتند این مطلب را صاحب حدودالعالم درباره ی گوزگانان تذکر داده است .آنجا که گوید:«اندربیابانهای ی این شهرمقداربیسته هزار مرد است ،مرد مانی باگوسپندان و شتران بسیار ،و امیرشان ازحضرت ملک گوزگانان رود و صدقات بدود هند واین عرب توانگر تر اند ازهمه عرب کی اند رخراسان اند پرگنده بهرجایی».(1)

بدین ترتیب حلقه های فرهنگی جامعه ما درروزگار فردوسی که بهارزش های انسانی و سرتاسری اسلامی بهدیده ی احترام عمیق می نگریستند و آنرا ارج می گذاشتند ،ازنزدیک به مردمی که خود را ازنگاه دینی به اسلام مرتبط می ساختند ولی امتیازات نژادی مطالبه می نمودند ،آشناشده و چون آنان را ازنظر ارزشهای اجتماعی درمرحله یی ابتدایی تری یافتند فدرپی آن شد ند تامسایل فرهنگی ،مدنی و اجتماعی مردم بافرهنگ سرتاسری و غنی گذشته شان را مطرح کرده و مفاخر ارزش های نظام غیر قبیلوی و نسبتا تکامل یافته تردیرین شان را تدوین نمایند که شاهنامه فردوسی نیز درنتیجه ایجاد چنین تضادی و برخوردی منظوم شد که میان دو ارزش اجتماعی متفاوت نظام غیر قبیلوی و نظام قبیلوی وجود داشت .زیرا عهد فردوسی عهد ی بوده بانظام بسیارنیرومند فیودالی متمرکز غیرقبیلوی اسکان یافته که نویسندگان ازاحساس ژرف هنری و ادبی برخورداربودند ادبیات دری باهمه ظرفیت والای ادبی و علمی اش چنان مورد توجه قرار گرفته بود کهنویسندگان و شعرای آن توانستند شکل های خشن و ساده ی افسانه های تاریخی نظام های پیشین را به صورت بسیار دلنشین وقابل پذیرش توده های وسیع مردم تنظیم و تدوین کنندو

فردوسی تضاد میان دونظام غیر قبیلوی و قبیلوی را که ازهمان برخورد قبایل عرب بانظام فیودالی متمرکز خراسان زمین نشآت نموددرابیات شهنامه چنین به نظم درآورد:

(1)زشیر شتــــــــــــر خوردن و سوسمار                       عرب را بجایی رسیده است کار

که تاج کیــــــــــــــــان را کــــــــــــــندآرزو                       تفوباد برچـــــــرخ گــــردون تفو

شما را بدیده درون شـــــــــــــــــرم نیست                       زراه و خــــرد ،مهرو آزرم نیست

بدین چهرو این مهر و این رای و خوی                      همی تخت و تاج آیدت ،ارزوی .(2)

بهرحال فردوسی درشاهنامه زبان دری سرتاسری خراسان زمین را که هنوز ویژگی سرتاسری اش پا برجا و جاویدانی باقی مانده است ،زنده کردو براسواری و متانت مردمی آن افزود .فردوسی گوید:

جهان کرده ام ازسخن چون بهشت                      ازین بیش تخم کــــــــس نکشت

بسی رنج بــــــــــردم بدین سال سی                      عجم زنده کــــــردم بدین پارسی

چنان نامداران و گـــــــــــردنکشان                       که دادم یکایــــک ازیشان نشان

همه مرده ازروزگــــــــــــــــاردراز                        شدازگفت مـــن نامشان زنده باز

منم عیسی ان مرگـــــــــان راکنون                        روان شان به مینوشده رهنمون

بناهای آبادگرددخـــــــــــــــــــــراب                        زباران و ازتابش آفتـــــــــــــــاب

پی افگندم ازنظم کاخـــــــــــی بلند                        که ازبادوباران نیابدگـــــــــــــزند

بدین نامـه برعمــــــــــــــرهابگذرد                       بخواندهرآن کس که دارد خرد.(3)

فردوسی درایضاح نظام غیرقبیلوی به اصل تکامل رجوع کرده بدین گونه سیرتکامل جوامع بشری را روشن ساخته است :

نخستین یکی گوهرآمدبه چــــــــنگ                    بدانش زآهن جــــــــــــــداکردسنگ

سرمایه کردآهــــــــــــن آبگـــــــــون                     که زان سنگ خارا کشیدش برون

چواین کرده شد چاره ی آب ساخت                     زدریا برآورد و ها مـــــون نواخت

به جــــــــوی و برود آب را راه کرد                    بفــــــــرکیی رنج کـــــــــــــوتاه کرد

چـــــــــــــــــوآگاه مردم برآن برفزود                    پــــــــــــراگندن تخم و کشت ودرود

ازآن پیش کاین کارها شد بسیــــــج                     نبدخـــــــــــوردنیها جزازمیوه هیچ

همه کارمــــــــــــــــردم نبودی ببرگ                    که پوشیدنیشان همــــــــــه بودبرگ

ازبوجود آمدن آتش و پرستش آن چنان که ازشاهنامه ی فردوسی برمی آید گویا همینکه انسانها دردوران کهنم باپدیده ی طبیعت برمیخوردند که منبع خیرو برکت میبود،ولی ازدرک چگونگی حدث آن به شکل علمی و مطقی عاجز می آمدند ،آن پدیده را پرستش می کردند .حادثه بوجود آمدن آتش چنین بود که روزی شاه درکوه ماری دید و سنگی بسویش پرتاب کرد،که سنگ بزرگ باسنگ خردی اصابت نمود وازآن آتش هویدا گشت ،فردوسی گوید:

برآمد بهسنگ گــــران سنگ خرد                    هم آن و هم این سنگ بشکست خرد

فروغی پدید آمد ازهـــــردوسنگ                     دل سنگ گشت ازفـــــــــــروغ آذرنگ                        

نشد مارکشته و لیـــــــــکن زراز                      پدید امـــــــد آتش ازآن سنـــــــگ باز

هرآن کس که برسنگ آهن زدی                      ازاو روشنایــــــــــــی پدیدآمــــــــــدی

این کشف انسان ،وجدوسرور خاصی ایجاد کردو پرستش آتش مورد تاکیدقرار گرفت :

جهاندارپیش جـــــــهان آفرین                         نیایش همـــــــــی کرد و خواند آفرین

بگفتا فرغی است این ،ایزدی                          پرستید باید اگــــــربخـــــــــــــردی

بدان که بدی آتش خــوبرنگ                          چومرتازیان را ست محراب سنگ

فردوسی جشن سده را محصول اختراع آتش میدادند:

شب آمــــــد برافروخت آتش چوکوه                 هـمان شاه درگرد او باگروه

یکی جشن کردآن شب و باده خورد                   سده نام آن جشت فرخنده کرد                         

زهوشنگ ماند این سده یادگار بسی بادچون او دگرشهریار                     

کزآباد کردن جهان شادکرد جهانی به نیکی ازویادکرد.(5)                             

باپیدایش آهن دیگر آلات و افزار و اصناف نیز به میان آمده ،پیشرفت کرد:

به فرکیی نرم کرداهنا                                چوخـــودورزه کـــرد و چـــون

چوخفتان وچون درع وبرگستوا                 همــه کردپیدا بــــروشن روان

بد ین اند رون سال  پنجاه رنج                   ببردو ازاین چند بنــــهادگنج

دگر پنجه اندیشه ی  جامه  کرد                   که پوشندهنـــــگام بزم و نبرد

ز کتان  و ابریشم  و موی  وقز                   قصــب کـــــردپرمایه دیباو خز

بیا مو ختشان  روشتن و  تافتن                   بتارانــــدرون پــــودرابافــــتن

چو شد بافــته شستن  و دوختن                   گرفتندازاویکسرآموختن.(6)

بازتاب اصل لیاقت درجامعه یی بانظام غیرقبیلوی:

تاریخ نشان میدهد که اصل لیاقت وتخصص درتمام اعصارو قرون متمادی پیش کلید پیشرفت و ترقی وشکوفایی جوامع انسانی شمرده می شده وراه حل همه مشکلات سیاسی ،اقتصادی ،اجتماعی وفرهنگی بدان منتهی میشداست.این اصل لیاقت درجوامع قبیلوی روی اساساتی و درجامعه اسکان بافته متکاملتر غیرقبیلوی برمبنایی والاتری استوار بوده و هست ،بدین گونه که درجوامع بانظام قبیلوی برای تخصص ها و حرفه و پیشه های مدنی و عمرانی وصنعتی ازسوی سران قبایل یکنوع تحقیروتوهین بوجود می آید.چنانچه چنگیزیان و امثال آنها که بیشتربه نظام قبیلوی و ارزش های بدوی و ابتدایی و راکد قبیلوی خود متکی بودند،همینکه به تشکیل دولت و امپراتوری دست یافتنددرآغاز«پیشه های عمرانی و مدنی ...وزراعت وصنعت گری را بانظرتحقیروتوهین می نگریستندو اصولاکارهای مدنی وعمرانی را ازمختصات اقوام اسیر(اقوام اسکان یافته غیرقبیلوی که به مرحله متکاملی نسبت به مردم قبیلوی دست یافته بودند )و زیردست خودمی شمردند ،حتی نویسندگی و علم و دانش را نیز درهمان ردیف قرار میدادند،»(7)وغالبا قبیلوی کلابراصل همبستگی ویاوری قبیلوی تاکید میداردو زمامداران خویش را برمبنای همبستگی خونی و ایلی برمیگزیند.اصلی که ابن خلدون انرا مردود میشمارد و آنرا خللی میداند به علم و فضیلت .تعنی اصل نظام غیرقبیلوی مبتنی برلیاقت و کفایت و تخصص و صحتمندبودن افراد مسوول بافرهنگ و باتمدن آن را ترجیح می دهد.(8)

ازبرسی و ملاحظه ابیات شاهنامه بخوبی می توان دریافت که جوو فضای تربیتی درروزگار کهن چنان تشویق کنندهو مرغوب بوده است که فردوسی را واداشته است تابرتمام این ارزش های اجتماعی وآموزشی تآکید کرده و برآنها تفاخر کند .به قول فردوسی درنظام اجتماعی کهن که دولت متمرکز فیودالی وغیرقبیلوی برقرار بوده است به اصل لیاقت توجه شده ،ازاصل نژاد گرایی،قبیله پروری ودیگرامتیازات ناجایزو تبعیضات دوری گزیده می شد،فردویس گوید:

زدانــــــا بپرســــــــید پس دادگـــــــر                         که فرهنگ بهتر بود یاگــــــهر

چنـــین  داد پاســــخ  بدور هـــنمون                     که فرهنگ باشد زگوهـــــر فزون

که  فرهنــــــگ آرایش  جـــان  بــود                    زگوهـــــــــر سخن گفتن آسان بود

گهربی هنرزاروخواراست وسسست                   به فرهنگ باشد روان تندرست.(9)

                                  *******

هنربهتر ازگوهـــــــــــــرنامدار                     هنرمند را گوهــــــرآید بکار

دگـــــرگفت مــــــردفراوان هنر                     بکوشد که چهره نپوشد بزر

هـــــنربهتر ازگفــــتن نابــــکار                    که گیردتورا مردداننده خوار

جوان باهنرسخت ناخوش بود                    وگر چند  فرزندآرش بود.(1)

حتی درجنگ نیز،سالاربایدشایسته باشد ولیاقت داشته باشد:

چوسالارشایسته باشد به جنگ- نترسد سپاه ،ازدلاورنهنگ.(11)

ارزش های اجتماعی که فردوسی بدان درنظام غیرقبیلوی ازقول شاه باستان اشاره کرده است ،ازاین قرار است ک باید زعیم کشور ازآن برخوردار باشد.نخست اینکه زمامدار خودر بادین سراتاسری متعهد بداندو جزیاری ومساعدت ازخدا،بدیگری ننگرد.دوم اینکه به بخشش گراید .سوم اینکه دانش فراگیرد.چهارم ،رسم وراه عمومی را براند ،پنجم داد خواهی و عفورا پیشه خود اختیار کند ،ششم ،لیاقت مهتری و بزرگی را داشته باشد.هفتم ،خیر وشردنیارا بداند و چیزی بروی پوشیده نماند .هشتم ،بی آزار باشد و به همه یکسان نگردو اهل تبعیض نباشد :

ز   شاه ان  بپرسید   زیبای   تخت                کدامست و ازکیست ناشاد بخت

چنین داد پاسخ  که   یاری نخست                بباید زشـــــــاه جهـــــاندار جست

دگربخشش  و دانش و رسم و راه                دلـــــی  پرز بخشایش  داد خـواه

ششم آن    کسی را   دهد   مهتری                که باشد سزاوار ازبهتـــــــــــری

بهفتم ک ازنیک و بد  در   جهان                 سخنها برو برنماند نـــــــــــها ن

به هشتم که دشمن نداند زدوست                 بی آزار ی ازشهریاران نکوست

چو  فرو خرد دارد و دین و بخت                  سزاوار تاج است و زیبای تخت

وگر   زین   هنر ها  نیابی  دروی                همانا که یابیش بی آبروی .(12)

در حالیکه در نظام قبیلوی اصل یاوری قبیلوی شرط است و زمامدار در نظام قبیلوی ناگزیر است تبعیض روا دارد و منافع قبیله اش را همواره مد نظر قرار داده آنرا بر منافع سایر طبقات و اقشار جامعه رحجان دهد چنانکه امیر عبدالرحمان خان که به سیاه امیر افغانستان شهرت دارد، به قول ملا فیض محمد هزاره برای خود گارد قبیلوی بوجود آورد و امتیازات زیادی برای افراد این گارد قایل شد. ملا فیض محمد کاتب در ذیل وقایع سال 1302 هـ.ق مینویسد: «مقارن انحال چهار تن از بزرگ زادگان طوایف درانی که با ذات اعلیحضرت والا قرابت ایلی (قبیلوی) و مواحدت قومی دارند به فرمان طلب حاضر پیشگاه حضور گشته یک فوج سواره نظام قرار داده شده موسوم به رسالۀ شاهی اول گردیدند وملازمت رکاب سعادت انتساب و کشیک و پاسبانی ذات اقدس شهریاری چه در حضوو چه در سیر وسفر و ایام بارو هنگام تفرج و شکار به ذمت ایشان معین شده، اسپ سواری با زین و ستام وساز و برگ تمام ونقره وکریج باز وبند نقره و کلاه نظامی از پوست سوسمار و تفنگچه شش لوله و ماهانه سی روپیۀ کابلی تنخواه و بدو تن یکنفر خادم از دولت برای ایشان محمت و مشخص گشت و ازین الطاف بیکرانۀ شاهی تمامت مردم درانی سر افراز واز دیگر طوایف ممتاز شدند.» (13)

   در جامعۀ غیر قبیلوی هرکس محصول دست رنج خود را میخورد ومنت دیگران را نمی کشد. فردوسی گوید، که مردم در نظامهای کهن غیر قبیلوی:

بکارند و ورزند و خود بدروند                          بگاه خوش سر زنش نشنوند. (14)

فردوسی که خود به جامعه اسکان یافته غیر قبیلوی و علاقمند به کار وپیکار و آبادی وعمران تعلق دارد مردم مردم را بکار و کوشش وآبادانی، برپا داشتن جشنها و شاد مان زیستن، ترک غم و اندوه وسستی کاهلی فرامی خواند وبه طرز تفکرگذشتگان ما وبه زندگی و خوش بینی ونیک اندیشی آنان اشارت ها دارد.

او گوید که کیخسرو:

هرآنجا که ویران بد آباد کــــرد                    دل غمگنان از غم آزاد کرد

از ابر بهـــــــــــــاری ببار یدنم                     ز روی زمین زنگ بزدود و غم

زمین چون بهشتــی شد آراسته                    ز داد و زبخشش پر از خواسته                          

جهان شد پر از خوبی و خرمی                   زبد بسته شد دست اهریمنی

فرستاده آمد زهر کشـــــــــوری                    زهرنامداری و هر مهتری

                                           *    *    *

هر آن بوم و برکـــان نه آبد بود                          تبه بود ویران ز بیداد بود

درم داد و آباد کردش ز گنــــــج                           زداد وزبخشش نیامد برنج

بهر شهر بنشست و بنهاد تخت                        چنان چون بود مردم نیکبخت. (15)                   

همچنان فردوسی گوید:

بهر سو فرستاد پس مــــــــوبدان                     بی آزار وبیدار دل بخردان

که تا هر سوی شهر هــا ساختند                      بر این نیز گنجی بپرداختند

بدان تا کسی را که بی خانه بود                     نبودش نوا، بخت بیگانه بود

خودش ساخت با جایگاه نشست                     همان تا فراوان شود زیر دست

از او نام نیکی بود در جهان                         چه بر آشکارا و چه اندر نهان. (16)

نظام غیر قبیلوی به آبادی علاقمند است. زمین های خراب را آباد میکند.

فردوسی گوید:

که جایی که بودی زمینی خــراب                     وگر تنگ بودی برود اندر آب

خراج اندر آن بوم برداشـــــــــتی                     زمین کسان خوار نگذاشتی

گرایدون که دهقان بدی تنگدست                    سوی نیستی گشته کارش ز هست

بدادی زگنج آبت و چـــــــــار پای                    نماندی که پایش نرفتن زجای. (17)

با یک نظر کلی در عهد چنگیزیان به وضاحت می توان مشاهده کرد که به قول رشید الدین فضل الله «هرگز ممالک خرابتر از آنک دراین سالها بوده نبوده خصوصاً مواضعی که لشکر مغول به آنجا رسیده، چه از ابتدای ظهور آدم باز، هیچ پادشاهی را چندان مملکت که چنگیز و اروغ او مسخر کرده اند میسر نگشته و چندان خلق که ایشان کشته اند، نکشته ... شهر های معظم بسیار خلق، و ولایات با طول و عرض را چنان قتل کردند، که در آن کسی نماند.» (18) آنگاه در حدود بیست شهر مهم را، که متروک و خراب شده، نام میبرد، وچنین ادامه می دهد: «درترکستان و ایران زمین از شهرها و دیه های خراب، که خلق مشاهده می کنند، زیادت از آنست که حصر توان کرد وبر جمله آنک، اگر از راه نسبت به قیاس کنند، ممالک از ده، یکی آبادان نباشد و باقی، تمامت خراب ودرین عهد ها هرگز کسی در بند آبادان کردن آن نبوده» (19).

     یکی از عواقب استیلای نظام قبیلوی در شیوۀ تولید آن می توان بررسی کرد. چنانکه میدانیم که نظام قبیلوی برشیوۀ تولید حشم داری ومالداری متکی می باشد که مستلزم وجود پهنه ای عظیم غیر مسکون میباشد. این پهنه های غیر مسکون را قبابل بوسیلۀ اخراج و بیرون راندن دهقانان و کشاورزان ثابت در محل به وجود می آوردند و غالباً بدین منظور به زور وجبر زمین های مزروع ایشان را غصب و تصاحب می کردند، و واحد های شگوفان بدین طریق به دشت مبدل می گشت. از این رهگذر ناحیه بادغیس کشور ما نمونۀ بارزی است، بطوریکه جغرافیه دانان نگاشته اند، بادغیس خطه یی آباد و پر جمعیت بوده وچندین شهر بیست تا سی هزار نفری در آن سرزمین وجود داشته، اما بعد از هجوم قبایل، بادغیس کوچ نشین قبایل گشت.

    از چگونگی توجه به آموزش و پرورش و فراگیری زبانها متعدد در جامعه تهمورث می توان اصل تفکیک جامعه غیر قبیلوی و دانش گرا و جامعه قبیلوی و دانش گریز را مبین و مشخص کرد. فردوسی گوید که دیوان زینهار یافتند و مجبور شدند به شاه دانش بیاموزند:

 کی نامور داد شان زینهار بدان تا نهانی کنند آشکار

چو آزاد گشتند از بند او بجستند ناچار پیوند او                        

نبشتن به خسرو بیامــــــــــوختند                 دلش را به دانش بر افروختند

نبشتن یکی نه که نزدیک ســــــی                چه رومی چه تازی و چه پارسی

چه سغدی چه چینی و چه پهلوی                زهر گونه یی کان همی بشنوی

جهاندار سی ســــــــال ازین بیشتر               چه گونه پدید آوریدی هنر.(20)

بهر حال، چنانکه فردوسی گوید به دانش گرایی و دانش پروری در نظام غیر قبیلوی توجه ویژه یی می شده است، و چنین باوری به میان می آید:

توانــــا بود هـــــــرکه دانا بود                          زدانش دل پیر بـــــــــرنا بود

کسی کو بدانش زبانش فرخت                          بچاره بد از تن تواند سپوخت

                                                * * * 

برنج اندر آری تنت را رواست                    که خود رنج بردن بدانش سزاست

بیاموز دانش تــــــــو تا ایدری                     که آنجا همه بـــــر ز دانش بــــــری

                                                 ***

تن مرده چون مرد بی دانش است                 که نادان بهر جای بی رامش است

بدانش بود بی گمان زنده مـــــــرد                 خیک رنج بردار پاینده مرد. (21)                        

هر آنکس که دانش نیابی بــــــرش                مکن رهـــــــــــگذر تا زیی بـر درش

                                                   ***

دلت دار زنده به فــــرهنگ و هوش                   ببد در جهان تا توانی مـــــکوش

                                                  ***

خرد همچو آبست و دانش زمین                    بدان کاین جد اوآن جدانیست زاین.(22)

نظام غیر قبیلوی از دانش و خرد بر داشت عمیق و همه حانبه دارد. فردوسی گوید:

چنان کن که هرکس که دارد خرد                    بدانـــــــــش روان را همــــی پرورد

زنادان بنالد دل سنــــــــگ و کوه                   ازیرا ندارد بر کــــــــــس شــــــکوه

نداند از آغــــــــــاز انــــــــــجام را                   نه از ننـــــــــگ داند همـــــــی نام را

نکوهیده بـــکار برده گــــــــــروه                    نکوهیده تر نزد دانش پژوه. (23)

                                               ***

نباشد خرد جان نباشد رواست                       خرد جان جان است و ایزد گواست

چو بنیاد دانش بیامــوخت مرد                      سزاوارگردد به ننگ و نبرد. (24)

کسی کو خـــــرد را ندارد زبیش                    دلش گـــــردد از کردۀ خویش ریش

                                              ***

خرد چشم جانست چون بنگری                    تو بی چشم شادان جهان نسپری

                                           ***

همیشه خرد را تو دستور دار                     بــــدو جانت از نا ســــپزا دور دار

                                          ***

کسی کش خرد باشد آموزگار                      نگه دارد ش گـــردش روزگار

نگهدارجان باش وآن خـرد                        که جان را بدانش خرد  پرورد

خرد باید ودانش وراســـتی                        که کژی بکــــــوی بددرکاستی

                                        ***

رها ندخرد مـــــــــــــردرا ازبلا                   مبادا کــــــسی بربلا مـــــبتلا

نخستین    نشان خردآن    بود                 که ازبدهه ساله ترســـــان بود

بداند تن  خویش را در   نها ن                 به چشم خردجست باید جهان

هرآنکس که دارد روانش خرد                 به چشم خردجست باید جهان

هرآنکس کهدارد روانش  خرد                 به چشم خردکارها بنگرد.(25)

                                        ***

درنظام غیرقبیلوی دبیران و نویسندگان مقامی چون پادشاه می یابندوباجان و روح بزرگان پیوند ناگسستنی برقرار می کنندفردوسی گوید:

بلاغت نگه داشتندی و خط                    کســــــــی کوبدی چیره بریک نقط

چوبرداشتی آن سخن رهنمون                شهـــــــــنشاه کردیش روزی فزون

کسی را که کمتربدی خط وویر               نرفتـــــی بدیوان شاه اردشیر(26)

سوی کارداران شدند ی بکار                 قلمــــــــــزن بمـــاندی برشــــهریار

ستاینده بد شهریاراردشـــــیر                 چودیدی بدرگـــــاه مــــــــرد  د بیر

نویسنده ،گفتی که گنــج آگند                 هم ازرای او ،رنــــــــج بـــــــپراگند

بدو باشد آباد  شــــهرو سپاه                 همان زیردستان فــــــــــــــریادخواه

دبیران چوپیوند جان من اند                  همه پادشاهبرنهان من اند.(27)

جوانان دانای دانـــــــش پذیر                 سزد گرنشیند بــــرجای پیر.(28)

اما درنظام قبیلوی چنگیزی ،نظام تمدن پیشین و معیارهای گذشته بهم ریخت .درقشرهای مختلف جامعه دردیوانیان قضات ،اهل شریعت ،صوفیان ،پیشه وران فساد بصورت های گوناگون را ه یافته بود.عبیدزاکانی (وفات درحدود سال 771یا772ه.ق)دررساله ی تعریفات نتیجه ی استیلای نظام قبیلوی را درتعریف گوه های دیوانی و فرهنگی روشن ساخته گوید «الجاهل :دولتیار»،«العالم:بی دولت»،«النامراد:طالب علم»و«دارالتعطیل:مدرسه »و«الواجب القتل:تمغاچی شهر»،المحتسب :دوزخی »و«العسس :آن که شب راه زند وروز ازبازار یان اجرت خواهد » همچنان «الصوفی :مفتخوار»،«البنگ:آنچه صوفیان را دروجد آرد» «الطبیب:جلاد»بود.(29)

محمود طرزی نیز به بی دانشی و جهالت افراد درنظام قبیلوی اشاره کرده می گوید :«تربیت و تعلیم شهزاده گان ،به صورت اکمل اجرانمیشد،به مجردیکه بدنیا آمده بودند ،سردارصاحب گفته شده ،به انواع لهوو لعب ها مشغول می شدند ... ذاتآ بی  خبری و بی علمی عمومی ،چنان حکمفرما بود،که هیچ کس ازآن رهایی نداشت.»(30)امیر عبدالرحمن خان که به نام امیر سیاه افغانستان ونماینده ی راستین نظام قبیلوی و مردی کم سواد بود و اغلب عمرش درمیان سرداران قبایل و خواننین بی سواد سپری گشته بود،به همان خط شکسته و طفلانه اش نسبت به مامورا نو میرزایان با ادب وبا فرهنگ اقوام اسکان یافته ،بااستعمال دشنامهای پدرچون برپدرهمه شما مرزاها ...لعنت ...همه شما مردار...استید...توهین و بی ادبی رو امیدداشت »(31)عبدالعلی مستغنی نظام قبیلوی عصرش را همراه باهرج ومرج و انارشیزم افراطی آنچنین منظوم کرده است .

«چوشیران هرکجااینها روانند               برهنه ســــر برهنه پاروانند

سری دارند و سامانـــی ندارند                همه دردند و درمانی ندارند

پی بی مطلبی هـــرسو شتابان                 روان پویان بیابان دربیابان

ندارد مطلب و جویان همیشه                 نداردمقصد و پویان همیشه

غرض معلوم نی جوییدنش را                سبب موسوم نی پوییدنش را

ندارد مدعا ســــــــایرهمیــــشه               نه ازمشرب خبردارو نه مذهب »(32)

درنظام غیر قبیلوی زیاده ستانی و آزو کینه توزی ،مردود شناخته شده است.

فردوسی گوید:

سه چیزت بباید که زوچاره نیست                 وزآن نیزبرســــرت پیغاره نیست

خوری یابپوشی و یاگســـــــــتری                  سزد گربدیگرسخن ننـــــــــــگری

که زین سه گذشتی همه رنج و آز                 چه درآز پیـــــــچی چه اندرنــــیاز

چودانی که برتو نماند جــــــــهان                  چه رنجهایی ازآزجـــــان و روان

بخور آنچه داری و بیشی مجوی                  که ازآز کاهد همــــــی آبروی(33

پرستنده ی آزو جویای کیـــــــــن                   بگیتی زکس نشنود آفرین (34)

                                             ***

ستیزه به جایی رساند سخن                      که ویرا ن کند خان و مان کهن (35)

درنظام غیرقبیلوی جنگجویی صفت زشتی است ،ومردم جنگجوی مردمی والانیستند:

پلنگ این شناسد که پیکارو جنگ                 نه خوب است و داند همی کوه و سنگ

جزازآشـــــــــــتی ما نبینــــــیم روی                نه والابود مـــــــــردم جنـگجوی  .(36)

درشهنامه به مردم و راه مردمی توجه زیادی مبذول شده است و ازمردم روی گرداندن ،مذمت شده است:

هرآنکو گذشت ازره ی مردمی                    زدیوان شمرمشمرش زادمی .(37)

درنظام غیر قبیلوی به انسان گرایش زیادی بوجود می آید حتی انسان گرایی چنان مورد تاکیدقرار میگیرد.که مجازات اعدام درآن بکلی نفی می شود.فردوسی گوید جاندر را جانستای نزیبد:

پسندی وهم داستانی کنـــــــــی                       که جان داری و جــــــــــان ستانی کنی

میازارموری که دانه کش است                      که جان دارد و جان شیرین خوش است(37)

درنظام غیرقبیلوی و اسکان یافته به کشاورزان و مردم پیشه ور باید التفات کرد و رفا ه و آسایش آنان را فراهم آورد:

کشاورزیامردم پیشــــــــه ور                     کسی کوبرزمت نبندد کمر

نباید نمودن به بی رنج رنج                     که برکس نماند سرای سپنج(39)

درحالیکه بااستیلای نظام قبیلوی ،مالداری افزایش یافته و موانع توسعه پذیرفت کشاورزی قدیم و پربرکت کشورمان که به چیره دستی و آزمودگی روستاییان درامر زراعت و باغداری متکی بود،دربسیاری ازنواحی جای خود را به مالداری وصحرانشینی و یانیمه صحرانشینی تعویض کرد.به قول پطرو شفسکی نتیجه استیلای نظام قبیلوی چنین شد که عده ی نفوس و بخصوص مردم زحمتکش تقلیل یافت و نواحی حاصل خیز ،غیر مسکون ولم یرع گردیدو شبکه ی آبیاری سقوط کرد و متلاشی شد و حیوانات کاری برای کشت وزرع ناکافی گشت وگاوقلبه یی ازبین رفت و مردم مجبور شدند ،خود به عنوان گاو درکشت وزرع و قلبه کردن سهم بگیرند .(40)

                                                        ***

پیمان شکنی درنظام قبیلوی رسم معمول بوده است .اما ازنظرنظام غیر قبیلوی وارزش های سرتاسری زشت و مردود شمرده میشود،فردوسی :

مبادا که باشی توپیمان شکن               که خاک است پیمان شکن راکفن

مشو یاورمردپیمان شـــــــکن                   که پیمان شکن کس نیرزد کفن.(41)

نظام غیرقبیلوی طرفدار وحدت و تمرکز طلبی است فازانگیزه ی فرارازمرکزوتجزیه طلبی ونظام چندسرداری وچند خانی نفرت دارد:

خردمندگوید که دریک سرای                چوفرمان دوگردد نماند به جای .(42)

تورانیان راباید نماینده ی نظام قبیلوی دانست.زیرادرنظام قبیلوی دانش وفرهنگ کتبی خوش آیندنیست و مورد توجه قرارندارد.زندگانی ساده است و بی پیرایه .نظام قبیلوی ازباورهای سرتاسر وملی گریزان است . ازاینجا س کهباسرازیر شدن تورانیان به بلخ آتشکده ها ویران وکتابهای ند واوستا درآتش افگنده میشود . نویسنده یی می نویسد :چون تورانیان به بلخ فرامی رسند به سوی آتشکده روی می آوردند و زند و اوستا را درآتش می آفگند و آتش زردشت را خاموش می کنند . گویا این آتش به همه آتش ها ی نهدینان گفته می شد:

زخونشان به مرداتش زردهشت              ندانم جزاجایشان دربهشت(439

درصورتیکه نظام قبیلموی برنظام غیر قبیلوی مسلط شو ،وضعی بوجود می آید ازاین قرار:

نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش               نه گوهر نه افسرنه برسر درفش

برنجد یکی دیگـــــــــــــری برخورد                بدادو ببخشــــــــش کسی ننگرد

زپیمان بکردند و ازراســـــــــــــتی                  گرامی شود کـــــــــژی و کاستی

                                           ***  

رباید همی این ازان آن ازین                   زنفرین ندانند بازآفرین

نهان بدترازآشکاراشـــــــــــود                 دلشان هشان سنگ خاراشود

چبداند یش گرددپـــــــسربرپدر                 پدرهمچنین برپسرچاره گر

نان فاش گرددغم ورنج وشور                که شادی به هنگام بهرام گور

                                              ***

نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام                   همه چاره و تنبلی سازدام (پ.(44)

نظام قبیلوی برای احتیاجات دفاعی ومعیشتی اش دست به غارت می زند . درحالیکه برعکس نظام غیر قبیلوی ازبازرگانان ودهقانان جهت تامین نیازمندی های دفاعیش وام می گیرد.

نوشین روان را درلشکر کشی به روم بدینارو درم نیازافتاد.

ازاندازه لشــــــــکرشهریار                      کم آمد زدینارسیصدهزار

بعد ازمشوره ،فیصله شده:

زبازار گانان و دهقان ،درم                      اگر وام خواهی نگردد دژم.

                                           ***

درم خواست ،وام ازپی شهریار                 براوانجمن شد بسی مایه دار.

ازسرمایه دارانی که برای دادن وام آمده بودند :

یکی کفشگربود ،موزه فروش                   بگفتا راوپهن بگشــــادگوش

درم چندباید ؟بدوگفت مـــــــــرد                 دلاورشماردرم یادکــــــــــــــرد

چنین گفت کای پرخرد مایه دار                چهل مر،درم ،هرمری صدهزار

                                         ***

چون کفشگراندازه وام بدانست،گفت به تنهایی آن رامی پردازم.

بدوکفشگیرگفت کاین من دهم                سپاس زگنــــــــجوربرسرنهم

وکاروام دادن انجام شـــــــــــد                 چوبازارگان را درم سخته شد

فرستاده ازکارپرداخته شد.(45)

اما درنظام قبلوی یک نمونه ی غارت را می آوریم ،مولف عروج بارکزایی می گوید:«قافله ی بزرگی ازایران که بسوی قندهار می رفت،روزی درجوار گرشک رسید.دوست محمد خان و برادرش محمد اعظم خان آنرا درچنان حال بی چیزی هدیه خداوند ی دانسته درصددآن شدند که درکمین آن نشیند .ایشان راه را برقافله بستند وهمینکه نزدیک شدند ،ایشان برخاستند و حمله ی موحش به تجاربردندو تمام پول و مال التجاره را از دست ایشان گرفتند...ومبلغ چارلک روپیه را تصاحب کردند.» (64)بدین ترتیب ملاحظه می کنیم که راههای کاروان روکه درقدیم الایام یکی ازعوامل بزرگ تحولات تاریخی و شگوفانی

اقتصاد ورونق زیربنای جامعه می شد ،دراثراستیلای نظام قبیلوی نا امن و برهم خورده ،فقر وناامنی درسرتاسرشهرهای کشور ما گسترش می یافت.درنظام غیرقبیلوی درویش جایگاه عالی ندارد.زیرا که اهل کارو کوشش نیست،مردم او را بدیده ی حقارت می نگرندوبه چنین اشخاص مفت خواراعتنایی ندارند .زیرااو خود برای تآمین معیشت اش نمی کوشد امادرنظام قبیلوی مقام درویش آنقدربالاست که می تواند درانتخاب رهبری عمومی قبایل نقش داشته باشد دردربار نظامی غیر قبیلوی مقامهای چنین ردیف بودند:

به نوروزچون برنشستی به تخت               بنـــــزدیک او ...بدی نیک بخت

فروترزمـــــــوبد مــــــــهان رابدی               بزرگانوروزی دهــــــــان را بدی

بزیرمــــــــــهان جـــــای بازاریان                بیاراستـــــــــــندی هـــــمه کاریان

فرومایه تر،جـــــــای درویش بود               کجاخوردش ازکوشش خویش بود.(47)

دراینجا به خوبی ملاحظه میکینیم که موبدکهنماینده ی قوانین فقهی سرتاسری است ،جایگاه بلند دارد و درویش بیکاره ،جایگاه فرومایه تر.

محمودالحسینی درنقش درویش صابرگوید:«درویش عاقبت اندیش تجردکیش موسوم به درویش صابر... گیاه سبزی بدست گرفته نزدیک آمد ه بجای جیقه برگوشه ی کلاه آن حضرت (یعنی احمد شاه ابدالی )استوار ساخته »(45)واحمد خان نیز چون به درویشان ارادت داشت استدعا ی صابرشاه را پذیرفت .کوتاه اینکه شاهنامه ی فردوسی که امروز بوسیله ی هم منهنان و هم فرهنگیانش گرامی داشته میشود منبع فیاض همه گونه دانش های جامعه شناسی ،تاریخی وحماسی و ادبی بوده
،مارا یاری میکند تاازگذشته تکاملی  جوامع خود به تفصیل آگاه شویم ونشیب و فرازجهان کهن منطقه ی خود را دریابیم.و جای شکر است که بالا خره مردم ما بابزرگداشت شاهنامه فردوسی به فرهنگ والای انسانی ومردم یوسرتاسری خود روآوردند .

بزرگداشت شاهنامه فردوسی درواقع قدردانی ازفرهنگ درخشان و متکامل زبان دری است که بافرهنگ ابتدایی درنظام قبیلوی همواره درتضاد بوده است وحق هم داشده است . زیرا فرهنگ جامعه همینکه درمسیرپویایی خودش قرارگرفته دیگر نمی شود جلو تکامل و پویایی آنرا گرفت.

حواشی

1-رک . حدود العالم .چاپ دانشگاه تهران ، ص 98.

2-رک:دیباچه یی بررهبری داکتر ناصرالدین صاحب الزمانی موسسه مطبوعاتی عطایی ف1348ش ص 314 تهران.

3-رک . نقد حال ،مجتبی مینوی ،چاپ خوارزمی ، سالا1351،تهران  ص 138 -137.

4-رک . دانش وخرد فردوسی ،فراهم آورده دوکتورمحمود  شفیعی، انتشارا ت انجمن آثارملی ف1350ش تهران ،ص117.

5-رک ایین ها درشاهنامه فردوسی ،تالیف .محمد آبادی باویل .دانشگاه تبریز ،1350ش .ایران ،ص20-21.

6- رک .همان ،دانش وخردفردوسی ،ص 118-1197.

7-رک.مجله ی راهنمای کتاب ،چاپ تهران ،ج 6،س6،ش8،ص272.

8-رک .مقدمه ی ابن خلدوین ،ج 1،ص .370- 373.

9-رک .دانش وخردفردوسی ،ص 196.

10-رک .همان اثر بالا .ص 35.

آرش کمانگیر درویس ورامین چنین معرفی شده است.

اگرخوانندآرش راکمانگیر

که ازساری بمن و انداخت یک تیر

                       ویس ورامین ،ص366.

11- رک .همان اثربالا.ص95.

12-رک .فر درشاهنامه ی فردوسی ،تالیف ،بهروز ثروتیان دانشگاهتبریز،1350ش ،ایران ،ص 10-11.

13-رک .سراج التواریخ ،3،ص440.

14- رک .دانش وخرد فردوسی ،ص 119.

14-رک .همان اثربالا .ص121- 122.

16-رک همان اثربالا.ص.164.

17-رک .همان اثر بالا.ص165.

18-رک . جامع التواریخ .رشیدالدین فضل الله ،به کوشش علی زاده ،سال .195 م ،چاپ مسکو،ج3،138.

19-رک .همان اثر بالا ،ج3.ص557.

20- رک . ایین ها درشاهنامه فردوسی . محمد ابادی باویل .دانشگاه تبریز ،130ش .ص47.

21-دانش وخرد فردوسی ،ص 29.

22-رک .همان اثربالا.ص 285.

23-رک .همان اثربالا .ص183.

24-رک .همان اثر بالا.ص186.

25-رک .همان اثر بالا .ص26-27.

26-ویربه معنای هوش ویاد.

27-همان اثربالا ،ص160.

28-همان اثر بالا.ص161.

29-رک .دیداری بااهل قلم ،داکتر غلام حسی یوسفی ،چاپ دانشگاه فردوسی ،مشهد ،1355.ج اول ص 293 -294.

30-رک .مقالات محمودطرزی درسراج الاخبار افغانیه ،انتشارات بیهقی ،حوت 1355ش ،کابل ،ص 150.

31-رک .افغانستان درمسیرتاریخ ،غبار ،ص658.

32-رک .ساقی نامه ،عبدالعلی مستغنی ،1354ش ،کابل ،افغانستان ،ص56.

33- رک .همان اثر ،ص 40.

34- رک .همان اثر،ص46.

35- رک همان اثر،ص42.

36- رک .همان اثر،ص42.

37- رک .همان اثر ،ص 96.

38- رک. همان اثر،ص33.

39- رک .همان اثر،ص34.

40- رک.کشاورزی ومناسبات ارضی درایران عهد مغول،پطروشفسکی ،ترجمه کریم کشاورز،ج اول ،ص 666138.

41- رک .همان ،دانش وخردفردوسی ،ص 45.

42- رک .همان اثر بالا،ص 47.

43- رک .آیین ها درشاهنامه فردوسی،ص28.

44- رک .دانش وخردفردوسی ،ص 318

45- رک.همان اثربالا ،ص 149-150.

46- رک .عروج بارکزایی ،ادوارد الایسس پیرس ،ترجمه دری انجمن تاریخ افغانستان ،1232ش ،ص

47- رک.دانش وخردفردوسی ،ص127.

48- رک.تاریخ احمد شاهی ،محمود الحسینی ،چاپ عکس،مسکو،1974،جاول ،ص51-55.

مراشیخ دانایی ،«مرشد شهاب»

دواندرز فرمود ،برروی آب :

یکی آن که :درنفس «خود بین »مباش

دگرآن که :درجمع ،«بدبین »مباش

(سعدی)

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط سید عبدالحکیم مو سوی  | 

فاضل شریفی

نگاهی به داستان کک کوهزاد درشاهنامه :

       دررابطه بهرستم قهرمان نامور و بی بدیل شاهنامه ،داستان های خورد و بزرگ پرشمار ی درسیستان و خراسان درسینه ها جا داشته و زبان به زبان میگشت که فردوسی بخشی ازاین داستان ها و چرداخته ها ی دیگر درزمینه را که خودضروری می انگاشت به نظم کشیده است (1) و پیداست درخراسان بزرگ که روحیه ی قهرمان پروری وسلحشوری  رواج داشته و قبل برفردوسی نیز برای پرداختن به شرج قهرمانی ها و حماسه ها ی دلیر مردان این مرز و بوم حماسه ها یمنثور و منظوم زیادی پدید آمده بود ،بعد از وی نیز شعرا و سخنوران دیگری به فکر نظم و تدوین داستانها یقهرمانان و به ویژه رستم افتادند که بازتاب کارها ی آنها درمقام مقایسه باشاهنامه ی فردوسی قرار گرفته نمیتوانست زیرا به تناسب آن ضعیف بوده و همه تحت الشعاع بزرگترین اثر حماسی سرزمین ما ،شاهنامه قرارگرفته اند و ازاین میان برخی ازآنها که دارای قدرت بیانی میباشند ضمن ملحقات آن حفظ گردیده و تعداد دیگر به نسبت کمریگ تر بودن ویا به دلایلی دیگر آهسته ،آهسته ازدفتر هاو خاطره ها زدوده شد ه اند ،ازاین میان سه داستان جزء ملحقات شاهنامه درآمده است :داستان اول حکایت جمشید جم و سرگذشت او بادختر گورنگ شاه است که فسمتی ازآن ازگرشاسپنامه  ئ اسد ی طوسی وقسمتی دیگر ازشاعر گمنام و به تعبیر یکی ازپژوهشگران متعلق به سدهء هفتم است.

      داستان دوم جنگ رستم باکک کوهزاد می باشد که آن نیز به شاعری گمنام نسبت داده شده که احتمال می رود درقرن پنجم یا ششم پدید آمده باشد و داستان سومی نیز برزونامه است وآن مجموعه یی ازروایات باقی مانده راجع به خانواده ی رستم است که فردوسی به آنها نپرداخته و یاهم شاید به وی نرسیده باشد ،نویسنده ی این داستان نیز همانند دوداستان الحاقی دیگر به گونه ی مشخص معلوم نیست که برخی آنرا به خواجه حمید عطایی ازسخنوران قرن پنجم نسبت داده اند (2)

       ازمیان داستانهایی که نامبرده شد ،موضوع مورد بحث دراین جستار داستان کک کوهزاد میباشد ،که یکی ازپرداخته های قابل یاد کرد درخصوص بیان قهرمانی های جهان پهلوان رستم است – داستان کک کوهزاد بنا به قول استاد ذبیح الله صفا آفریده ی"شاعری است که ازنام و نشان او {معلوماتی دردست نیست }و علی الظاهر درقرن ششم هجری می زیست که قسمتی و یا شاید همه ی داستانهای بازمانده ازرستم را برای یکی ازسلاطین به نظم آوردو ازآن میان تنها یک داستان جز تعلیقات و گاه به صورت دفتری علیحده دیده میشود ،و این همانست که درملحقات شاهنامه به نام داستان کک کوهزاد موسوم است .)(3)

       چنانکه ازساختار موحود داستان برمی آید ،کک کوهزاد کدام داستان منفردی نبوده است که مخنوری حسب دلخواه خود آنرا به میان آورده باشد ،بل یکی ازشمار داستانهایی میباشد که درمورد رستم پرداخته شده است ،که شاعر یکی ،یکی آنها را منظوم ساخته و ازیکی به دیگری پرداخته وبنا به روش فردوسی ازشروع و ختم داستان درآغاز و انجام آن اطلاع میدهد ،چنانکه دربیت اول این داستان می خوانیم :                                                                                              کنون داستان کک کوهزاد                           بگویم بدانسان که دارم به یاد(4)

و ازاینجا پیداست که قبل براین داستانهای دیگری را به نظم آورده است و درفرجام داستان نیز بیت هایی آمده است که دلیل خوبی برای ادعای فوق میتواند باشد

گذشتیم ازرزم و پیکار کک                           که این رزم و کین دربرم بدسبک

دل شهریار جهـــان شاد باد                                    زهر بدتن پاکش آزاد باد(5)

          درمنابع مختلف سده هاای پنجم (6)ششم به عنوان زمان سرایش داستان کک کوهزاد آورده شده و حتا برخی نیز این داستان را ازجمع جعلیات زمان مغول و غیر قابل ذکر میدانند و دلیل آنها اینست که داستان ماءحد معتبر و صحیحی ندارد که دکتور صفا ضمن به دور ازصواب خواندن این برداشت بادلایل زیر ثابت مینماید کهداستان شباهت زیادی به آفریده هایسده ء پنجم دارد::(اولا نزدیک نسبتا زیادی کهدرسبک سخن سرایی این داستان به داستانهای حماسی قرن پنجم می بینیم و ثانیا قلت نسبی استعمال کلمات عربی درآن و ثالیا نزدیک زاد منظومه به سبک شعرای خراسانی پیش ازمغول و حتا سبک معمول منظومه های حماسی قرن پنجم و عدم تجانس آن باسبک شعر عهد مغول و رابعا یافت نشدن افکاری که به قرن هفتم سازگار است و درمنظومه ها متا خرفراوان می بینیم:همه دلیل برتعلق نداشتن این منظومه به قرن هفتم یعنی عهد مغول و تعلق آن به عهد پیش ازمغول می باشد ....)(7)

شیوه ی پرداخت داستان:

            داستان کک کوهزاد دربحرمتقارب مهمن محذوف سروده شده است،دارای نزدیک به هفت صد بیت است که از این میان 663بیت آن اصل منظومه بوده و متباقی ابیات آن اختصاص یافته اند به بیان بی وفایی روزگار و ستایش سلطانمحمودغزنوی .
باخوانش منظومه ذکر شده و مقایسه ی آن باپرداخته ها ی حکیم دانای طوس می توان گفت که کلام فردوسی ازاصالت خاص و منحصر به فردی برخوردار است (داستاها ،وقایع تاریخی ،صحنه پردازی ها ،آرایش پهلوان درمیدان ها ی نبرد و دیگرموارد ی که فردوسی به آنها استناد کرده است ازیک اساس و زیر بنا و ساختمان سخت ومحکم و استوار ی برخوردار است کهدیگر آن یا دراین کار موفق نبوده اند و یااگر هم دستی درآن داشته اند ،هرگز نتوانسته اند ،حتا درمرتبه ها یدوم و سوم بعد ازفردوسی قرارگیرند(8)

             اما آنهم سراینده ی منظومه ی کک کوهزادنیز توانسته است با آوردن ترکیبات ،کلمات و اصطلاحات داستانهای قهرمانی و لحن حماسی یی که دارد هرچند که ابیات سیست  فراوانی درداستان به دیده می آید ،توانایی خوشرا درپرداختن به داستانهای حماسی متبادرسازد و این توانایی او درکاربرد موضوعات یاد شده نیز تاحد زیاد ی ارتباط به تاثیر نفوذکلام شاهنامه درداستان تا آنجا به چشم می خورد که بسیاری ازمضامین مصراع ها و ابیات شاهنامه با کم و زیاد ساختن برخی ازواژه ها دراین منظومه دیده می شود و به طور کلی می توان گفت :سراینده کک کوهزاد ،تحت تاثیر پذیری را به عنوان مثال مرور مینماییم :

1-روایت دهقان :

کک کوهزاد:

چنین گفت دهقان دانش پژوه                        مراین داستان رازپیش گروه

شاهنامه:

زگفتاردهقان یکــــــی داستان                        بـپیــــــــوند م ازگفته ی باستان

2- کک کوهزاد

ورا نام بودی کـــــک کوهزا د                        بـه گیتی بسی رزم بودش به یاد

هزارو صدوهژدهش سال بود                        بســـی بــــیم ازاو دردل زال بود

ورستم 10الی 12ساله بود:

چونزدده و دورسانید سال                            برافـــــراخت یال یلی پـــــور زال

ندید است چشن زمانه چنین                          که ده ساله کودک شـتابد به کین

3-تفسیر ابیات به سبک شاهنامه :

کک کوهزاد :

نریمان نتابید با او به جنگ                         که درجنگ رفتی همیشه به گنگ

به پهلوزبانی حصن راگنگ دان                    برآن گنگ درکبک بدی جاودان

شاهنامه:

اگر پهلوانی ندانی زبان                                ورا رود را مــــــــــــاورالنهر دان

اگر پهلوانی ندانی زبان                                به تازی تو اروند را دجله خوان

4-میگساری و رامشگری قبل ازجنگ:

کک کوهزاد:

بفرمود ا ســـــــاقی سیمبر                          بیارد می لعل درجـــــــــــــام زر

نشسته هرسه درآنبزمگاه                           ولی پیلتن  داشت زی رزم را ه

و درشاهنامه فردوسی نیز دیده میبود که دربیشتر جنگ ها ،قبل برآغاز نبرد ،رستم به باده گساری وعیش می پردازد.

5-خواب دیدن:

خواب دیدن نیز ازمواردی است که درپیش بینی داستانها یشهنامه نقش دارد و فروسی فراون ازآن سود جسته است که سراینده ی کک کوهزاد نیز به متابعت ازوی به این موضوع پرداخته است :

قضارا همان شب کک تیره روز                                  چنین دید درخواب کزنیمروز

برون آمرد ازبیشه غرند ه شیر                                 سوی کوهســــــارش درآمد دلیر

یکی شیر شرزه به چنگال تیز                                   زچنگش کی خواستمی رستخیز(10)

روایت دوگانه ازداستان کک کوهزاد :

چنانچه درابتدای این بحث نیز بران اشارت رفت داستان کک کوهزاد نیز میان داستانهایی بوده است که به صورت شفاهی و سینه به سینه درمیان سلحشورا خراسان حفظ شده است و به همین علت به انواع و اشکال مختلفی ثبت و بیان گردیده است ،ازجمله دانشمندو سیستان شناس معروف کشور ،اکادمیسن محمد اعظم سیستانی این داستانرا درپرداخته های فلکلوری منثور مردم سیستان نیزنقل نموده است که به منظور روشن شده هرچه بیشتر موضوع ،درذیل نخست این داستان را به روایت شفاهی مردم سیستات مطالعه نموده و سپس خلاصه یی ازمحتوای آنرا درملحقات شاهنامه پی میگیریم :

1-کک کوهزاد درروایات شفاهی مردم سیستان :

رستم هنوز به سن بلوغ نرسیده بود ،روزی به هوای شکار ازشهر بیرون رفت و گرسنه شد به گله یی رسید و گوسپند ی گرفت تاکباب کند . چوپان براو اعتراض کرد و سرانجام به رستم گفت (تو که دم اززوز بازو و پهلوانی میرنی کک کوهزاد را جواب بگو ی که پدرت زال هرسال به اوباج میدهد. رستم یک خورد و سپس سراغ کک کوهزاد را ازچوپان گرفت . چوپان به او جواب دا د که کک پتیاره یی است سخت عظیم الجثه و چهل دخترزیباروی را ازمردم به زور گرفته برفراز کوه مقدس (که اکنون به کوه خواجه غلطان مشهور است )کوشکی درغایت رفعت ساخته و درآنجا چهل حجره گشوده درهریکی دخترینشانده مشغول عیش و کامرانی است و اززال هرسال مبلغی هم ره رسم باج میگیرد.

رستم چون ازاین قضیه آگاه شد بلادرنگ متوجه کک کوهزاد گردید . نیم روز درپای قلعه ی کک (کوشک چل دختر)رسید و نعره یی برکشید ه کک را به مبارزه طلبید.کک کس فرستاد تا ببیند کدام بی ادبی می تواند که او را به نام بخواند ؟ولی رستم همین که به فرستاده ی کک رسید هرودگوشش را کندهکف دستش گذاشت تا نزد کک رفته حال بدو بازنماید .

کک ازدیدن آن وضع برآشفت و ازکاخ فرود آمد و بهنبرد تن به تن با رستم پرداخت . رستم هرچند ذله ی خسته را ه بود ولی ازخشم جوش می خورد و پس ازمدتی هنرنمایی و زور آزمایی سرانجام کک را برزمین کوفت و دست و پایش را بسته نزد زال فرستاد و آن چهل دختر بخشید تا به خانه هایخود برگردند و احتمالابه سبب همین افسانه کو ه خواجه درسیستان به نام کوه رستم معروف شده است(11)

2-فشرده ی داستان کک کوهزاد درملحقات شاهنامه :

رستم درحالی که هنوز دوازده سال بیشتر ندارد دریکی ازروزها بادو تن ازخدمتگازانش به ازارمیرود و درراه و قتی دو نفر ازبازاریان به برو بازوی او منگرند درتحیر رفته و او را چنین به ستایش می گیرند :

تو گویی کک کوهزاد است و بس                     ندید یــــــــم این بالا و بازوبه کس

به بالاو فـــــــرهنگ و توش توان                    به کوهزاد مانند مرا این نواجوان

                                                                                (شاهنامه ئ،ص559)

رستم باشنیدن صحبت های آنها برآشفته شده و ازآنها می پرسید که چرا و ی را به ماننده گی و دانده گی به سام و زال مانند نکردند ،تا این کوهزاد  واین کوهزاد کیستو آنها پاسخ میدهند :

یکی بدرگست این کک کوهزاد                        که چون او ندارد زمانه به یاد

نهنگی دانست و شیری ژیان                        به نیروی او کس نبسته میان

گــــــــــرفته همه دشت خرگاه                        به دزدی زندروز و شب راه را

                                                                          (شاهنامه ،ص 560)

و بدینگونه ازاوصاف ،خصایل و بیداد او برمردم سیستان یاد آوری مینماینتد که رستم باشنیدن او صاف و اعمال کوهزاد برآشفته شده و می پرسد که آیاسام نریمان و زال ازاین واقعه آگاهی ندارند و اگر دادند چرا برای سرکوب او اقدامی نکرده اند و پاسخ می یابد که سام نریمان به جنگ او رفته است اما موفق نگردیده تا پاره سنگی ازکوهی که کوهزاد درآن زیست مینماید به چنگ آورد و ازاین نیز اطلاع دادند که اکنون کک کوهزاد سالانه ده چرم گاو به گونه یباج و ساو ازذال مستاند :

کنون میستاند همی باژوساو                           زدستان به هرسال ده چرم گاو

                                                                             (شاهنامه ،ص156)

زمانی کهرستم میبیند سام نریمانم و زال بروی فایق نیامده اند ،برخود پیچیده و چنین لب به سخن میگشاید :

به هنگام مردی ونیروی مـن                              نگو یید بهر  چه زان اهرمن

که ازسیستان باژ گیردبه زور                            نازید   تیر ه براو مــــاه و هور

چرا مانده این رازازمن نهان                            من اندر جهان و کک اندرجهان

نه نیکوست نزدیکی سرفراز                             که پوشیده دارید زینگونه   راز

                                                                         ( شاهنامه فردوسی،561)

خدمتگاران او کشواد و میلاد پاسخ میدهند که زال درتمام نیمروز اعلام نموده است که اگر کسی نام کک را برزبان بیاورد – سرو جانش رااز خواهد داد و ازهمین جهت ما ازموضوع کوهزاد به اوایاد وذکری نکرده ایم .
رستم بادانستن موضوع بارخسار برافوخته و چشمان اشکبار نزد پدربرمیگردد و زمانی که زال سبب و ضعیت پر یشان او را میپرسد درپاسخش موضوع کک و کوهزاد را بیان نموده و ،وی را چنین به باد انتقاد می گیرد:

همه نام سام آوریدی به ننگ                          همانا نداری تو چنگ پلنگ

                                                                         (شاهنامه ،ص 561)

و زال درپاسخ،ضمن اینکه ازباخبر شدن رستم ازواقعه ابراز نارضایتی مینماید ،علت شکستش را دربرابر کک کوهزاد چنین بیان میدارد:

کک کوهزاد اژدهای نـراست                        زگرشاسپ وازسام جنگی تراست

ندارد نهنگ دمــــــان پای او                        نکردی به   مـــردی کسی  جای او

ازو شیر جنگی گریزان شود                        همه جنـــگش  از  بیم   یزان  شود

بپردبه بالای آن که عقــــــاب                        نجـنبد   زبیمش  نهنگ  انــــدر آب

دگر آنکه درکوه باآن دلـــــیر                        هزارند  جنگی  همــــه  همچو  شیر

                                                                                      (شاهنامه ،562)

و ازرستم تقاضا مینماید ،دوسال دیگر صبرنماید تا ازاین پهلو انتر شده و بعدآ به مصاف او برود ،اما رستم ازاین نصیحت پدر برآشفته شده و باسوگند خوردن به خورشید و ماه عزم مینماید تا به جنگ کوهزاد برود :

کزین پس نسازم دمی من درنگ                              شتابم برآن که دمان چون نهنگ

اگر صد هزارند و سدو یک سوار                            به یـکدم برآرم ازاشــــان دمـــــار

                                                                                       (شاهنامه ،ص562)

امازال راضی به نبرد رستم باکک نبوده و ازو ی میخواهد تا حد اقل یک سال دیگر انتظار نماید و بعدآ این تصمیم را بگیرد و رستم به حرف های زال خندیده و عزم را برای نبرد باکوهزاد جزم نموده و شب هنگام بزمی آرسته و فردایش به پیکار کوهزاد میشتابد .

رستم بامیلاد و کشواد به جنگ کوهزاد میرود و زمانی که زال ازجریان اطلاع مییابد یک لشکر پنجاه هزار نفری آراسته و برای کمک به رستم عزم کوه – کک کوهزاد را مینماید و زمانی که آنجامی رسد – مشاهد ه می کند که رستم درحال نبرد کک بوده و وی را به زنو درآورده است .

زال بادید ن این منظره شادمان میگردد و کک کوهزاد به اسارت آنها درمی آید .

به همین گونه منوچهری ازاینکه رستم درروزگار وی ازمادرزاده شده و بدین پهلوانی رسیده است شادمانی میکند و به زال طی نامه یی ازفتح رستم به سام نیز آگاهی می دهد که او نیز ازنهایت خوشحالی خود به دیدن رستم آمده و به و ی تهنیت میگوید.

داستان با ابیاتی که درپند و بیوفای دنیا سروده شده است و صف شاه محمود به پایان میرسد .

کنون پادشاه جهان راستای                            به بزم و به رزم و به دانش گرای

سرافراز محمود فرخند رای                            کرو بست نام بزرگی به جای

جهاندار ابوالقاسم پـــرخرد                            که رایش همی ازفرد برخورد

                                                                         (شاهنامه ،ص564)

بادرنظر داشت مختصات یادشده و فشرده ی داستان کک کوهزاد به این نتیجه میرسیم که هرچند داستان ذکر شده درمقام مقایسه باپرداخته های حکیم زبردست طوس قرار گرفته نمیتواند ،اما نکات قوت تحسین برانگیز دارد که با یسته است تا درزمینه ی شناسایی ابعاد و جوانب مختلف آن پژوهش های گسترده تری انجام پذیرد .

سرچشمه :

1-دکتور ذبیح الله صفا ،حماسه سرایی درایران ،انتشارات فردوسی ،چاپ سوم،تهران :1383،ص318

2-حکیم ابوالقاسم فردوسی ،شاهنامه ،تاتصحیح و مقدمه  ی محمد صادق الحسینی الفراهانی ،انتشارات امیر کبیر،تهران :1382،ص،559

3-دکتور ذبیح الله صفا،همان اثر،ص 318.

4-حکیم ابوالقاسم فردوسی ،همان اثر ،ص561.

5-همان اثر،ص562

6-محمد امین ریاحی ،فردوسی ،انتشارات طرح نو ،چاپ سوم ،تهران :1380،ص116.

7-دکتور ذبیح الله صفا،همان اثر ،ص319.

8-محمد کرمی ،حماسه ،حماسه ها ،جلد اول ،انتشارات ویسمن ،تهران :1370،ص139..

9-دکتور هاشم محمدی ،داستان رستم و کک کوهزاد ،مجله کتاب ماه(ادبیات وفلسفه )شماره هفتم ،تهران :اردیبهشت 1382،ص40.

10-همان اثر ،ص،ص40-41.

11-اکادمسین محمد اعظم سیستانی ،سیستان سرزمین ماسه ها و حماسه ها،جلد دوم ،اکادمی علوم افغانستان ،کابل:1366،ص،ص331-332

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط سید عبدالحکیم مو سوی  | 

 

معاون سرمحقق سید علیشاه روستایار

جایگاه گشتاسپنامه ی دقیقی درشاهنامه ی فردوسی :

شعرحماسی نوعی ازسروده هایوصف است فکه مبتنی بربیان قهرمانی ها ،مردانه گی ها و عملکرد های منوط به پهلوانی و عظمت افتخارات قومی یافردی باشد ،به گونه ییکه بازتاب دهنده ی مظاهر متنوع زنده گی انان گردد. شعرحماسی شعر ی است داستانی و روایی فکه قهرمانی و صبغه ی اساطیر قومی و ملی بازمینه ها ی خارق العاده و یا و قایع تاریخی درآن جریان دارد .یکی ازخصایص منظومه ها ی حماسی درآن است ،که مدتها پس از حوادثی که ازآنها سخن میگویند ،پدید می آید .مانند منظومه  ها یرامایانا و مهابها رت ک به ادوار باستانی و اعصار تمدن قدیم قوم آریایی که درهند درحال تشکیل بود ،تعلق میگرد .

حماسه سرایی درخراسان زمین ،درقرنهای سوم  و چهارم درعهد اقتدار سامانیان که عصر نهضت ها و احیای مفاخر تاریخی میهن ماست ،تقویت می یابد.ترجمه ی خداینامه های پهلوی به عربی و انعکاس داستان ها ی کهن آریایی درکتب معتبری چون ،عیون الاخبار ابن قتیبه دینوری ،اخبار الطوال دینوری ،تارخ طبری و بلعمی ،مروج الذهب ،غررملوک ،الفرس ثعالبی ،سبب جلب تو جه و تحریص خراسانیان به احیای ارزش ها و افتخارا ت تاریخی آنان گردید .با استفاده ازاسناد مکتوب و روایات شفاهی شاهنامه های منثور که تالیف شده بود ،درقرن چهارم نخستین شاهنامه منظوم توسط مسعودی مروزی و به تعقیب آن شاهنامه ی منظومن دقیقی پدید آمد فردوسی راهی را کهدقیقی درپیش گرفته بود دنبال نموده و شاهکار بزرگ ادبیات منظوم حماسی ،یعنی شاهنامه خویش را که کاخ رفیق سخن درادبیات فارسی دری شناخته می شود ،ایجاد نمود.

ابومنصور یاابوعلی محمد ابن احمد دقیقی بلخی دومین حماسهسرای دوران سامانیان بود. درمورد جزییات زنده گی دقیقی معلومات مبسوط در دست نیست؛ آنچه مسلم است، اینست، که در اواسط نیمه اول قرن چهارم هجری، ظاهراً حدود 320الی 330هجری به دنیا آمد . درمراحل نخست درخدمت امرا ی آل محتاج و به درگاه امیر فخر الدوله الوالمظفر احمد بن محمد چغانی به سر میبرد و او را مدح می نمود . سپس با دربار سامانیان ارتباط یافت ،مگر درمورد اینکه مقیم دربارسامانیان بود و یا بیرون از حلقه ی دربار امیران سامانی رامدح می کرده ،واضح نیست ؛لیکن درمورد اقامت وی به دربار چغانیان تردید وجود ندارد .علاوه براینکه تذکره نگاران این مطلب را تصریح نموده اند ،نظامی عروضی درچهار مقاله و فرخی سیستانی درقصیده داغگاه و معز ی دریکی ازقصاید خود به این امر صحه گذاشته اند .اشعار خود دقیقی نیز گواه این مدعا است .

ازشاهان سامانی هم منصور بن نوح سامانی (350- 365ه) و پسرش نوح بن منصور (365-387ه) را مدح نموده است.

دقیقی به امر همین نوح بن منصور به نظم شاهنامه خویش آغاز نمود. به قول حمد الله مستوفی صاحب تاریخ گزیده سه هزار بیت، به قول عوفی بیست هزار بیت را در مورد ظهور ذردشت و جنگ میان گشتاسب و ارجاسب به نظم آورد. (1) دکتور ذبیح الله صفا تعداد ابیات گشتاسب نامه دقیقی، که فردوسی آنرا در شاهنامه خود آورده است، هزار بیت(2) ، دکتور جلال خالقی 1015 بیت (3) و مهدی قریب 1018 بیت (4) نگاشته اند. دقیقی حدود همین هزار بیت را سروده بود، که به دست غلام خود کشته شد.

  قتل دقیقی بعد از 365 و قبل از 370 بایست اتفاق افتاده باشد، زیرا دقیقی در آغاز سلطنت نوح بن منصور که جلوس وی در سال 365 می باشد به امر وی به سرایش شاهنامه خویش آغاز نمود و پیش از آنکه فردوسی در حدود سال 370 به نظم شاهنامه خود آغاز نماید، در گذشته بود، بنا بر آن محتمل است که قتل وی در حدود سال 368 یا 369 روی داده باشد (5) در مورد نظم گشتاسب نامه دقیقی این شاعر شیرین سخن، فردوسی حماسه سرای بزرگ در شاهنامه خود، چنین یاد کرده است.

داستان دقیقی

چو از  دفتر  این  داستان  بــسی                         همی خواند خواننده بر هر کسی

جهان دل نهاده بـــر این  داستان                        همــــــه بخردان نیز و هم راستان

جوانی  بیـــــامد   گشـــاده   زبان                         سخن گفتن خوب و طبــــع روان

به شعرآرم این نامه را گفت من                           ازو شادمان شـــد دل انجمـــــــن

جوانیش را خوی بــــــد یار بود                          ابا بد همیشه به پیــــــــــکار بود

برو تاختن کرد ناگاه مــــــــــرگ                          به سر بر نهادش یکی تیره ترک

بدین خوی بد جــان شیرین بداد                          نبود از جهان دلش یک روز شاد

یکایک از بخت بــــــــرگشته شد                         به دست یکـــــی بنده برکشته شد

ز گشتاسب وارجاسب بیتی هزار                         بگفت و ســـــر آمد بر او روزگار

برفت او و این نامه ناگفته ماند                          چنـــــان بخت بیدار او خفته ماند

خدایا   {ببخشا} گنـــــــاه   و را                          بـــــیفزای در  حشر جای ورا (6)

دکتور سید محمد دبیر سیاقی به استناد این گفته های فردوسی چنین نگاشته است: « پس از آنکه شاهنامه نثر ابو منصوری در محرم 346 هجری تدوین شد از آن گفته فردوسی «داستان های خواننده بر هر کسی خواند» و جهانیان خاصه بخردان وراستان دل بدان داستانها دادند و نسخه ی از آن به دربار بخارا فرستاده شد. جوانی سخن گوی با طبع روان به نام ابو منصور احمد بن محمد دقیقی اعلام داشت، که آن نامه را برشته ی نظم خواهد کشید و ازین مژده پیرو جوان را شاد ساخت. اقدام او را به فرمان امیر رضی ابوالقاسم نوح بن منصور سامانی که از 366 تا 387 هجری فرمان روایی داشته است دانسته اند، اما این مداح دربار چغانیان که از سرودن « چندین عاشقانه شعر دلبر» تا آن هنگام به «چندان شعر شاهان» روی آورده بود، در جوانی بدست بنده اش کشته شد و کار او در سرودن شاهنامه به هزار بیت منحصر ماند. » (7) نخستین برگی شاهنامه دقیقی بلخی از کناره گیری لهراسب از قدرت و روی کار شدن گشتاسب و فرمان روایی او، با این ابیات آغاز می شود:

چو گشتاسب را داد لهراسب تخت                          فرو آمد از تخت بربست رخت

به  بلخ  گزین شد  بدان  نو بهار                           که یزدان پرستان بدان روزگار

مر آن  خانه  را  داشتندی چنان                           که مــــــــر کعبه تازیان این زمان

بدان خانه شد شاه یزدان پرست                           فرود آمد آنجا و هیــــــکل ببست

بپوشید جامه ی پرستش پلاس                           خدا بدین گــــــونه باید ســـــــپاس

بیفگند یاره فـــــــروهشت موی                          سوی داوری داور دادگر کرد روی

همی بود سی سال پیش به پای                           بدین ســــــــــان پرسـتی باید خدای

   نیایش همی کرد خورشید را                             چنان خون که بد راه جمشید را (8)

به تعقیب کناره گیری لهراسب از قدرت، در مورد جلوس گشتاسب بدین گونه ادامه می دهد:

چو گشتاسب برشد به  تخت پدر                       که فــــــــــــر پدر داشت و بخت پدر

به سر بر نهاد آن پدر داده  تاج                       که زیــــــــــــبنده باشد به آزاده تاج

منم گفت یزدان  پرستنده   شاه                        مــــــــــــرا ایزد پـــــاک داد این کلاه

بدان داد  ما را  کلاه  بــــــزرگ                       که بیرون کنیم از رمه ی میش گرگ

سوی راه  یزدان  بیازیم  چنگ                       بـــــــــــــر آزاده گــــــــیتی ندارم تنگ

چو آیین شاهان به جای آوریم                        بـــــــــــدان را بدین خـــدای آوریم (9)

سپس در مورد ظهور زردشت و پذیریش آیین وی توسط گشتاسب و کسان و یاران وی و مانع شدن زردشت گشتاسب را در پرداخت باج به ارجاسب و نبرد ارجاسب تورانی با گشتاسپ که ظهور زردشت وی را برآشفته نموده بود و نبرد مردم آریانا باستیزه جویان تورانی و کشته شدن زریر برادر گشتاسب و چندی از نزدیکان وی و سپس کشته شدن قاتل زریر و شکست ارجاسب و لشکریانش توسط سپاه آریانا و سالار سپاه اسفندیار فرزند گشتاسب و برگشت گشتاسب به بلخ و فرستان اسفندیار به اکناف و اطراف کشور جهت نشر آیین بهی، و زندان نمودن گشتاسب اسفندیار را به اثر سعایت گرزم، و رفتن گشتاسب به نیمروز، و آمادگی ارجاسب زمانیکه از تهی بودن بلخ از وجود شاه و اسفندیار و لشکریانش اطلاع می یابد. درهمین جا رشته ی داستان دفعتاً قطع می شود که علت آن یقیناً قتل دقیقی می باشد.

     گفتار دقیقی بر مبنای آنچه فردوسی نقل می کند، در همین جا پایان می یابد از گفته های فردوسی بر می آید که آنچه دقیقی از شاهنامه نظم کرده است همین « هزار بیت بوده است. آنچه را که از شاهنامه دقیقی به جا مانده است و صحت آن محل هیچگونه تردید نیست. فردوسی در سیر مسلسل حوادث شاهنامه آوانیکه در سر آغاز فرمانروایی گشتاسب می رسد، همان هزار بیت دقیقی را در شاهنامه ی خود می گنجاند. وی در سرآغاز و هم چنان در انجام سخنان دقیقی گفتار های موجزی دارد، که می تواند علل آوردن هزار بیت سروده دقیقی را به حیث جزئی از شاهکار بی بدیل خویش به نوعی وضاحت بخشد. وی در آغاز داستان گشتاسب درمورد حکایت خواب دیدن خویش دقیقی را و بیان قول او این چند بیت را آورده است.

خواب دیدن فردوسی دقیقی             

چنان دید گوینده یک شب به خواب                                             که یک جام می داشتی چون گلاب

دقیقی زجــــــــــــایی پدیـــــــد آمدی                  بران جام می داستان ها زدی

به فردوسی آواز دادی کــــــه می                 مخور جزبه آیین کاووس وکی                                             ... بدین نامه گرچند بشـــــــتافتی                  کنون هرچ  جستی همه یافتی                                      ازین باره من پیش گفــــتم سخن                   سخن را نیامد سراســر به بن

گرانمایه نزدشهنـــــشه رســــــد                  روان من از خاک برمه رســـد

ز گشتاسب و ارجاست بیتی هزار                   بگفـــــتم  سر آمد  مرا روز  گار

کنون من بگویم سخن کو بگفت                    منم زنده او گشت با خاک جفت (10)

فردوسی در پایان گفتار دقیقی پس از نقل هزار بیت او چنین آورده است:

دقیقی رســـــــــانید اینجا سخن                        زمـــــــــانه بر آورد عمرش به بن

 ربودش روان ازسرای سپنج                        ازان پس کــــــــه بنمود بسیار رنج

به گیتی نمانده است از یادگار                        مـــــــگر این سخن هــــــــای ناپایدار

نماندی که بردی بسر نامه را                        براندی براو سربسر خامه را (11)

فردوسی با آنکه در همه موارد حرمتی مقدم بودن زمانی و پیشقدمی دقیقی را حفظ نموده و آنرا بدیده تکریم نگریسته است. در گفته های خویش در فرجام هزار بیت دقیقی، خود به نوعی یاد آوری شاعرانه پرداخته است. «برخی چنین می پندارند که فردوسی در نقد اشعار دقیقی و گفتن این بیت:

به نقل اندر و سست گشتش سخن                               ازو نو نشد روزگار کهن

سخان دور از انصاف گفته است؛ مگر حقیقتی امر چنین نیست. دقیقی با آنکه در قصیده و غزل استاد است ، در ساختن گشتاسب نامه از عهده اظهار کمال مهارت خویش بر نیامده است. مهمترین سبب و علت این امر، متابعت سخن دقیقی است از متن اصلی کتابی که در برابر خود داشت. » (12)

فردوسی در ادامه داوری خویش در ارتباط به سخن دقیقی گفته های نیز دارد، که برخی نکات مهم آنرا نقل می کنیم:

سخن چون بدین گونه بایدت گفت                                 مگــــــــو و مکن طبع با رنج جفت

چو بندی روان بینی و رنج تن                                   به کـــــانی که گـــــــوهر میابی مکن

چو طبعی نباشد چو آبی روان                                     مــــــبر سوی این نامه ی خسروان

دهان گربماند ز خوردن تهی                                     ازآن به که ناساز خوانی نهی (13)

وفرو تر می گوید:

       گرفتم به گوینده بر آفـــــــــــــرین                      که پیوند را راه داد انــــــــــــــــدر این

... همـــــــــو بود گوینده را راهـــــــبر                       که بنشاند شاهــــــــــــــــــی ابر گاه بر

    همی یافت از مهتران ارج و گنج                        زخوی بد خویش بودی به رنج(14)

آقای دکتور جلال خالقی مطلق در تحلیل این ابیات فردوسی چنین نگاشته است: «فردوسی سروده ی دقیقی را می آورد و در پایان آن نقدی هم از سخن دقیقی می کند. چکیده ی نقد او اینست که می گوید : دقیقی درمدیحه سرایی شاعر بزرگ بود وازاین را ه ازمهتران ارج  وگنج یافت ،ولی در«یعنی درداستان سرایی استاد نبود،درحالی که برای به نظم کشیدن نامه ی خسروان باید طبع چون آب روان داشت. اوهزاربیت بیشترنگفت ودرمیانه ی کارجان را برسرخوی بد خود گذاشت .بااین حال چون نخست او بود ،که به نظم این کتاب دست زد دراین کار راهبر من بود ومن ازاین بابت براو آفرین می گویم .»(15)

سپس خالقی به دوام سخنان خود می نویسد:فردوسی پس ازمدح محمود غزنوی داستان ناتمام دقیقی را ادامه می دهد ،که این خود تاییدمیکند که  فردوسی آنچنانکه دراین جا و دردیپاچه ی شاهنامه نیز تذکرد اده بود،مآخذ کار او و دقیقی یک کتاب واحد یعنی شاهنامه ابو منصوری بوده است .(16)

با وجود همگون بودن مأخذ اصلی هر دو شاعر و موضوع کار شان که حماسه سرایی بوده است و وزن عروضی واحدی را که هردو تعقیب نموده اند، وجود تشابه و مغایرت میان این دو اثر کاملاً طبیعی و از تفاوت سبک که ویژه کی عای طرز بیان فردی هر سخنور را باز تاب می دهد، ناشی میشود. مگرهرگاه با ژرف نگری بیشتر موضوع را مورد پژوهش قرار دهیم، در می یابیم که دوگونه کی و مغیرت میان این دو اثر حماسی نه تتنها از لحاظ تفاوت سبک و شیوه های پرداخت، بل از نا همگونی دیدگاه ها و تفاوت در اهداف و مقاصد آنها نشأت می نماید.

           در مورد عقاید دقیقی دو نظر وجود دارد، عده یی با استناد به برخی ابیاتی که در اشعار غنایی وی وجود دارد، دقیقی را پیروی آیین زردشتی دانسته اند؛ مگر تعدادی مخالف این نظر بوده و معتقد به مسلمان بودن وی می باشند. چنانکه فردوسی در ابیاتی که در مورد وی سروده و آن را در آغاز و انجام گشتاسب نامه ی او در شاهنامه ی خویش آورده است، از اوصاف و حتا از «خوی بد» او یاد می کند، اما در مورد عقیده ی دینی او ابراز نظری ندارد و درپایان گفته هایش در شروع گشتاسب نامه در بیت اخیر دعاییه ی نیز در برای او دارد و به پیشگاه خداوند جل جلاله طلب آمرزش و مغفرت نیز می نماید. همچنان در گفته های شعرای معاصر وی و تذکره های که از وی یاد نموده اند، تذکری درین مورد در باره ی وی وجود ندارد. بنا بر آنچه گفته شد در مورد عقیده ی دقیقی نمی توان حکم صریح ابراز نمود.

            اگر دیدگاه نخستین را درنظر بگیریم، دقیقی از آن مقطع تاریخی که داستان خویش را آغاز نموده است، یعنی از آغاز فرمانروایی گشتاسب تا پایان نا تمام آن، روند حوادث به دور محور آیین زردشتی می چرخد. این مسأله عامل اساسی نبرد میان گشتاسب بلخی و ارجاسب تورانی بوده است. از این نظر گشتاسب نامه ی دقیقی را می توان یک حماسه ی دینی پذیرفت. حماسه ی که جز تحلیل آیین زردشت و ترویج وی مقصدی نداشته است. اما اگر نظر دومی مقرون به حقیقت باشد و دقیقی را یک مسلمان بدانیم، از این نگاه باید اذعان نماییم که وی در واقع استاد مسلم در سرایش شعر غنایی بوده و همه وی را به حیث شاعر شیرین سخن در این نوع شعر دانسته اند و بیشتر محققین به این باور اند، که اشعار حماسی وی به پایه ی سروده های غنایی او رسیدگی نتواند کرد. (17)

            با وجودیکه دقیقی در تاریخ حماسه سرایی د ر زبان و ادبیات فارسی دری مقامی پر ارج را احراز نموده ودر مسیر حرکت ابداعی خویش در یک راه نا مکشوف توانسته است با انتخاب وزن مطنطن عروضی که با محتوای منظومه های حماسی سازگاری تام دارد و سالها بعد از وی حماسه سرایان رد پای اورا پی گیری نمودند، پیروز مندانه بنیاد کاخ رفیع سخن را برای سخنور مابعد خویش، تهداب گذاری نماید، چه عواملی سبب گردیده است، که به نظر عده ی اشعار حماسی وی نسبت به چکامه های غنایی وی تا حدودی کم رنگ جلوه کند؟ پاسخ این پرسش را بدین گونه مطرح می سازیم، که اگر شاهنامه فردوسی را در نظر نگیریم و یا به فرض واضح تر اگر شاهنامه فردوسی سرایش نمی یافت بدون شک گشتاسب نامه ی دقیقی یگانه اثر حماسی بی بدیل شناخته می شد، و ایراد های را که به سبب کم رنگ شدن آن می شود، شاید هرگز مطرح نمی گردید، زیرا در تحلیل مقایسی گشتاسب نامه ی دقیقی با شاهنامه ی فردوسی این شاهکار ادبیات حماسی و ارزشهای فرهنگی، ادبی و تاریخی آن است که حماسه ی دقیقی نسبت به شاهنامه فردوسی از بعضی جهت ها در سطح نازل تر قرار می گیرد. بر مبنای این مقایسه است که این مطلب وضاحت می یابد، که از لحاظ هدف مندی واقعی آثار حماسی، سبغه ی مردمی اثر، جانبازی مردمان آریایی در حفظ ارزشهای میهنی شان، ارج مقام پهلوانان در دفاع از مردم و سرزمین شان، توصیف عظمت قهرمانان و تمثیل با شکوه صحنه های نبرد که آمیزش عاطفه و خرد و تجلیل از مقام انسان و احیای مفاخر ملی و افتخارات تاریخی را در بر دارد، به گونه ی که نزد فردوسی مطرح بوده است، در اثر دقیقی زیاد مشهور نمی باشد. وجود تفاوت حقیقتی است که نا گزیر و هرگز از ارزش و اهمیت نقش دقیقی در حماسه سرایی نمی کاهد.

               در کتاب «با نگاه فردوسی» چنین می خوانیم: «فردوسی بخشی مهم از زندگانی خود را در راه « سامان» دادن به داستان های حماسی اساطیری و اخبار پراگنده تاریخی آمیخته به افسانه گذرانده و همه دارایی و سرمایه اش را در این راه خرج کرده است. آیا مراد وی چنانکه خود او در مربوط به ابیات باز مانده از دقیقی به تصریح گفته و دقیقی را پیش کسوت خود دانسته است، فقط به نظم یا به گفته خود او «پیوند» در آوردن داستانهای منثور بوده و هیچ معنا و مفهومی را از کلیت کار خود درنظر نداشته است.» (18)

            مطالب منظومه گشتاسب نامه دقیقی شباهت زیاد به یادگار زریران دارد. این دو اثر جز در موارد جزئی کاملاً مطابق یکدیگر می باشند، یکی از موارد اختلاف به گونه مثال در مورد قتل بیدرفش جادو قاتل زریر برادر گشتاسب است این موارد نشان می دهد، که یادگار زریران چندین بار دست به دست شده و تغییراتی در آن رونما گردیده و بعد به دست دقیقی رسیده است. به گفته فردوسی آنچه به دست دقیقی رسیده بود شاهنامه ابو منصوری بوده است. (19)

           هر چند منبع شاهنامه ابو منصوری همان یادگارزریران بوده است ،ممکن علت برخی تغیرات درآن کاری ناسخانی بوده باشد ،که به نقل واستنساخ آن پرداخته اند .

            دقیقی بدون هیچ نوع دخل وتصرف کوشیده است تابه منظوم نمودن متن دست داشته خویش بپردازد .این امرموجب گردیده است ،که اثراوازوعظ وحکمت وتوصیف وکاربرد صورخیال درسطح نازل قرار گیرد اوصرفابه بیان حکایت ازلحاظ موضوعی توجه نموده است .درحالیکه فردوسی باوسعت اندیشه ،ضمن توصیف های زیباوآرایه های ادبی وارایه ی مقدمه های فلسفی یاادبی ،ازهرداستان نتایج معین اخلاقی ووطنی رااستنباط می نماید .

             وصف های پهلوانان درشاهنامه فردوسی نظر به وظایف که بردوش دارند، یا وظایفی را که حماسه به عهده آنان گذاشته است ازهمدیگر متفاوت و هر یک حدود و مرز معین دارند. وصف هریک از پهلوانان از یکدیگر تفاوت دارند، وصف رستم از اسفندیار و وصف سهراب از سیاوش تفاوت دارد. دیگر اینکه بیشتر توصیف ها از چشم دیگری صورت می گیرد نه از چشم خود فردوسی. (20)

            این امر سبب تفاوت میان شخصیت های این دو اثر حماسی گردیده است. چنانکه اسفندیار و گشتاسب دقیقی با اسفندیار و گشتاسب فردوسی و رستم ذال و سیستانی دقیقی با رستم فردوسی از بنیاد تفاوت دارد.

            کاربرد اطناب غیر ضروری با بیان چند بیت و ایجاز نا رسا که رساننده کیفیت و حالت موضوع نیست در اکثر موارد گشتاسب نامه دقیقی مشحود است.

             در حالیکه فردوسی بیشتر مضمون های پیام شفاهی را در یک بیت خلاصه می کند و موضوع مرگ قهرمانان داستان را به گونه دقیقی به یک کلمه «دریغا» اکتفا و خلاصه ننموده بلکه با شود اثر بخشی آنرا توصیف و تجلیل می نماید. علاوه بر اینها کاربرد مترادفها، حشو، تکرار غیر ضروری، ترکیبات طویل مقدم نمودن یک یا دو صفت بر موصوف و مضاف الیه بر مضاف و مقلوب نمودن عبارات نکات ضعیفی است که در گشتاسب نامه به مشاهده می رسد. (21) این گونه موارد ضعف نه تنها در گشتاسب نامه ی دقیقی، بل در هر اثر ادبی از جمله حتا در شاهنامه فردوسی نیز وجود دارد، چنانکه برخی پژوهشگران تعداد از ابیات شاهنامه فردوسی را ضعیف برشمرده اند، که موارد آن نظر به اثر دقیقی کمتر است. از اینها گذشته به این نتیجه ی کلی که هدف نگارش این مقالت کوتاه می رسیم، که هریک از این دو آفرینش گر نامدار جایگاه معین خود را در افق پهناور ادبیات ماداشته و برازندگی یکی در یک مورد سبب خیرگی و تنزیل جایگاه دیگری نمی گردد. فردوسی با آنکه سخن پرداز بی بدیل در عرصه ادبیات حماسی بوده است و شاهنامه او شاهکار بی نظیر در ادبیات جهانی محسوب می شود، مگر او چنانکه خود آنرا تصریح نموده بر سنگ پایه ی سدیدی که دقیقی قبل از وی بنا نهاده بود، کاخ بلند سخن خویش را به فرجام رسانیده است. صرف نظر از تفاوت و نابرابری ها میان این دو اثر وجوه اشتراک و شباهت های نیرومندی وجود دارد، که می تواند پژوهندگان ما را در ارزشیابی این در اثر می رساند. انتخاب وزن پر طنین یعنی (بحر تقارب مثمن محذوف یا مقصور) که فردوسی و همه حماسه سرایان تا واپسین سالها آنرا تعقیب نموده اند، همچنان تعدادی بی شماری کلمه ها، مفاهیم، ترکیبها و تعبیر ها که با بیان حقایق حماسی وفق دارند و بعد ها فردوسی در موارد متعدد آنرا به کار برده است. به گفته ی جلال خالقی میان او و فردوسی وجوه مشترک فراوان وجود دارد، تا حدی که برخی سروده های اورا اگر هر کسی بشنود گمان می کند که از فردوسی است.» (22)

              یاد داشت ها و منابع:

1 -ذبیح الله صفا، حماسه سرایی در ایران، تهران: انتشارات فردوسی، چاپ سوم، 1383، ص 176-177 .

2- همان جا.

3- جلال خالقی مطلق، سخن های دیرینه، به کوشش علی دهباشی، تهران: نشر افکار، 1381، ص134.

4- مهدی قریب، باز خوانی شاهنامه، تهران: انتشارات توس، 1369، ص64.

5- ذبیح الله صفا، حماسه سرایی درایران، ص177.

6- شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی، براساس شاهنامه چاپ مسکو، تهران: نشر پیمان، چاپ سوم، 1382، ص15.

7- سید محمد دبیر سیاقی، زندگی نامه فردوسی و سرگذشت شاهنامه، تهران:  نشر قطره، چاپ دوم، 1384، ص33.

8- دیوان دقیقی، گردآورنده محمد دبیر سیاقی، تهران: انتشارات کتب ایران، 1347، ص26-27.

9- همانجا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط سید عبدالحکیم مو سوی  | 

فهرست مطالب

موضوع                                                                          صفحه                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       

1- مقدمه       ...................................................................1

2-معرفی نوسنده وعلت نوشتن کتاب .......................................2-3

3-معرفی موضوف کتاب .....................................................3

4-معرفی جلد اول ،دوم  ......................................................3

5-معرفی جلد سوم چهارم ....................................................4

6-ذکر ازجهانگشای جلدپنجم وویژگی های کتاب......................5-6

7-نمونه ازنثر..................................................................7

8-منبع ومآخذ...................................................................8

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه

ازآنجا که  میراث  مهم وارزشمند زبان وادبیات هرملت وابسته به آثار بحامانده از آن مردم است که هویت گویندگان آن زبان وادبیات را درجریان تاریخ انعکاس میدهد مردمانیکه آثار غنی  دارند دارای پشتوانه ی زبانی  توانمند و ادبیات  استوار وارزنده درطول تاریخ بوده از هیچ بادی حوادث نمی هراسد ونمی لرزد زیرا تجربه ی زما ن نشان داده است ؛ زبانیکه با آثار برجسته ریشه در اندرون تاریخ محکم دارد با هرهجومی  نا بجا وتحمیلی  مبارزه کرده و توانمند ایستاد ه است، وهر سدی را برای  رسید ن به تکامل میشکند، و قله های فیروزی را بلا منع  می پیماید و برای سیر صعودیش  روحیه   ارتقا ء جو وخسته گی ناپذیر دارد .

که خوشبختانه زبان فارسی دری ازاینگونه زبان هاست  که با پشتوانه ی تا ریخی و واژگانی  ارزنده همیش  با تهاجم رزمیده و فاتح  این عرصه  ی  بوده است استواری   دربرابر ستیزه گران و استحکام درمقاومت دراین زبان  حکایت از ریشه ی  بزرگ  و تاریخی کهن  دارد .

آثار بحاماند ه از گویندگان این زبان  درزمان  های گذشته  بزرگترین دلیل است برقد امت و استواری این زبان  که بسا حوادث  شگننده  ی هرمانع و مقاوم درروزگار ان  گذشته تا امروز نه تنها ازبین نرفته بلکه هر روز بیش  ازپیش می درخشد و گلهای امید می شگوفاند

برماست تا خدمات بزرگان درقسمت  این زبان را  نگذاریم که به باد فراموشی   برود، با پیگیری را ه ایشان این  زبانیکه با اندیشه های عالی و روح های بزرگ به ما رسید را زنده نگهداریم تا به نوبه ی خود خدمتی کرده باشیم به این زبان اصیل این  مرزو بوم  . بنده  به عنوان  یکی از دانشجویان زبان و ادبیات   که دراین زمینه مسولیت دارم  درپیوند با این موضوع معرفی اثر ی  از یکی از مورخین  سخن پرداز عصر مغول که به واقعیت استاد سخن درزمان ش بوده   بنام  "وصاف " را به بررسی گرفته ام که دراین  چند برگ آورده ام .

 

 

معرفی  تاریخ وصاف

ادیب شهاب الدین یا(شرف الدین )عبدالله بن عزالدین فضل الله شیرازی ملقب به وصافالحضره ومتخلص به "شرف الدین " ومشهور به " وصاف " ازادبای ومرخان وشاعران معروف قرن هفتم وهشتم هجری  به   شیرازتولد یافته ودرهمان شهر به کسب علم پرداخته و به خدمت  دیوانی درآمده است .

وصاف دردستگاه خواجه صدرالدین احمد خالدی زنجانی وخواجه رشیدالدین فضل الله مقامی داشته ودرعهد غازان والجایتو به دستیاری وزیر دانشمند رشیدالدین ازمعاریف ومشاهیر دربار ایلخانان به شمار می آمده است ونیز مورد توجه دیگرخواجه سفدالدین محمد ساوجی بوده است . تاریخ وصاف  به گفته ی خود او دنباله ی تاریخ جهانگای عطا ملک جوینی است .

عبدالله بن  فضل الله شیرازی ،معروف به « وصاف » یا «وصاف الحضره »دردوران الجایتوخان ازعاملان دیوان خراج بود    وباخواجه رشیدالدین فضل الله وزیر بزرگ غازان خان والجایتو خان بستگی داشت وکتاب «تجزیة ا لامصار وتزجیة الاعصار » را که بنام «تاریخ وصاف » مشهور شده است ، در       24          محرم سال 712 هجری بوسیله ی خواجه رشیدالدین تقدیم الجایتو خان کرد (1

وصاف ازسال   699    هجری یعنی ازحدودی  سی وشش سالگی بقصد تتمیم فواید کتاب جهانگشای وتحیر یر ذیلی بر آن شروع بنوشتن کتاب معروفش "تجزیة الامصار وتزجیة الاعصار"کرده وخود دردیباچه ی کتاب بدین گفته اشاره کرده است وگویا می خواست برای آنکتاب که ارزش ادبی خاص یافته بود نظیری ترتیب دهد ودراین مورد درست همانکاری را کرد که ابن البیبی درتالیف  " الامر الملانیه " نمود مثل او درپیروی ازاستادی بزرگ وتوانا چون عطا ملک درسنگلاخ تصنع درافتاد ونتوانست ازعهده ی تعلید انشاء استادانه ی جوینی برآید . شروع تالیف این کتاب همچنانکه گفتیم ازسا 699  بوده است وقسمت اول کتاب درماه رجب سال  702  دریکی از منازل فرات برراه شام توسط خواجه رسیدالدین فضل الله وخواجه سعدالدین محمد ساوجی بعرض   غازان رسید ومورد قبول اوقرار گرفت وبعد از دوره ی غاز ان خان یکبار دیگر کتاب مذکور بیشتر ازنصف  آن نوشته شده بود ودرمحرم سال    712     بخدمت سلطان اولجایتومحمد خدابنده درسلطانیه عرضه شد  ومولف کتاب مورد لطف سلطان ووزیرش خواجه رشیرالدین فضل الله قرار گرفت .

درتجزیة الامصار (تاریخ وصاف ) که باذکر اطلاعات درباره ی قاآن مغول شروع شده اصل مطلب از وضع بغداد درعهد معتصم وسرگذشت او با هلاکو آغاز گردیده واطلاعات بسیار سودمند ی درباره ی ایلخانیان ومعاصران آ نان ازسلاطین ووزرا ء تاتاریخ که گفته ایم درآن آمره وضمنآ درباره ی دود مان سلغری ووضع فارس تازمان مولف واتابکان لر ووفایع جزیره ی هرموز وسلاطین دهلی واحول ملوک مصر وامثال این  مطالب اطلاعات سودمن وذیقیمتی درکتاب مذکور افتاده است .

موضوع کتاب تجزیة  الامصار بیان وقایع تاریخ الخانان ایران وتاریخ ملوک وامرای اطراف ارسال 656 تا  728  هحری یعنی تانیم ازعهد سلطان ابوسعید بهادر است  این کتاب درپنج جلد ترتیب یافته وبین جلد چهارم و پنجم خلاصه ی از تاریخ جهانگشای را با آنچه درآن زمینه بعدها مکشوف شده آورده است .

جلد اول این کتاب : ازذکر جلوس قبلا قآن  شرو ع   شده وشامل این  مطالب می باشد : صفت ممالک چین ، فتح جزیره ی خاوه ، ذکر جلوس تیمور قآن ، ایراد حدوث  واقعه ی بغداد ، استخلاص حلب و تتمیم ،ذکر شامیان ، ذکر استخلاص میردین مشهود به ماردین ، ذکر موجبات و حشتی که میان هلاکو خان و برکه اغو ل واقع شد  ،ذکر خواجه بهاوالدین وخواجه هارون ،ذکرشاهزاده قیدو وشرح احوال درزمان دولت او وتاختن براق به ابلاد شرقی ،ذکر شمس الدین محمد کرت ، ذکر سلاطین مصر ف موضوع تتمیم ذکر حادثه ی قنغراتای وفاتحه ی ملکیت سلطان را ، مناصب ومحاربت شاهزاده ارغو ن با سلطان ، ذکر جلوس ارغون خان برچاربالش خانیت ، گرفتاری صاحبدیوان و قتل او .

جلد دوم :ذکر دودمان کریم سلغر ، حکومت نواب سلجوقیان ، ذکر قوانین دارالملک شیرازی ، صفت قلعه سفید و شعب بوان ف ذکر شاهزاده شلغرشاه قرانداش خان بن سعر وچگونگی حال او ، شرح استفتاح جز ایر فارس ف ذکر خروج قاضی القضات شرف الدین ابراهیم ، مذمت عمال فارس ، ذکر هجوم لشکر نکود ر به فارس ، تتمیم حکایت فارس ، ذکر احوال سعرالدوله پسر صفی الدوله یهودی ، پایان کارسعدالدوله ، صفت حال اتا بکان لر بر جسب این کتاب .

جلد سوم :سلطنت کیخاتون ف شرح اسباب  صادر شده دروضع چاو ابطال آن تتمه حال و کیفیت مآل کیخاتون ، ذکر جلوس بایدو خان، ذکر سلاطین کرمان ،حکمومت ترکان ،ذکر جزیره ی هورموز وشرح بعضی وقایع ارمدت تاریخ این کتاب ،صفت ممالک هند بطریق اجمال وذکر ملوک معتبر ،ذکر سلاطین دهلی بطریق اجمال وحسب تعلق این مقاله ،  تقریر حال وماثر اخبار نوروز بیک موضع تتمیم ، ذکر جلوس میمون پادشاه اسلام غازان محمود،مقهور شده بعضی اعاد ی دولت قاهره ،موضع افراد ،ذکر توجه رایات منصور برعزم ایلاق همدان ،صادرشده بعضی احوال ،موضع تذییب ، ذکر تفویض نیابت وفدارت ایلخانی ، ذکر بفضی مجاری احوال فارس خصوصا وسایر ممالک عموماً ، احوال ملوک مصر وتصاریف ایام ایشان تاسیاق این اقوال ، شرح قرآن نحسین دربرج سرطان وتتابع آفات آن ، هجوم لشکر دو ا به صول شیراز ، سبب توجه رایات همایون بر عزم استخلاص دیار مصر وشا م ،صادرات افعال سلطانی مآثرا معدلت غازانی .

جلد چهارم :بقیه ی سلطنت غازانی محمود ، موضوف تتمیم ذکر ، موضوع تجدید احوال ، شرح احوال ایک ، وملوک آنجا ، ذکر فتح کرمان وچگونگی احوال آن ، وضع قانون ممالک فارس ، فتح سومنات ، نهایت کار قید ورسید ن نوبت به شاهزاده چپر پسر او ، ذکر وفات سلطان محمود غازان ف وصول خبر فوت غازان خان به الجایتو ف جلوس همایون پادشاه جهان الجایتو ، ذکر استعمار سلطانیه ، وفات تیموت قآن وافتضا نوابت به دیگران ، جلوس خیشاخان دمتکای خانیت ف ذکر جلوس سعادت مایوس بویا انتوق  قآن ، ذکر بعضی ملوک عصر ، انحداد شهزادگان از آب آمویه به صوب خراسان و موجبات آن ، ذکر مخالفت چپر وتو و اختتام کار ایشان ،نهضت رایت سلطانی به قشوق ف مدینة الاسلام ، تتمه فتوح و احول سلطان علاو الدین دهلی ، بققیه احوال ملوک معبر تا انجام کتاب ، بقیه ی حالات ملوک مغرب ، موضوع افراد ذکر ، تعویض وزارت سلطانی ، صفت ملوک  سیار سلطانی ، صفت عرض کتاب درسلطانیه ، تتمه احوال مصر و موجبات توجه چپر و ک منصور به صوب رحبه ی شام .

         تذییل کتار ازاحوال جهانگشای  ازصفحه 308-348

استیلای کوچک به سطوت قهر چنگیز خان ، ذکر المالیع  وقیالیغ  فولاد ، حرکت چنگیز به طرف ممالک سلطان محمد تکش ، ذکر جند و آن حدود ،ذکر خجند وفناکت ف ذکر ماورالنهر ، ذکر سمر قند ،ذکر خوارزم ،واقعه نخشب ، ذکر جبه واستبدالی نویان وآثار قهر ایشان ،ذکر استخلاص تولی خراسان را ، ذکر مرو ، ذکرنیشابور ، خاتمه حال چنگز خان وجلوس حاتم آخرالزمان ، ذکر یلوک خان ،تمهید حلوس منگو قاآن خان ، ذکر جوجی ،ذکر چغتای ، ذکر سلاطین خوارزم ، اتسز ،سلطان ایل ارسلان ،علاوالدین تکش ، شلطان محمد تکش ،سلطان .فتح اخلاط ،خاتمه ی کار سلطان ،توجه هلاکو خان به دیار مفرب ، موضع ذکر ، بزرگ امید ، مجمد بن بزرگ امید ، محمد بن  خسن جلال الدین حسن ، دکند الدین خورشاه .

جلد پنجم : حرکت سلطان محمد به صوب خراسان ، التجأ شهزاده پیسور ، وفات سلطان السلام الجایتو ، جلوس همان سلطان وسلطان زاده ی اسلام و ابو سعید ، ذکر اسبابی که باعث شد اظهار مخالفت وتمرد بیکوت درخراسان ، نثر مناقب شهزاده کرد و چین و ذکر خیرات  جاربه ی او ،صفت بعصی ضله ی فارس وفترت خواطر درعمارت وزراعت ، هجوم شهزاده اورنگ ولشکر دیوسون به صوب اران ، ذکر دمارا عادی دولت قاهر ، ذکر سلطان علاوالدین پادشاه دهلی وپایان کار او .

ویژگی  های این کتاب :

کتاب تاریخ وصاف درپنج مجلد تنظیم شده وازاختصاصات آن یکی احتواء کتابست بربسیاری از مطالب درباره ی وضع اجتماعی عهد مولف وانتقاداتی که ازاوضاع نابسامان مردم عهد خود درزیر چنگال ایلخانیان برشته ی تحریر درآمده است .سبک و ایشا ء وصاف الحضره دراین کتاب کاملاً مصنوع وهمراه با مبالغات وشگفت انگیزی دراستفاده ازموازات وترکیبات وامثال واشعار عربی اوایراد لغات مهجور ودشوار وذکر اخبار واحاریث و آیات وبه کاربردن انواع صنایع درکلام است . مبالغهء وصاف دراین کارها بدرجه ایست که گاه عنان اختیار ازدست او بدررفته وناگهان ازپارسی گویی به تازی وعل الخصوص درادب عربی تبحر بسیار داشت ولی مهارت  او هیجگاه دلیل چنان زیاد روی ها ی دور از سداد نمی توانست بود تا بجایکه زیاده روی درتصنع وپرداختن به اطناب ممل دربسیاری از موارد کتاب موجب دیریابی مطلب وملالت خواننده ، اگر چه با اینگونه منشا آت آموخته و معتادهم باشد ،گردد . اما این کتاب همه عیب نیست بلکه هنر های نیز درآن مکتوم است واز آنجمله اشتمال آنست که بربسیاری اثر نواد ر و لغات وترکیبات فارسی و بسی از اشعار و را یع و قطعات زیبا ی منثور و منظوم ،استحکام عبارات وتوانایی وصاف درشیوهء نویسندگی مخصوص بخود نیز ازجمله محاسن کتاب است وبالا تر ازهمه اینست مطالب بسیار مهم وسودمند دسته اول که  درتاریخ وصاف آمده آنرا درردیف اول کتب تاریخ عهد ایلخانان جای داده است . وصاف را باید درانشاء مصنوع مزین فارسی خاتم استاد ان قدیم دانست واو فی الحقیقه دراین شیوه لغات قصو ایی آن رسید چنانکه تجاوز از آن حد دیگر برای  برای فارسی زبانان ممکن نبود و او گویا چنین قصد ی راهم درکاری خود داشت .

کتاب وصاف به علت عبارت پردازی های ملال آور وذکر مترادفهای لاطایل وآوردن حشو های قبیج وجناسهای بارد وسجعهای متکلف وافراط درطرح اخبار واشعار وآیاد عربی آنچنان از حال طبیعی خارج شده که به قول مرحوم بهار «خواند آنکتاب اهل فضل وادب را که عاشق این قبیل نوشته ها باشند نیز ممکن است گاهی خسته کند ».(       2)

اگرسعدی درسهولت وروانی و ایجاد کلام درگلستان ودیگر منشا آتش بمرتبه  یی رسید که تجاوز از آن امکان ندارد ،وصاف درطرف دیگر قضیه بحد ی انجامید که پای ازآن فراتر نتوان نهاد ،توانایی وصاف درکار خود ، وپیشرفت  تاآخرین مدار ج تصنع درنثر موجب آن گردید که تجزیه الامصاردرقرنها ی متاخر همواره به عنوان نمونه ی اعلای نثر مصنوع درتعلیم ادب وانشا ء فارسی بکارمی رفت . وصاف الحضره علاوه برمقام بلند خود درنثر متکلف مصنوف درشعر عربی و فارسی دست داشته وبسیاری ازابیات وقطعات وقصاید خود را درکتاب خویش ذکر کرده است وپیداست که شعر او نیز بروش شاعران متصنع نزدیک تر بود ف وی درشعر «شرف » تخلص می نمود. (33).

 

نمونه ی نثر ازکتاب  تاریخ وصاف :

نمونه  ی  نثر ازاین کتاب که درباره ی چاو درفصل سوم این کتاب آمده و نسبت به دیگر بخشهای این کتاب نسبتاً ساده می باشد . این قصه اغازمی شود به سخنان صد ر جهان به کیخاتون« ... چنن درخاطر می آید که برمثال بلاد قاان دربسیط ممالک ایلخان نیز چاو درعوض زر روان گردانند تا ابواب  معاملات بدان مفتوح گردد ومال با سره با خزانه عاید وخسران و نقصان با بواب المال هیچ آفریده ی راه نیافته باشد . بدین مقدمات وهمی صاحب دیوان با تفاق «پولاد جنکسانک » ایلجچی قاآن سخن عرضه داشت  . چون ظاهر این تقریر منتج فسحت عرضه ی ثروت وتخفیف مؤن ارباب تجارت وترفیه ی خواطر ارباب فقر ومسکنت بود وعن باری الرأی درنظر متأملان عین ثواب مینمود ، ایلخان یرلیغ داد –حکمأ جزمأ مقضیأ – که درسایر ممالک بهیج جنس ازنقود مبایعت ومعاملت نکنند ونسج ثیاب مذهب برمنوال مصحف آن نسخ فرمایند مگر چندان که کسوت خاص پادشاه وخواص امرا را پسنده باشد وازصنعت مکفتات اوانی وهر حرفتی کهموجب ابطال زرونقره باشد اجتناب نمایند فزرگری وسیو پالایی برنگ چهره واشک دیده ی عاشقان باز گذارند . عل الجمله بتسویل واغرا وتضلیل واغواء آن نسناس صفت ناسپاس  که ولی نعمت خودرا چنین وصمت پسندیده ،باطراف ممالک عراق عرب وعجم ودیار بکر وربیعه وموصل ومیافارقین وآذربایجان وخراسان وکرمان وشیراز میری بزرگ بدین مهم پر خطر نامزد شد ، ودرهرملکی چاوخانه ی بنیاد کردند ومتصرفان وبیتکچینان وخزنه ودیگر عمله معین ودرهر طرفی مبالغ مال درمؤنت چاو صرف می شد

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع ومأخذ

 

1-آیتی ،عبدالحمید ،تاریخ وصاف ،انتشارا ت بنیاد فرهنگی ایران ،1346

2-کشاوزر،کریم ،دوهزار سال نثر پارسی ،کتاب دوم بااضافات والحاقات ،تهران ،1364

3-صفا ،ذبیح الله ،تاریخ ادبیات ایران ازاویل  جلد سوم وبخش دوم ،ایران ،

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط سید عبدالحکیم مو سوی  |